Chapter 9
The Curious Case of Scientology ◈
Is It a Religion or a Cult?
فصل ۹: پروندهی عجیب ساینتولوژی (The Curious Case of Scientology)
آیین است یا فرقه؟
Preamble (پیشگفتار)
شرمر بیان میدهد این فصل از سه بخش تشکیل شده که در زمانهای متفاوت نوشته شدهاند. بخش اول مقدمهای بر شمارهی ویژهی مجلهی Skeptic دربارهی ساینتولوژی بود. بخش دوم در فوریهی ۲۰۰۸ در لسآنجلس تایمز انتشار یافت. بخش سوم پاسخی به منتقدانش است.
فهرست کتابهای افشاگر که شرمر نام میبرد (نکتهی جالب):
جنت رایتمن — Inside Scientology
هیو اوربان — The Church of Scientology
تونی اورتگا — The Unbreakable Miss Lovely (دربارهی حمله به روزنامهنگار پائولت کوپر)
لارنس رایت — Going Clear (که مستند اچبیاو هم شد)
جنا میسکاویج هیل (برادرزادهی جنا میسکاویج هیل دختر رون میسکاویج جونیور است، که برادر بزرگتر دیوید میسکاویج رهبر فعلی فرقه ساینتولوژی است) — Beyond Belief
لیا رمینی (بازیگر هالیوودی) — Troublemaker و سریال Scientology and the Aftermath
دیوید میسکاویج (David Miscavige) رهبر فعلی و از سال ۱۹۸۷ رهبر کلیسای ساینتولوژی است.
خلاصهای از جایگاهش
متولد: ۳۰ آوریل ۱۹۶۰، در بریستول، پنسیلوانیا
عنوان رسمی: رئیس هیئتمدیرهی مرکز فناوری دینی (Religious Technology Center) — نهادی که مالک علائم تجاری و «فناوریهای» ساینتولوژی است و عملاً بالاترین قدرت اجرایی سازمان محسوب میشود
چگونگی به قدرت رسیدن: او از نوجوانی (۱۹۷۱) عضو ساینتولوژی شد و بهسرعت در سلسلهمراتب سازمان بالا رفت. پس از مرگ بنیانگذار ال. ران. هابارد در ۱۹۸۶، میسکاویج کنترل جامع سازمان را در دست گرفت — با اینکه هیچ عنوان رسمی «رهبر معنوی» نداشت، عملاً دومین و جانشین هابارد شد
چرا در کتاب شرمر به او اشاره شده؟
همانطور که در فصل ۹ دیدیم، منتقدان متعددی (از جمله اعضای خانوادهی خودش) او را به رفتارهای فرقهمانند و سوءاستفادهآمیز متهم کردهاند:
پدرش، رون میسکاویج، در ۲۰۱۲ از سازمان خارج شد و کتاب افشاگرانهی Ruthless را نوشت
برادرزادهاش، جنا میسکاویج هیل، هم که همین الان دربارهاش صحبت کردیم، از منتقدان سرسخت اوست
الگوی «قطع ارتباط» (discoection) که در ساینتولوژی اعمال میشود باعث شده حتی اعضای نزدیک خانوادهی خودِ میسکاویج از او جدا شوند
میسکاویج هرگز علناً دربارهی این اتهامات پاسخگو نبوده و سازمان ساینتولوژی همواره ادعاهای این منتقدان را رد کرده است.
الگوی «قطع ارتباط» (Discoection) در ساینتولوژی
این یکی از بحثبرانگیزترین سیاستهای ساینتولوژی است.
مفهوم پایه: «فرد سرکوبگر» (Suppressive Person / SP)
اصطلاح «فرد سرکوبگر» را ال. ران هابارد ابداع کرد. (Wikipedia) فردی که بهطور فعال تلاش میکند به ساینتولوژی یا یک ساینتولوژیست آسیب بزند یا آن را تضعیف کند — این میتواند شامل منتقدان علنی، روزنامهنگاران، یا حتی اعضای سابق خانواده باشد که از سازمان انتقاد میکنند.
چه کسانی «در خطر» تلقی میشوند؟
اگر عضوی از ساینتولوژی بهنوعی با یک «فرد سرکوبگر» ارتباط داشته باشد، خودش بهعنوان «منبع دردسر بالقوه» (Potential Trouble Source / PTS) طبقهبندی میشود (Wikipedia) — یعنی کسی که چون با یک SP در ارتباط است، ممکن است خودش هم دردسرساز شود.
