فصل هشتم
GOING GLOBAL
جهانی شدن
THREE BIG THINGS (سه چیز بزرگ)
مارکوپولو (Marco Polo) وقتی از چین دیدن میکنه، مسحور ثروت، شهرها، و تجارتش میشه — و این تصویر با نمودار توسعهی اجتماعی همخوانی داره: شرق در اون زمان واقعاً از غرب جلوتره. اما موریس میگه مارکوپولو از سه چیز مهم بیخبر بود: اول، برتری شرق داشت بهسرعت کوچک میشد؛ دوم، وعدهی انقلاب صنعتی چینی (که در خاتمه فصل هفتم دیدیم) هرگز محقق نشد؛ سوم، خودِ حضور مارکوپولو در چین نشونهی آغاز حرکت اروپاییها بهسمت جهان بود — حرکتی که به کریستف کلمب (Christopher Columbus) و کشف آمریکا ختم شد. پس این فصل دورهای رو توصیف میکنه که نه پایان کار عصر شرق بود، نه حتی آغاز پایان کارش — بلکه «خاتمهِ آغاز» بود.
این جمله یه بازی با عبارت معروف وینستون چرچیل (Winston Churchill) است که دربارهی جنگ جهانی دوم گفته بود: «این خاتمه نیست. حتی آغازِ پایان کار هم نیست. اما شاید اتمامِ آغاز باشد» (This is not the end. It is not even the begiing of the end. But it is, perhaps, the end of the begiing).
موریس همین ساختار رو برای دورهی مارکوپولو (قرن سیزدهم) به کار میبره تا سه مرحلهی متفاوت رو از هم جدا کنه:
۱. «پایان کار» (the end):
یعنی لحظهای که برتری شرق واقعاً و بهطور جامع تموم بشه و غرب رسماً پیشی بگیره. این هنوز اتفاق نیفتاده بود — شرق در زمان مارکوپولو هنوز از نظر توسعهی اجتماعی جلوتر از غرب بود.
۲. «آغاز خاتمه» (the begiing of the end):
یعنی لحظهای که روند افول شرق و صعود قطعی غرب بهطور محسوس و برگشتناپذیر آغاز بشه. این هم هنوز آغاز نشده بود — چون تا قرنها بعد (تا حدود ۱۷۷۳) شرق همچنان جلوتر موند.
۳. «خاتمهِ آغاز» (the end of the begiing):
این همون چیزیه که موریس میگه واقعاً اتفاق افتاد. یعنی: مرحلهی اولیه و ابتدایی داستان (که شرق بیرقیب و مسلط بود) داشت به پایان کار میرسید، و یه فصل تازه از داستان (که در اون غرب هم وارد بازی میشه — با سفرهای اکتشافی، حرکت بهسمت اقیانوسها، و در نهایت کشف آمریکا) داشت ابتدا میشد.
به زبان سادهتر:
موریس میخواد بگه: مارکوپولو داشت شاهد یه نقطهی عطف بود، نه اتمام برتری شرق (که هنوز خیلی مونده بود)، و نه شروع کار محسوس افول شرق (که هنوز کسی حسش نمیکرد). بلکه اون لحظه، اتمامِ اون دورهی ابتداییِ داستان بود که در اون فقط شرق مهم بود — و از اون به بعد، یه بازی تازه و دو-بازیگره (شرق و غرب) شروع کار میشد که نهایتاً به رقابت واقعی و برتری غرب ختم میشد.
THE RACE OF SATAN (نژاد شیطان)
این بخش فروپاشی خشونتبار سلسلهی سونگ (Song) رو شرح میده: نخست جورچنها (Jurchens) کایفنگ (Kaifeng) رو در ۱۱۲۷ سقوط دادن، بعد چنگیزخان (Genghis Khan) و مغولها (Mongols) با ویرانگری بیسابقه از چین تا اروپا و خاورمیانه پیش رفتن. اروپاییها، مثل مورخ متیو پاریس (Matthew Paris)، مغولها رو موجوداتی شیطانی («نژاد شیطان») میدونستن. مغولها بغداد رو ویران کردن، خلیفه رو کشتن، و اقتصاد خاورمیانه رو نابود کردن، اما مصر و ایتالیا (که دستنخورده موندن) به مراکز بهروز هستهی غرب تبدیل شدن. در نهایت خوبیلایخان (Khubilai Khan) چین رو جامعاً فتح کرد و توسعهی اجتماعی شرق سقوط کرد.
GUNS, GERMS, AND CAST IRON (اسلحه، میکروب، و چدن)
این بخش «دومین تبادل جهان کهن» (Second Old World Exchange) رو بیان میده — گسترش تجارت و ارتباط میان شرق و غرب که اینبار عمدتاً به نفع غرب عقبمانده تموم شد: فناوریهایی مثل چرخدستی، یقهی اسب، چدن، کاغذ، چاپ، قطبنما، و مهمتر از همه باروت و تفنگ از چین به غرب منتقل شدن. اما همراه این پیشرفتها، طاعون سیاه (Black Death) هم منتقل شد که هر دو هستهی مرکزی رو ویران کرد.
DIFFERENT RIVERS (رودخانههای متفاوت)
موریس شرح میده چرا این بحران دوم، برخلاف بحران اول (در فصلهای قبل)، نتایج متفاوتی داشت: هستههای مرکزی اینبار بزرگتر و پیچیدهتر بودن، پس هم آسیب بیشتری دیدن هم شتابانتر ریکاوری کردن. در غرب، عثمانیها (Ottomans) با خریداری فناوری اسلحه از اروپا قدرت گرفتن و قسطنطنیه رو در ۱۴۵۳ فتح کردن؛ رقابت تسلیحاتی میان پادشاهیهای اروپایی (فرانسه، اسپانیا، انگلیس) دولتهای ملی قویتری ساخت. در شرق، سلسلهی مینگ (Ming) با رهبری امپراتور هونگوو (Hongwu) دوباره چین رو متحد کرد، و رشد اقتصادی از طریق تجارت و دیپلماسی (نه جنگ) پیش رفت — نمونهاش ناوگانهای عظیم ژنگ هی (Zheng He) در اقیانوس هند.
ZHENG IN TENOCHTITLÁN (ژنگ در تنوچتیتلان)
این بخش یه سناریوی خیالی و فرضی است (نه واقعیت تاریخی): موریس تصور میکنه اگه ژنگ هی (طبق ادعای بحثبرانگیز کتاب 1421 از گاوین منزیس/Gavin Menzies) واقعاً به آمریکا رسیده بود و آزتکها (Aztecs) رو فتح کرده بود — بهجای هرناندو کورتس (Hernán Cortés) اسپانیایی که واقعاً این کار رو در ۱۵۲۱ کرد. موریس این داستان فرضی رو مینویسه تا این سؤال رو مطرح کنه: چرا این اتفاق واقعاً نیفتاد؟
GREAT MEN AND BUNGLING IDIOTS (مردان بزرگ و احمقهای بیعرضه)
موریس رد میکنه که تفاوت سرنوشت شرق و غرب صرفاً بهخاطر تصمیم چند نفر (مثل شاهزاده هانری دریانورد پرتغالی/Prince Henry the Navigator که کاوش رو تشویق کرد، در برابر امپراتوران جوان چینی که کشتیسازی رو متوقف کردن) بوده. او استدلال میکنه اگه این افراد خاص هم نبودن، افراد دیگهای جایگزینشون میشدن — پس باید دنبال دلایل ساختاری و فرهنگی عمیقتر گشت، نه تصمیمهای فردی.
BORN AGAIN (تولد دوباره)
این بخش به رنسانس (Renaissance) ایتالیا میپردازه. موریس نشون میده که رنسانس، برخلاف تصور رایج، پدیدهای منحصربهفرد اروپایی نبود — چین چهارصد سال زودتر (قرن یازدهم، دوران سونگ) رنسانس مشابهی داشت (با شخصیتهایی مثل شن کوئو/Shen Kuo، مشابه لئوناردو داوینچی/Leonardo da Vinci). موریس خروجی میگیره که رنسانس اروپا نمیتونه دلیل اصلی برتری غرب باشه، چون چین هم رنسانس داشت اما به آمریکا نرفت — دلیلش بیشتر جغرافیایی بود (فاصلهی اقیانوس آرام خیلی بیشتر از اقیانوس اطلس برای عبوره).
هدف کلی نویسنده در این فصل: موریس میخواد نشون بده که با اینکه شرق تا قرن ۱۵ هنوز جلوتر از غرب بود، ترکیبی از عوامل جغرافیایی، سیاسی، و تصادفی (نه برتری ذاتی فرهنگی یا نبوغ فردی) باعث شد اروپا بهجای چین بهسمت اقیانوسها و آمریکا حرکت کنه — نقطهی عطفی که سرنوشت رقابت شرق-غرب رو برای همیشه تغییر داد.