قطع ارتباط چیست؟
طبق دستورالعمل رسمی هابارد در ۱۹۶۵، اگر کسی میخواهد در ساینتولوژی بماند، باید یا SP مورد نظر را «اصلاح» کند یا از او «قطع ارتباط» کند. خودِ هابارد صراحتاً نوشت این ممکن است شامل قطع ارتباط با همسر یا نزدیکترین اعضای خانواده هم بشود — این سیاست حتی شامل همسران، والدین و سایر اعضای خانوادهی غیرساینتولوژیست هم میشد.
نمونهی تکاندهنده
در یکی از پروندههای ذکرشده توسط دولت بریتانیا، یک دختر ۶ساله بهخاطر امتناع از قطع ارتباط با مادرش، «سرکوبگر» انتشار یافت.
ربط به داستان جنا میسکاویج هیل
دقیقاً همین سیاست بود که در زندگی جنا میسکاویج هیل هم اعمال شد — وقتی والدینش در سال ۲۰۰۰ از سازمان خارج شدند، طبق روایتی که در تحقیقات پیشتر دیدیم، نامههای آنها به او رهگیری میشد و برای یک سال اجازهی پاسخ دادن به تلفن را نداشت — نمونهی واقعی از این سیاست در عمل.
موضع رسمی خودِ کلیسای ساینتولوژی
کلیسا رسماً میگوید هیچ سیاست اجباری برای قطع ارتباط با خانواده یا دوستانی که صرفاً باور متفاوتی دارند وجود ندارد، (Church of Scientology) و ادعا میکند این یک تصمیم داوطلبانهی خودِ فرد برای قطع ارتباط با کسی است که به او آسیب میزند — اما منتقدان (از جمله بسیاری از اعضای سابق) این شرح را رد میکنند و میگویند در عمل، این سیاست بهشدت تحت فشار سازمانی و تهدید به از دست دادن جایگاه اجرا میشود.
ال. ران هابارد (L. Ron Hubbard) بنیانگذار دیانتیک (Dianetics) و سپس ساینتولوژی بود.
زندگینامهی مختصر
متولد: ۱۳ مارس ۱۹۱۱، در تیلدن، نبراسکا آمریکا
درگذشت: ۲۴ ژانویه ۱۹۸۶
شغل اولیه: نویسندهی پرکار داستانهای علمیتخیلی و ماجراجویانه (Pulp Fiction) در دهههای ۳۰ و ۴۰ میلادی — یکی از نویسندگان محبوب مجلاتی مثل Astounding Science Fiction
چطور ساینتولوژی را ساخت؟ (همانطور که در فصل ۹ کتاب شرمر دیدیم)
طبق روایتی که شرمر از نویسندهی علمیتخیلی هارلن الیسون نقل میکند، ایدهی ساخت یک «دین» در جلسهای غیررسمی از گروه نویسندگان علمیتخیلی (Hydra Club) شکل گرفت — وقتی هابارد از کم بودن دستمزد نویسندگی شکایت میکرد، دوستش لستر دل ری نیمهشوخی پیشنهاد داد یک دین بسازد چون دینها از مالیات معافند.
مراحل شکلگیری:
۱. ۱۹۵۰: هابارد کتاب Dianetics: The Modern Science of Mental Health را منتشر کرد — ابتدا بهعنوان یک روش «خودیاری روانی» (نه دین) معرفی شد و در ابتدا موفقیت تجاری چشمگیری داشت
۲. اواسط دههی ۵۰: بهتدریج دیانتیک را به یک نظام باور مذهبی-معنوی گستردهتر بهنام ساینتولوژی تبدیل کرد، با مفاهیمی مثل «تتان» (روح جاودان)، «آدیتینگ» (فرآیند پاکسازی ذهنی)، و سلسلهمراتب پرداختی از «سطوح» معنوی
نکتهی جالب که شرمر در کتاب اشاره میکند
هابارد داستان کیهانی زنو (Xenu) — که در فصل ۹ به آن پرداختیم — را در سطوح پیشرفتهی «Operating Thetan» گنجاند؛ داستانی که فقط اعضایی که دهها هزار دلار پرداخته و به سطح بالا رسیده بودند، به آن دسترسی پیدا میکردند.
میراث پس از مرگ
پس از مرگش در ۱۹۸۶، جانشینی سازمان به دیوید میسکاویج رسید (همان کسی که پیشتر دربارهاش صحبت کردیم) که تا در زمان حاضر رهبری ساینتولوژی را در دست دارد.
داستان خندهدار اما واقعیِ آزمایشگاه جت پروپالشن (JPL)
یک دانشمند موشکی که در JPL کار میکرد به شرمر گفت سرپرست ساینتولوژیستش که به سطح «OTI» رسیده بود، ادعا میکرد میتواند «تتان» (Thetan) خود را از بدنش جدا کند و به ارائهگاه بفرستد تا ببیند کالای موردنظر موجود است یا نه! وقتی یک مقام ارشد ناسا در جلسه پرسید آیا او میتواند تتانش را به مریخ بفرستد تا داده جمع کند (بهجای فرستادن کاوشگر چند صدمیلیوندلاری)، سرپرست جواب داد بله، ممکن است!
داستان خلقت زنو (Xenu) — افسانهی محوری ساینتولوژی
طبق داستانی که فقط بعد از پرداخت دهها هزار دلار و رسیدن به سطح «Operating Thetan Level III» فاش میشود: ۷۵ میلیون سال پیش، زنو، حاکم کنفدراسیون کهکشانی ۷۶ سیارهای، میلیاردها تبعهاش را با سفینههایی شبیه هواپیمای DC-8 به سیارهی زمین (تیگیک) آورد و با بمبهای هیدروژنی نابودشان کرد. روحهایشان (تتانها) پراکنده و در تلههای الکترونیکی گرفتار و با ایدههای دروغین برنامهریزی شدند — همان چیزی که در روز جاری باعث اعتیاد، افسردگی و مشکلات روانی میشود که فقط با «آدیتینگ» (auditing) ساینتولوژی درمان میشود.
ریشهی واقعی این داستان (نکتهی تاریخی جذاب): شرمر با نویسندهی داستان علمیتخیلی هارلن الیسون مصاحبه کرد که در تولد ساینتولوژی حضور داشت. در جلسهی گروه نویسندگان علمیتخیلی «Hydra Club» در اواخر دههی ۴۰، وقتی ال.ران هابارد از کم بودن دستمزد نویسندگی شکایت میکرد، لستر دل ری نیمهشوخی گفت: «باید یک دین بسازی چون از مالیات معافه!» — و همه شروع کار به کمک به این ایده کردند. هابارد آن را بهعنوان «Dianetics» نوشت و در مجلهی Astounding Science Fiction (۱۹۵۰) چاپ کرد.
نظریهی ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance) — لئون فستینگر
شرمر به آزمایش معروف لئون فستینگر در ۱۹۵۴ اشاره میکند: او به یک فرقهی خاتمهجهانی UFO پیوست تا ببیند وقتی سفینهی مادر در نیمهشب موعود نیاید چه میشود. نقلقول کلیدی فستینگر: وقتی کسی با تمام قلبش چیزی را باور دارد و بهخاطرش اقدامات جبرانناپذیری کرده، وقتی با شواهد قاطع رد آن باور روبهرو شود، نهتنها متزلزل نمیشود بلکه مؤمنتر میشود و حتی برای متقاعد کردن دیگران پرشورتر میشود.
آیا ساینتولوژی «فرقه» (Cult) است؟ (فهرست ۱۲گانهی واقعی متن)
شرمر مشخصههای یک فرقه را برمیشمرد: تقدیس رهبر، معصومیت رهبر از خطا، سرکوب مخالفت، حقیقت مطلق، اخلاق مطلق، ذهنیت درونگروه/برونگروه، هدف وسیله را توجیه میکند، فریب و برنامههای پنهان، بهرهکشی مالی/جنسی، اقدامات ذهنتغییردهنده، فقدان پاسخگویی، انزوا از خانواده و دوستان، و شیوههای جذب پرخاشگرانه.
آمار جالب از جنت رایتمن (۲۰۱۱): ساینتولوژی مدعی ۱۰ میلیون عضو در ۱۵۹ کشور است، اما یک نظرسنجی CUNY در ۲۰۰۱ فقط ۵۵,۰۰۰ نفر در آمریکا پیدا کرد که خودشان را ساینتولوژیست میدانستند؛ تخمین جهانی واقعی بین ۱۰۰,۰۰۰ تا ۲۰۰,۰۰۰ نفر است. هر «اینتنسیو» آدیتینگ ۱۲.۵ ساعته بین ۷۵۰ تا ۹۰۰۰ دلار هزینه دارد.
خروجیگیری قاطع شرمر: اگر ساینتولوژی فرقه نیست، پس هیچچیز فرقه نیست و این واژه بیمعنا میشود.