فصل نهم
THE WEST CATCHES UP
غرب به آن میرسد
THE RISING TIDE (جزر و مد رو به رشد)
موریس با یه استعاره از جان اف کندی ابتدا میکنه: «جزر و مد رو به رشد همهی قایقها رو بالا میبره». بین ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ توسعهی اجتماعی هم در شرق هم در غرب بالا رفت، اما غرب دو برابر شتابانتر رشد کرد و در حدود سال ۱۷۷۳ سرانجام از شرق پیشی گرفت — پایان کار «عصر شرق» هزارودویستساله.
MICE IN A BARN (موشها در انبار)
رشد جمعیت شدید در هر دو هستهی مرکزی («مثل موشها در انبار زادوولد میکردن») فشار اقتصادی و اجتماعی زیادی ایجاد کرد. دستمزدها افت کرد، فقر گسترش یافت، و دولتها (سلسلهی مینگ در چین، و حکومتهای ژاپن) با بحران دیوانسالاری، فساد، دزدان دریایی، و شورش دستوپنجه نرم کردن. تویوتومی هیدهیوشی (Toyotomi Hideyoshi) در ژاپن قدرت رو متمرکز کرد و حتی به کره و چین حمله کرد، اما در نهایت شکست خورد.
THE CROWN IMPERIAL (تاج امپراتوری)
امپراتوری عثمانی (Ottoman Empire) با فتوحات پیوسته گسترش یافت. در غرب، شارل پنجم هابسبورگ (Charles V) و پسرش فیلیپ دوم (Philip II) تلاش کردن اروپای غربی رو متحد کنن، اما اصلاحات مذهبی مارتین لوتر (Martin Luther) و شورش هلندیها اروپا رو تکهتکهتر کرد. سرانجام هابسبورگها ورشکسته شدن — نشوندهندهی اینکه هیچکس نمیتونست اروپای غربی رو یکپارچه کنه.
THE HARD CEILING (سقف سخت)
با وجود جنگ، قحطی، طاعون، و اصلاحات اقلیمی در قرن هفدهم (بدترین بحرانهای اروپا در جنگ سیساله/Thirty Years' War و فروپاشی سلسلهی مینگ)، برخلاف بحرانهای پیشین اینبار توسعهی اجتماعی سقوط نکرد و از همون «سقف سخت» تاریخی (حدود ۴۳ امتیاز) که رومیها و سونگ بهش برخورد کرده بودن، عبور کرد.
CLOSING THE STEPPES (بستن استپها)
روسیه (زیر ایوان مخوف/Ivan the Terrible و جانشینانش) و چین (زیر سلسلهی چینگ/Qing) استپها رو با اسلحه و ارتشهای منظم مهار کردن و بزرگراه هزارانسالهی کوچروها رو بستن. این باعث شد یکی از «چهار سوار آخرالزمان» (مهاجرت عشایری) از صحنه حذف بشه — عاملی کلیدی که مانع فروپاشی توسعه شد.
OPENING THE OCEANS (گشودن اقیانوسها)
همزمان، اروپای غربی اقیانوس اطلس رو به یه بزرگراه اقتصادی تبدیل کرد. اسپانیاییها (کورتس/Cortés، پیزارو/Pizarro) ثروت آمریکا رو غارت کردن، اما این هلندیها و انگلیسیها (نه اسپانیای مطلقه) بودن که با تجارت مثلثی برده-شکر-کالا (triangular trade)، اقتصاد اقیانوس اطلس رو به موتور واقعی رشد تبدیل کردن.
LIKE CLOCKWORK (مثل ساعت)
این بخش به انقلاب علمی (Scientific Revolution) میپردازه: بیکن (Bacon)، گالیله (Galileo)، دکارت (Descartes)، و نیوتن (Newton) طبیعت رو بهجای موجودی زنده، مثل یه ساعت مکانیکی تصور کردن. این تفکر نوین به فلسفهی سیاسی هم رسید (لاک/Locke، ولتر/Voltaire) و روشنگری (Enlightenment) رو شکل داد. موریس نشون میده چین هم جنبش مشابهی («کائوژنگ»/kaozheng، پژوهش تجربی) داشت، اما به مدل مکانیکی طبیعت نرسید — چون چالشهای جبههی استپی متفاوت از چالشهای جبههی اقیانوسی بود.