Scientology, Anonymous (ساینتولوژی، ناشناس)
شرمر یک آزمایش فکری تکاندهنده انجام میدهد: بیانیهی گروه «Anonymous» علیه ساینتولوژی (۲۱ ژانویهی ۲۰۰۸) را میآورد و میپرسد اگر کلمهی «ساینتولوژیست» را با «یهودی» جایگزین کنیم چه حسی پیدا میکنیم؟ (متن بیانیه چیزی شبیه «ما شما را نابود خواهیم کرد» بود.) او میپرسد چرا سازمانهای حقوق مدنی به این اعتراضکنندگان (که ماسک گای فاکس از فیلم V for Vendetta میزدند) حمله نمیکنند؟
پاسخش: چون اکثر ما ساینتولوژی را دینی شبیه ادیان بزرگ جهان نمیدانیم — بهویژه چون آموزههای الهیاتیاش را مالکیت فکری قابلفروشرسانی میداند، برخلاف هر دین دیگری در تاریخ.
Origin Myths of Religions and Cults (اسطورههای خلقت در ادیان و فرقهها)
نقد و پاسخ به منتقد دانشگاهی
شرمر به نقد ژان روزنفلد (مورخ ادیان دانشگاه UCLA) اشاره میکند که او را بهخاطر استفاده از واژهی «فرقه» بهجای اصطلاح آکادمیک «جنبش دینی نو» (New Religious Movement/NRM) سرزنش کرد.
نکتهی جالب: روزنفلد خودش (بدون قصد) نکتهی شرمر را تأیید کرد وقتی داستان خلقت مسیحیت را به شکلی «بیگانهسازیشده» بازگو کرد — روحی که پیش از خلقت جهان با خدا بود، بعد از میلیاردها سال دوباره متولد شد، معجزه کرد، اعدام و رستاخیز کرد... و پرسید: آیا این داستان قانعکنندهتر از داستان تتانهای هابارد است؟ شرمر صادقانه جواب میدهد: «نه!»
تمایز نهایی شرمر: فکر مهم نیست، عمل مهم است
او میگوید تفاوت اصلی بین دین و فرقه، در ایدهها نیست، بلکه در اعمالی است که افراد با آن ایدهها انجام میدهند. بعد از تماشای سریال لیا رمینی با روایتهای کار کودکان، سقط جنین اجباری، کتککاری فیزیکی، شکنجهی روانی و بهرهکشی مالی — خروجی میگیرد کسی که هنوز از ساینتولوژی دفاع کند، یا توهمزده است یا مورخ آکادمیکی است که آگاهانه چشمش را بر واقعیت میبندد.
Chapter 10
Does the Universe Have a Purpose?
Alvy’s Error and the Meaning of Life
فصل دهم
آیا جهان هدفی دارد؟
خطای آلوی و معنای زندگی
Preamble (پیشگفتار)
این مقاله ابتدا برای برنامهی Big Questions Online بنیاد تمپلتون نوشته شد. شرمر میگوید بسیاری از فیلسوفان و دانشمندان از پاسخ روشن به این سؤال طفره میروند و صرفاً میگویند «جهان هدفی ندارد، ما باید هدف خودمان را بسازیم» — که درست است اما کافی نیست. دلیل احتیاطشان ترس از اتهام «مغالطهی طبیعتگرایانه» (naturalistic fallacy) یا برخورد با «دیوار هست-باید» هیوم (Is-Ought wall) است (که شرمر در فصل ۲۰ همین کتاب به آن میپردازد).
دیوار هست-باید» هیوم (Is-Ought Problem)
این یکی از معروفترین مسائل فلسفهی اخلاق است که فیلسوف اسکاتلندی دیوید هیوم در کتاب A Treatise of Human Nature (۱۷۳۹) مطرح کرد.
اصل مسئله
هیوم متوجه شد نویسندگان فلسفی معمولاً یک الگوی مشکوک دارند: مدتی با جملاتی که چیزها را توصیف میکنند («هست» — is) صحبت میکنند (مثلاً «انسانها موجوداتی اجتماعیاند»)، و ناگهان، بدون هیچ شرحی، به جملاتی میرسند که چیزها را تجویز میکنند («باید» — ought) (مثلاً «پس انسانها باید به هم کمک کنند»).
نکتهی منطقی هیوم: از نظر منطق محض، نمیتوان از مقدماتی که فقط توصیفی هستند («اینطور هست»)، حاصلای تجویزی («اینطور باید باشد») گرفت — چون این یک جهش منطقی نامعتبر است؛ گویی از هیچجا یک مفهوم جامعاً تازه (ارزش، الزام اخلاقی) وارد استدلال شده که در مقدمات نبوده.