TRIAL BY TELESCOPE (آزمون با تلسکوپ)
این بخش «مسئلهی نیدهام» (Needham Problem) رو مطرح میکنه: چرا با وجود پیشرفت علمی چین، این اروپا بود که انقلاب علمی رو ساخت؟ داستان امپراتور کانگشی (Kangxi) و رقابت میسیونرهای یسوعی (Jesuits) با اخترشناسان چینی رو روایت میکنه — کانگشی علم غربی رو پذیرفت اما در چارچوب سنت چینی نگهش داشت، نه بهعنوان مبنایی برای انقلاب فکری.
THE IRON LAW (قانون آهنین)
با مرگ کانگشی در ۱۷۲۲، توسعه بالاتر از همیشه بود، اما تا ۱۷۵۰ نشونههای فشار دوباره روی «سقف سخت» ظاهر شد (دستمزدها افت کرد). ژاپن، با بستن مرزهاش، به یک اقتصاد بسته و محدود تبدیل شد؛ چین هم تجارت خارجی رو محدود کرد. این بخش زمینه رو برای فصل دهم (که به انقلاب صنعتی میپردازه) آماده میکنه.
فصل دهم
THE WESTERN AGE
WHAT ALL THE WORLD DESIRES (آنچه همهی جهان آرزویش را دارد)
سال ۱۷۷۶ نقطهی عطف مهمیه: انقلاب آمریکا، کتاب آدام اسمیت (Adam Smith)، و کتاب گیبون (Gibbon) دربارهی افول روم منتشر میشن، اما مهمتر از همه، جیمز بازول (James Boswell) از کارخانهی متیو بولتون (Matthew Boulton) در سوهو (Soho) بازدید میکنه، جایی که بولتون بهش میگه: «من اینجا چیزی میارائهم که همهی جهان آرزویش رو داره — قدرت (POWER)». این نماد آغاز انقلاب صنعتی است: توسعهی اجتماعی غرب که تا اون زمان فقط ۴۵ امتیاز رشد کرده بود، در صد سال بعد ۱۰۰ امتیاز دیگه بالا رفت.
THE JOY OF STEAM (لذت بخار)
این بخش داستان اختراع موتور بخار (steam engine) رو روایت میکنه — از پمپ اولیهی «دوست معدنچی» (Miner's Friend) تا اصلاحات انقلابی جیمز وات (James Watt) که با جداکردن کندانسور از سیلندر اصلی، مصرف زغال رو بهشدت نزول داد. همکاری وات با متیو بولتون این فناوری رو به یه صنعت واقعی تبدیل کرد — نیرویی که معادل کار میلیونها انسان بود.
THE GREAT DIVERGENCE (واگرایی بزرگ)
موریس میپرسه: چرا انقلاب صنعتی در بریتانیا (نه فرانسه، نه چین) اتفاق افتاد؟ پاسخش اینه: سه عامل با هم جمع شدن — انباشت فناوری در طول قرنها، بستهشدن استپها (که یکی از «سواران آخرالزمان» رو حذف کرد)، و گشودهشدن اقیانوسها (که اقتصاد اقیانوس اطلس رو ساخت). بریتانیا بهخاطر دستمزد بالا، زغالسنگ فراوان، و نهادهای نسبتاً بازتر، بهترین موقعیت رو داشت. اما موریس تأکید میکنه این «قفلشدگی» نبود — فرانسه هم میتونست جای بریتانیا باشه؛ چیزی که واقعاً قفلشده بود این بود که غرب (نه شرق) این انقلاب رو شروع کار کنه، چون شرق هرگز معادل اقتصاد اقیانوس اطلس رو نساخته بود.
THE GRADGRINDS (خانوادهی گرادگرایند)
با اشاره به شخصیت آقای گرادگرایند (Mr. Gradgrind) از رمان زمانهای سخت چارلز دیکنز (Charles Dickens)، این بخش به پیامدهای اجتماعی صنعتیشدن میپردازه: کارخانهداران ثروتمند در برابر کارگران استثمارشده. مارکس و انگلس (Marx and Engels) این روند رو نشونهی سقوط قریبالوقوع سرمایهداری میدونستن، اما موریس نشون میده که برخلاف پیشبینی اونها، دستمزدها در نهایت بالا رفت و اصلاحات اجتماعی (قوانین کار کودکان، آموزش عمومی) در غرب شکل گرفت — روندی که در چین، بدون صنعتیشدن مشابه، هرگز رخ نداد.
ONE WORLD (یک جهان)
با اشاره به رمان دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن (Jules Verne)، این بخش نشون میده چطور فناوریهای نوین (راهآهن، کشتی بخار، کانال سوئز) فاصلهها رو در قرن نوزدهم از بین بردن. برای اولین بار در تاریخ، برتری در توسعهی اجتماعی میتونست به حکومت جهانی واقعی تبدیل بشه — نه فقط برتری منطقهای مثل امپراتوریهای قبلی.
پیام کلی فصل دهم: این فصل اوج داستان کتابه — لحظهای که غرب، بهخاطر ترکیب منحصربهفرد جغرافیا، اقتصاد اقیانوس اطلس، و انباشت فناوری، بالاخره با انقلاب صنعتی از شرق بهطور قطعی و برگشتناپذیر پیشی گرفت و به قدرت جهانی تبدیل شد.
PART III
فصل یازدهم
WHY THE WEST RULES (چرا غرب حکومت میکند)
موریس در این بخش خروجیگیری اصلی کتاب رو ارائه میده: «غرب بهخاطر جغرافیا حکومت میکند.» او سه سطح تبیین رو از هم جدا میکنه:
زیستشناسی (biology): تبیین میده چرا انسانها اصلاً توسعهی اجتماعی رو بالا میبرن (چون همهی انسانها، در گروههای بزرگ، اساساً شبیه هماند — کنجکاو، تنبل، طماع، و ترسو)
جامعهشناسی (sociology): شرح میده چگونه این کار انجام میشه — از طریق همون «تناقض توسعه» (paradox of development) که در کل کتاب دیدیم
جغرافیا (geography): تنها چیزیه که بیان میده چرا غرب (نه شرق) این کار رو کرد
موریس تأکید میکنه که نظریههای نژادی قرن نوزدهمی (که برتری ذاتی نژاد سفید رو مطرح میکردن) مفصلاً رد شدن — چون اگه برتری ژنتیکی بود، غرب باید از همون ابتدا همیشه جلوتر میبود، در حالیکه شرق ۱۲۰۰ سال (از ۵۴۱ تا ۱۷۷۳) جلوتر بود. سپس یه مرور فشرده از کل داستان کتاب (فصلهای ۲ تا ۱۰) ارائه میده: از عصر یخبندان و «عرضهای جغرافیایی خوششانس» (Lucky Latitudes) تا کشاورزی، شهرها، امپراتوریها، «سقف سخت» (hard ceiling)، بستهشدن استپها، و انقلاب صنعتی.
NOT WHY THE WEST RULES (نه اینکه چرا غرب حکومت میکند)
این بخش نقش افراد و ارادهی آزاد (free will) رو تحلیل میکنه. موریس میگه: بله، انتخابهای انسانی واقعیاند، اما بهندرت مسیر کلی تاریخ رو عوض میکنن — فقط سرعتشو تغییر میدن. مثال میزنه:
اگه محمد (Muhammad) وجود نداشت، شاید مسیحیت بهجای اسلام غالب میشد، اما احتمالاً غرب باز هم به همون سرنوشت میرسید
اختراعات بزرگ معمولاً همزمان توسط چند نفر مستقل کشف میشن (مثل تلفن توسط بل و گری در یک روز، یا اکسیژن توسط پریستلی و یه شیمیدان سوئدی) — نشون میده «نبوغ فردی» کمتر از اونی که فکر میکنیم اهمیت داره
فرهنگ هم صدای درون سر ما نیست، بلکه بیشتر شبیه «تالار شهر» (town hall) است که در اون بر سر گزینهها بحث میکنیم — «هر عصر، فکری رو که نیاز داره بهدست میاره»
موریس از سوی دیگر به بحث تفاوتهای فرهنگی/شناختی شرق و غرب (مثل مطالعات fMRI) میپردازه و حاصل میگیره این تفاوتها بیشتر از سر عادت ذهنیه، نه توانایی ذاتی متفاوت.
BACK TO THE FUTURE (بازگشت به آینده)
با الهام از فیلم بازگشت به آینده، موریس یه بازی فکری انجام میده: به نقاط مختلف تاریخ برمیگرده و میپرسه «چقدر احتمال داشت که غرب تا سال ۲۰۰۰ حکومت نکنه؟»
۱۸۰۰: تقریباً ۹۵٪ قطعی بود که غرب حکومت میکنه
۱۶۵۰: حدود ۸۰٪ محتمل
۱۵۰۰: تقریباً ۵۰-۵۰
۱۳۵۰ (زمان طاعون سیاه): فقط حدود ۲۵٪ محتمل
۱۱۰۰ (اوج سونگ در چین): این تنها نقطهایه که شرق واقعاً شانس معقولی برای صنعتیشدن زودتر داشت
۱۰۰ میلادی (اوج روم): موریس میگه حتی اگه روم دووم میآورد، عملاً هیچ راهی برای رسیدن به انقلاب صنعتی نداشت، چون فاقد اقتصاد اقیانوس اطلس بود
حاصلگیری: حکومت غرب نه «قفلشده» (locked-in) بود نه «تصادفی» — بلکه یه احتمال بلندمدت بود که هرچه به عقب برمیگردیم، نامطمئنتر میشه.