مثال ساده برای روشن شدن : فرض کنید بگویم:
مقدمه (هست): «در طبیعت، حیوانات قویتر، حیوانات ضعیفتر را میکشند و میخورند.»
برآیند (باید): «پس انسانهای قویتر هم باید حق داشته باشند انسانهای ضعیفتر را استثمار کنند.»
این استدلال منطقاً معیوب است — صرفاً چون چیزی در طبیعت رخ میدهد، دلیل نمیشود که باید رخ بدهد یا اخلاقاً درست باشد. این دقیقاً همان چیزی است که به آن «مغالطهی طبیعتگرایانه» (Naturalistic Fallacy) هم گفته میشود (اصطلاحی که فیلسوف جی. ای. مور بعداً برایش ابداع کرد).
چرا اسمش «دیوار» است؟
چون هیوم عملاً یک مانع منطقی غیرقابلعبور بین دو قلمرو ترسیم کرد:
قلمرو علم و واقعیت (چیزهایی که «هستند»)
قلمرو اخلاق و ارزش (چیزهایی که «باید باشند»)
و گفت این دو قلمرو با هم یکی نیستند و نمیتوان مستقیم از یکی به دیگری پل زد.
چرا این برای شرمر مهم است؟
همانطور که در فصلهای ۱۹ و ۲۰ دیدیم، این دقیقاً همان چالشی است که شرمر (بهعنوان کسی که میخواهد اخلاق را بر پایهی علم بنا کند) باید حلش کند: اگر علم فقط میتواند به ما بگوید «چه چیزی هست» (مثلاً «شکنجه درد ایجاد میکند»)، چطور میتواند به ما بگوید «چه چیزی باید باشد» (مثلاً «شکنجه غلط است»)؟
راهحل شرمر (که در فصل ۱۹ دیدیم): او تلاش میکند با تعریف دوبارهی «هست» — نه بهعنوان صرفاً «رایج بودن»، بلکه بهعنوان «طبیعت واقعی و علت واقعی یک پدیده» — و با ارائهی اصل خیر اخلاقی خودش (مبتنی بر بقا و شکوفایی موجودات ذیحس)، از این دیوار عبور کند — دقیقاً همان جملهی معروف خاتمهی فصل ۲۰ که با آن آشنا شدیم: «آقای هیوم: این دیوار را. فرو. بریز.»
✓✓✓مناظرهی مشهور مکزیک (۲۰۱۰) — رویداد جالب فصل
شرمر تبیین میدهد در کنفرانس «شهر ایدهها» (Ciudad de las Ideas) در پوئبلای مکزیک، او همراه ریچارد داوکینز و مت ریدلی در برابر خاخام دیوید وولپه و الهیدانان ویلیام لین کریگ و داگلاس گیوت — بهطور تحتاللفظی در یک رینگ بوکس — مناظره کردند!
استدلال محوری شرمر: جهان (کهکشانها، ستارگان، سیارات) هیچ هدف انسانوارانهای ندارد، چه خدایی وجود داشته باشد چه نه. ستارگان هیدروژن را به هلیوم تبدیل میکنند نه چون «هدفشان» این است، بلکه چون قوانین فیزیک اینطور اقتضا میکند.
نقلقول زیبای داروین (از پاراگراف ماقبل آخر منشأ گونهها، ۱۸۵۹): وقتی من همهی موجودات را نه بهعنوان خلقتهای ویژه، بلکه بهعنوان نوادگان مستقیم چند موجود اولیهای که پیش از رسوبات نخستین دورهی سیلورین میزیستند میبینم، به نظرم شریفتر جلوه میکنند.
هرم نیازهای انسانی (نمودار واقعی متن)
شرمر هرمی از نیازهای انسان ترسیم میکند: در پایین، نیازهای بقا و تولیدمثل (غذا، امنیت، جنسیت)؛ در وسط، نیازهای روانی-اجتماعی (پیوند، پذیرش)؛ و بالا، دگرخواهی گروهی و زیستی.
چهار حوزهی هدفمندی انسان (فهرست واقعی شمارهگذاریشده)
۱. عشق عمیق و تعهد خانوادگی
۲. کار و شغل معنادار
۳. مشارکت اجتماعی و سیاسی
۴. تعالی و معنویت (هنر، موسیقی، مراقبه، دعا، تفکر متعالی)
نقلقول هلن کلر (۱۹۳۳، مجلهی Home): سادهترین راه برای خوشحال بودن، انجام کار نیک است.