NIGHTFALL (سقوط شب)
با اشاره به داستان نایتفال آیزاک آسیموف (Isaac Asimov)، موریس دربارهی سناریوهای فاجعهبار واقعی صحبت میکنه که میتونستن کل مسیر تاریخ رو جامعاً از بین ببرن (نه فقط کند کنن):
دورهی سرمای «یانگر درایاس» (Younger Dryas) در حدود ۱۰۸۰۰ پیش از میلاد — نزدیکترین چیزی که جهان به یه فاجعهی جامع تجربه کرد
برخورد سیارکهای بزرگ (که خوشبختانه در مسیر زمین نبودن)
جنگ هستهای — تنها تهدید واقعی مدرن. موریس بحران موشکی کوبا (Cuban Missile Crisis) در ۱۹۶۲ رو با تبیینات شرح میده — لحظهای که جهان واقعاً به لبهی فاجعهی هستهای نزدیک شد اما نجات پیدا کرد
FOUNDATION (بنیاد)
موریس با اشاره به رمانهای بنیاد آسیموف و شخصیت هری سلدون (Hari Seldon) که با علم خیالی «روانتاریخ» (psychohistory) آینده رو پیشبینی میکنه، از این استعاره استفاده میکنه تا مقدمهای بسازه برای فصل بعدی کتاب (که به پیشبینی آیندهی واقعی میپردازه). موریس اعتراف میکنه اکثر مورخان فکر میکنن پیشبینی تاریخ غیرممکنه، اما استدلال میکنه که با گسترش دیدمون به باستانشناسی، ژنتیک، و زبانشناسی (نه فقط اسناد مکتوب)، میشه الگوهای واقعی رو پیدا کرد — و همین الگوها ممکنه به ما اجازه بدن آینده رو هم پیشبینی کنیم.
پیام کلی فصل یازدهم: این فصل، بخش تحلیلی و نظری کتابه که همهی داستان رو جمعبندی میکنه: حکومت غرب خروجیی جغرافیاست، نه نژاد، نه فرهنگ ذاتی، و نه «مردان بزرگ» — و این خروجی یه احتمال تاریخی بلندمدت بود، نه یه سرنوشت اجتنابناپذیر.
فصل دوازدهم
… FOR NOW
IN THE GRAVEYARD OF HISTORY (در گورستان تاریخ)
موریس با استعارهی اسکروچ (Scrooge) از داستان سرود کریسمس دیکنز آغاز میکنه: اگه روند رشد توسعهی اجتماعی شرق و غرب در قرن بیستم ادامه پیدا کنه، شرق در حدود سال ۲۱۰۳ دوباره از غرب پیشی میگیره. اقتصاددانها و بانکها (گلدمن ساکس، شورای دادهها ملی آمریکا) تاریخهای نزدیکتری (۲۰۱۶ تا ۲۰۳۶) رو برای عبور تولید ناخالص چین از آمریکا پیشبینی میکنن. اما موریس هشدار میده که این پیشبینیها معمولاً کوتاهمدتاند و سؤال اصلی اینه: آیا غرب میتونه مثل اسکروچ خودش رو بازسازی کنه؟
AFTER CHIMERICA (پس از چیمریکا)
این بخش به رابطهی اقتصادی عجیب چین-آمریکا (که مورخ نیل فرگوسن/Niall Ferguson اسمش رو «چیمریکا»/Chimerica گذاشته) میپردازه: چین با خریداری اوراق قرضهی آمریکا، عملاً به آمریکاییها قرض میداد تا کالاهای چینی بخرن. بحران مالی ۲۰۰۸ این «ازدواج» رو به لرزه انداخت. موریس چند سناریوی متفاوت رو مطرح میکنه:
بدبینانه: غرب مثل اروپای پس از ۱۹۱۸ ضعیف میشه و چین جایگزینش میشه
خوشبینانه (غربی): آمریکا مثل همیشه (دههی ۱۹۳۰ و ۱۹۷۰) خودشو بازسازی میکنه
بدبینانه (دربارهی چین): چین با مشکلات جمعیتشناسی، نابرابری، و کمبود منابع روبهرو میشه و ممکنه مثل گذشته دچار فروپاشی داخلی بشه
سناریوی «آرامبخش» (Soothing Scenario): با غنیشدن، شرق بهطور طبیعی «غربی» (لیبرال و دموکراتیک) میشه
دیدگاه مارتین جیکوز (Martin Jacques): برعکس، این جهانه که «شرقی» میشه — سلسلهمراتبیتر، غیرلیبرال، و دولتمحور، با چین بهجای غرب در مرکز
موریس هیچکدوم از این پیشبینیها رو کافی نمیدونه، چون همه فقط از وضعیت فعلی به آیندهی نزدیک برونیابی میکنن.