آزمایش فکری پایان کاری شرمر در مناظره: او از الهیدانان و حضار خواست یک یا دو ساعت وانمود کنند آتئیستاند و ببینند چه احساسی دارند — آیا واقعاً همسرتان را دوست نخواهید داشت؟ خانوادهتان را رها میکنید؟ البته که نه!
Alvy's Error and the Meaning of Life (خطای آلوی و معنای زندگی)
صحنهی افتتاحیه از فیلم آنی هال (۱۹۷۷)
شرمر با نمونهی زیبایی از سینما آغاز میکند: در فیلم وودی آلن، شخصیت آلوی سینگر بهعنوان پسربچهای افسرده تکالیفش را انجام نمیدهد چون «جهان در حال انبساط است و یک روز از هم میپاشد.» مادرش عصبانی پاسخ میدهد: «جهان چه ربطی داره؟! تو اینجا در بروکلینی. بروکلین که در حال انبساط نیست!»
اصطلاح ابداعی شرمر: «خطای آلوی» (Alvy's Error) — ارزیابی هدف چیزی در سطح تحلیل نادرست. ما باید در مقیاس زمانی انسانی (روزها، سالها، عمر ۷۰ ساله) قضاوت کنیم، نه در مقیاس میلیاردها سالهی کیهانی.
مناظرهی کلمبیا (۲۰۰۹): ویلیام لین کریگ در برابر شلی کیگان
نقلقول کریگ (که مرتکب خطای آلوی میشود): در جهانبینی طبیعتگرایانه، همهچیز محکوم به نابودی در «مرگ گرمایی جهان» است؛ در پرتوی این اتمام، سخت است بفهمم انتخابهای اخلاقی ما چه اهمیتی دارند.
پاسخ درخشان شلی کیگان: این ادعا افتضاح است! مهم نیست؟ مطمئناً برای قربانیان شکنجه مهم است که آیا شکنجه میشوند یا نه — لازم نیست تفاوتی کیهانی ایجاد کند تا برای آنها، خانوادهشان و ما مهم باشد.
اصطلاح دوم شرمر: «خطای مقولهای کریگ» (Craig's Categorical Error)
کریگ گفته بود: «اگر زندگی در گور تمام میشود، دیگر فرقی ندارد که مثل استالین زندگی کنی یا مادر ترزا.» شرمر این را ارزیابی چیزی با مقولهی معیار نادرست مینامد — ما در اینجا و اکنون زندگی میکنیم نه در آخرت، پس اعمالمان باید با معیار همین مقوله سنجیده شود.
قانون ترمودینامیک بهعنوان بنیاد اخلاق (نکتهی فلسفی-علمی محوری)
جملهی کلیدی شرمر: «قانون دوم ترمودینامیک [آنتروپی] قانون اول زندگی است.» اگر کاری نکنی، آنتروپی مسیرش را طی میکند و به سمت بینظمی بالاتر و مرگ میروی. پس هدف بنیادین زندگی، مبارزه با آنتروپی از طریق کارهای اکستروپیک (extropic) — یعنی صرف انرژی برای بقا و شکوفایی — است. مهربان بودن و کمک به دیگران یک استراتژی موفق تجامعی بود، و تنبیه «استالینهای عصر پارینهسنگی» استراتژی دیگر — و از همینجا اخلاق تمفصل یافت.
جملهی پایان کاری زیبا: در بلندمدت، آنتروپی به همهچیز و خودِ جهان پایان کار میدهد، اما ما در بلندمدت زندگی نمیکنیم. ما اکنون زندگی میکنیم. ما در بروکلین زندگی میکنیم، پس انجام تکالیفمان اهمیت دارد.
11-Why Is There Something Rather Than Nothing?
Answering the Biggest Question of Them All
فصل ۱۱: چرا چیزی هست بهجای هیچ؟ (Why Is There Something Rather Than Nothing?)
پاسخ به بزرگترین پرسش از همه
Preamble (پیشگفتار)
این مقاله از ستون فوریهی ۲۰۱۷ شرمر در Scientific American با عنوان «Imagine No Universe» رشد کرد و به مقالهی جلدِ مجلهی Skeptic تبدیل شد. او هشدار میدهد در برابر وسوسهی الهیدانان برای فراخواندن خدا بهعنوان پاسخ مقاومت کنیم، وقتی تبیینات علمی زیبای بسیاری در دسترس داریم.