2103
اینجا موریس استدلال اصلی فصل رو مطرح میکنه: عدد ۲۱۰۳ روی نمودار توسعهی اجتماعی نشون میده امتیاز به بیش از ۵۰۰۰ واحد میرسه — رشدی چهار برابر بیشتر از کل رشد بشریت از عصر یخبندان تا در زمان حاضر! این یعنی تحولاتی که تصورش سخته:
شهرهایی با ۱۴۰ میلیون نفر جمعیت
ظرفیت جنگی و انرژی که چند برابر امروزه
فناوری دادهها که ممکنه به تکینگی (Singularity) ری کرزویل (Ray Kurzweil) برسه — یعنی ادغام هوش انسانی و ماشینی، آپلود ذهن، و فراتررفتن از زیستشناسی خودمون
موریس به روندهایی مثل داروهای طولعمر، ژنتیک، اندامهای مصنوعی (مثل ورزشکار اسکار پیستوریوس/Oscar Pistorius)، و پروژههای DARPA اشاره میکنه که نشون میده این تحولات از قبل آغاز شده.
THE WORST-CASE SCENARIO (بدترین سناریوی ممکن)
در مقابل «تکینگی»، موریس سناریوی معکوس رو مطرح میکنه: «سقوط شب» (Nightfall). پنج «سوار آخرالزمان» دوباره در حال بازگشتناند:
تغییر اقلیم: گرمایش جهانی، ذوب یخ قطبی، طوفانهای شدیدتر
قحطی: با رشد جمعیت به ۹ میلیارد نفر تا ۲۰۵۰
مهاجرت: «مهاجران اقلیمی» که ممکنه به صدها میلیون نفر برسن
بیماری: خطر بیماریهای همهگیر تازه (مثل آنفولانزای ۱۹۱۸ یا سارس)
فروپاشی دولتها: بهویژه در «کمربند بیثباتی» (arc of instability) از آفریقا تا آسیا
موریس بهویژه نگران جنگ هستهای بین آمریکا و چین یا درگیریهای هستهای در خاورمیانه (ایران، اسرائیل) است.
THE GREAT RACE (مسابقهی بزرگ)
موریس خروجی میگیره: قرن بیستویکم یه مسابقه بین «تکینگی» و «سقوط شب» است — بدون حالت میانی. برای پیروزی «تکینگی»، سه چیز باید درست پیش بره:
۱. جلوگیری از جنگ هستهای تمامعیار (با افت کنترلشدهی زرادخانهها، نه خلع سلاح جامع)
۲. کنترل دگرگونیها اقلیمی
۳. یه انقلاب انرژی تازه (تنوینپذیر، خورشیدی، یا هستهای) که سقف سوخت فسیلی رو بشکنه
موریس در ادامه به اندیشهی انیشتین (Einstein) دربارهی نیاز به «حکومت جهانی» اشاره میکنه — نه لزوماً یه دولت واحد، بلکه تقویت نهادهای فراملی (مثل سازمان ملل، اتحادیهی اروپا).
THE SHAPE OF THINGS TO COME (شکل چیزهایی که در راهند)
با اشاره به پارادوکس فرمی (Fermi Paradox) — این پرسش که چرا با وجود احتمال فراوان تمدنهای فضایی، هیچ نشونهای ازشون نداریم — موریس نظریهی کارل ساگان (Carl Sagan) رو مطرح میکنه که شاید تمدنهای پیشرفته همیشه خودشونو نابود میکنن (دقیقاً حدود صد سال پس از اختراع سلاح هستهای — که برای ما یعنی حدود ۲۰۴۵). اما موریس این استدلال رو قانعکننده نمیدونه و ترجیح میده بر پایه الگوهای واقعی تاریخ بشر پیشبینی کنه، نه حدس دربارهی فضا.