شرمر پنج استدلال کلاسیک برای وجود خدا را برمیشمرد: کیهانشناختی، وجودشناختی (Ontological)، طراحی، اخلاقی، و آگاهی (Consciousness) — اما میگوید
عمیقترین پرسش این نیست، بلکه چرا اصلاً چیزی هست؟ است، چون تصور «هیچ» برای ذهن انسان تقریباً غیرممکن است.
نقلقول استیون هاوکینگ (از A Brief History of Time، ۱۹۸۸): چه چیزی به معادلات آتش میدمد و جهانی برای توصیفشدن میسازد؟
شش پارامتر ظریفتنظیمشدهی جهان (فهرست واقعی از مارتین ریس)
شرمر شش ثابت فیزیکی حیاتی برای وجود انسان را از اخترشناس سلطنتی بریتانیا مارتین ریس نقل میکند: Ω (مقدار ماده)، ε (پیوند هستهای)، D (تعداد ابعاد=۳)، N (نسبت الکترومغناطیس به گرانش)، Q (بافت جهان)، و λ (ثابت کیهانشناختی).
اصل انسانمدار (Anthropic Principle): به نقل از فیزیکدانان جان بارو و فرانک تیپلر (۱۹۸۶): این فقط انسان نیست که با جهان سازگار شده، بلکه جهان با انسان سازگار شده.
Explanations for Nothing (شرحاتی برای «هیچ»)
Nothing Is Inconceivable (هیچ غیرقابلتصور است)
تصور «هیچ مطلق» — نه فقط خالی بلکه نبود خودِ مفهوم خالی بودن — غیرممکن است (به نقل از رابرت کوهن).
Nothing Is Something (هیچ، خودش نوعی چیز است)
فیلسوف کوئنتین اسمیت میگوید گفتن «هیچ هست» یک تناقض منطقی است، چون «هست» یعنی «چیزی هست» — پس باید «نه-چیزی» بهجای «هیچ» گفت.
Nothing Would Include God's Nonexistence (هیچ شامل نبودِ خدا هم میشود)
اگر «هیچ» یعنی نبود هرچیز فیزیکی، ذهنی، افلاطونی و ماورایی — پس خدا هم نمیتواند وجود داشته باشد تا از هیچ ، چیزی بسازد. شرمر استدلال وجودشناختی آنسلم قدیس (۱۰۷۸) را با نقلقول دیوید هیوم رد میکند: هیچچیزی که بهروشنی قابلتصور باشد، تناقض ندارد؛ هرچه را موجود تصور کنیم، میتوانیم نامعدوم هم تصورش کنیم.
God Did It Ex Nihilo (خدا آن را از هیچ آفرید)
نکتهی تفسیری جالب: شرمر با کمک تیم کالاهان (ویراستار دین مجلهی Skeptic) بیان میدهد کلمهی عبری «bara» در سفر پیدایش ۱:۱ لزوماً «آفریدن از هیچ» نیست، بلکه میتواند «جداکردن» معنا دهد — یعنی «در آغاز، خدا آسمانها و زمین را از هم جدا کرد»، نه آفرید از هیچ.
Natural v. Supernatural Explanations of Something (تبیینات طبیعی در برابر ماورایی)
تاریخ علم، جایگزینی تدریجی ماورایی با طبیعی بوده (هوا و باران، طاعون، جنون...).
اصطلاح ابداعی شرمر: «اصل آسیموف» (Asimov's Axiom) به نقل از آیزاک آسیموف: وقتی فکر میکردند زمین تخت است، اشتباه میکردند؛ وقتی فکر کردند کروی است هم اشتباه بود؛ اما اگر فکر کنی این دو اشتباه به یک اندازه غلطند، دیدگاهت از هر دو غلطتر است!
Nothing Is Unstable, Something Is Stable (هیچ ناپایدار است، چیز پایدار است)
به نقل از فیزیکدان ویکتور استنگر و کیهانشناس لارنس کراوس (A Universe from Nothing, ۲۰۱۲): در گرانش کوانتومی، جهانها همیشه خودبهخود از هیچ پدیدار میشوند، چون «هیچ» ناپایدار است.
Explanations for Our Universe (بیاناتی برای جهانِ ما بهطور خاص)
✓Inconstant Constants (ثابتهای ناثابت)
به نقل از جان بارو و جان وب: سرعت نور، گرانش و جرم الکترون ممکن است در طول تاریخ کیهان ثابت نبوده باشند.
✓Grand Unified Theory (نظریهی یکپارچهی بزرگ)
کیهانشناس شان کارول: صادقانهترین پاسخ به «چه اتفاقی در لحظهی مهبانگ افتاد» این است: «نمیدانم.»