او پیشبینی میکنه: چین تا ۲۰۳۰-۲۰۴۰ از نظر اقتصادی از آمریکا پیشی میگیره، اما آمریکا تا نیمهی قرن به لحاظ نظامی و فناوری برتر میمونه — دورهای شبیه به افول تدریجی بریتانیا پس از ۱۸۷۰.
THE TWAIN MEET (دو جهان به هم میرسند)
فصل با یه خروجیگیری متناقضنما (paradoxical) تموم میشه: پاسخ به سؤال اول کتاب («چرا غرب حکومت میکند») همون جغرافیاست؛ اما همین پاسخ نشون میده که در آیندهی نزدیک، جغرافیا دیگه اهمیتی نخواهد داشت — چون اگه «تکینگی» پیروز بشه، تمایز شرق/غرب برای موجوداتی که زیستشناسی انسانی رو پشت سر گذاشتن، بیمعنا میشه.
«تکینگی» (Singularity) اصطلاحیه که ری کرزویل (Ray Kurzweil)، مخترع و آیندهپژوه آمریکایی، برای توصیف یه نقطهی فرضی در آینده به کار میبره — لحظهای که سرعت پیشرفت فناوری اونقدر زیاد و عمیق بشه که بهنظر بینهایت سریعتر برسه.
عناصر اصلی این ایده:
قانون مور (Moore's Law): مشاهدهی معروف گوردون مور (Gordon Moore، بنیانگذار اینتل) در ۱۹۶۵ که قدرت پردازش کامپیوترها هر حدود ۱۸ ماه دو برابر میشه. کرزویل معتقده اگه این روند ادامه پیدا کنه، تا حدود ۲۰۳۰ کامپیوترها اونقدر قدرتمند میشن که بتونن نحوه عملکرد جامع مغز انسان رو شبیهسازی کنن.
ادغام ذهن و ماشین: طبق پیشبینی کرزویل، تا حدود ۲۰۴۵ کامپیوترها میتونن ذهن انسانها رو آپلود کنن یا با اون ادغام بشن — یعنی هوش کربنمحور (انسانی) و هوش سیلیکونمحور (ماشینی) در یه آگاهی جهانی واحد ترکیب بشن.
فراتررفتن از زیستشناسی: این لحظه یعنی انسانها دیگه محدود به بدن و مغز بیولوژیکی خودشون نیستن — میتونن عمر رو تا حد زیادی رشد بدن، حافظه و تواناییهای شناختی رو نامحدود گسترش بدن، و اساساً به موجودی فراتر از هوموساپینس تبدیل بشن.
چرا موریس این مفهوم رو در کتابش به کار میبره؟
موریس این ایده رو در برابر سناریوی مخالفش، «سقوط شب» (Nightfall)، قرار میده — یعنی سناریوی فاجعهی جهانی (جنگ هستهای، تغییر اقلیم، فروپاشی). به گفتهی موریس، قرن بیستویکم یه «مسابقه»ی بین این دو سرنوشت افراطیه: یا بشریت به «تکینگی» میرسه (جهشی به سطحی جامعاً تازه از توسعه)، یا به «سقوط شب» (فروپاشی جامع تمدن).
ارتباطش با جملهی مورد بحث:
اگه «تکینگی» واقعاً اتفاق بیفته، انسانها دیگه انسان بهمعنای سنتی نخواهند بود — و مفاهیمی مثل «شرق» و «غرب» که کل کتاب حول محورشون میچرخه، برای موجوداتی که از زیستشناسی و جغرافیای انسانی فراتر رفتن، بیمعنا میشه. این همون تناقضنمایی است که موریس در خاتمه کتاب بهش اشاره میکنه.
موریس با شعر معروف رودیارد کیپلینگ (Rudyard Kipling) — «شرق شرق است و غرب غرب، و هرگز این دو به هم نمیرسند» — اتمام میده و نشون میده کیپلینگ در ادامهی شعرش (که کمتر نقل میشه) در واقع میگه وقتی دو انسان قوی روبهرو بشن، نه شرقی هست نه غربی. موریس امیدواره که در قرن بیستویکم، این دیدگاه کیپلینگ سرانجام محقق بشه.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به موریس در این گزارش ارائه شده است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با Why the West rules-- for now 7 بررسی شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره میکنه در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: مهران شاکری