✓Boom-and-Bust Cycles (چرخههای رونق-رکود)
احتمال اینکه جهان ما یک چرخهی ابدی انبساط-انقباض باشد.
✓Darwinian Universes (جهانهای داروینی)
نظریهی جذاب کیهانشناس لی اسمولین: جهانها ممکن است از طریق «انتخاب طبیعی» شبیهسازی زیستی، از سیاهچالهها زاده شوند — جهانهایی شبیه ما (با ستارههای زیاد و سیاهچالههای زیاد) بیشتر تولیدمثل میکنند، پس عجیب نیست که ما در چنین جهانی هستیم.
✓Multiple Creations Cosmology (کیهانشناسی خلقتهای چندگانه)
کیهانشناس آلن گوث: جهان ما ممکن است از «جوانهزنی حباب» فضازمان پدید آمده باشد؛ حبابهای دیگر هم ممکن است وجود داشته باشند.
✓Many-Worlds Multiverse (چندجهانی جهانهای بسیار)
تفسیر «جهانهای بسیار» مکانیک کوانتوم، مبتنی بر آزمایش معروف دو-شکاف (double-slit). شرمر با شوخی میگوید این نظریه حتی از «خدا آن را ساخت» هم بعیدتر به نظرش میرسد — اما به نقل از ریچارد فاینمن: «هیچکس مکانیک کوانتوم را نمیفهمد»!
✓Brane and String Universes (جهانهای برین و ریسمانی)
نظریهی ریسمان اجازهی ۱۰^۵۰۰ جهان ممکن را میدهد — عددی بهقدری بزرگ که به گفتهی ویکتور استنگر، معجزه خواهد بود اگر هیچکدام حیات هوشمند نداشته باشند.
✓Quantum Foam Universe Creations (خلقت جهان از کف کوانتومی)
تبیین خودِ استیون هاوکینگ: نوسانات کوانتومی منجر به خلقت خودبهخودی جهانهای کوچک از هیچ میشوند؛ اکثرشان فرو میپاشند اما تعدادی به اندازهی بحرانی میرسند و منبسط میشوند.
نکتهی همکار هاوکینگ راجر پنروز: دقت مورد نیاز برای این «تنظیم ظریف» یک بخش در ۱۰^(۱۰^۱۲۳) است — پنروز میگوید یا این کارِ خداست، یا باید نظریهی علمی-ریاضی پیدا کنیم.
✓M-Theory Grand Design, or Auto-Ex-Nihilo (طرح بزرگ نظریهی M، یا خودآفرینی از هیچ)
هاوکینگ و لئونارد ملودینو در کتاب The Grand Design (۲۰۱۰) با «واقعگرایی مدلمحور» استدلال میکنند نظریهی M ممکن است مدلی از جهانی باشد که خودش، خودش را میآفریند — شرمر این را «خودآفرینی از هیچ» (auto-ex-nihilo) مینامد.
A Sense of Awe out of Nothing (حس شگفتی از دل هیچ)
شرمر یادآوری میکند تاریخ علم فقط ۵۰۰ سال قدمت دارد در برابر ۵۰۰۰ سال دین — پس زود است بگوییم چون علم هنوز پاسخ قطعی ندارد، هرگز نخواهد داشت.
خاتمهبندی زیبا با نقلقول کارل ساگان (از سخنرانی گیفورد ۱۹۸۵): بهترین راه برای درگیر کردن حس شگفتی مذهبی، نگاه کردن به آسمان شب صاف است — فکر میکنم هر انسانی در هر فرهنگی، از نگاه به آسمان حس شگفتی داشته و این هم در علم و هم در دین بازتاب یافته.
Part III – Deferred Dreams: Reflections on Politics and Society
بخش سوم – رؤیاهای بهتعویقافتاده: تأملاتی دربارهی سیاست و جامعه
12-Another Dream Deferred: How Identity Politics, Intersectionality Theory, and Tribal Divisiveness Are Inverting Martin Luther King, Jr.'s Dream
فصل ۱۲ : رؤیایی دیگر به تعویق افتاد: چگونه سیاست هویت، نظریهی تقاطعگرایی (Intersectionality) و تفرقهی قبیلهای رؤیای مارتین لوتر کینگ جونیور را وارونه میکنند
Preamble (پیشگفتار)
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با Giving the Devil his Due 2 بررسی شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره ساینتولوژی در متن مقاله بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
برچسب:
نویسنده: مهران شاکری