.پناهندگانی که پس از ویرانی چانگآن (Chang'an) به جنوب گریخته بودند، در سال ۳۱۷ میلادی در جیانکانگ (Jiankang) ــ نانجینگ (Nanjing) در روز جاریی ــ حکومتی به نام جین شرقی (Eastern Jin) بنیان نهادند.
برخلاف حکومتهای جنگسالارانه شمال چین، این حکومت درباری باشکوه و بسیار متمدن داشت و میکوشید همه ظواهر و سنتهای سلطنت اصیل چینی را حفظ کند.
جین شرقی سفیرانی به ژاپن (Japan) و هندوچین (Indochina) فرستاد، آثار ادبی و هنری باشکوهی پدید آورد و مهمتر از همه، توانست نزدیک به یک قرن دوام بیاورد.
اما پشت این ظاهر درخشان، جین شرقی (Eastern Jin) نیز به همان اندازه حکومتهای شمالی گرفتار اختلاف و کشمکش بود.
اشراف بزرگی که از شمال گریخته بودند، علاقه چندانی به اطاعت از فرمانهای امپراتور نداشتند.
برخی از این اشراف در جیانکانگ (Jiankang) متمرکز شدند و به درباریانی فرصتطلب تبدیل گشتند که از خزانه سلطنتی زندگی میکردند.
گروهی دیگر در سراسر حوضه رود یانگتسه (Yangzi Basin) ساکن شدند و در این سرزمین گرم و مرطوب، املاک عظیمی برای خود ایجاد کردند.
آنها مردمان بومی را از سرزمینهایشان بیرون راندند، جنگلها را قطع کردند، باتلاقها را خشک نمودند و دهقانان پناهنده را به رعیت (Serfs) تبدیل کردند.
درگیری و کشمکش در همه سطوح جامعه ادامه داشت.
اشراف تازهوارد شمالی با خاندانهای قدیمی جنوب رقابت میکردند.
اشراف بزرگ با اشراف متوسط درگیر بودند.
هم اشراف بزرگ و هم طبقه متوسط، فشار بیشتری بر دهقانان وارد میکردند.
تمام طبقات جامعه چین نیز به نوبه خود، اقوام بومی جنوب را به کوهستانها و جنگلها عقب میراندند.
و در این میان، تقریباً همه گروهها در برابر حکومت ضعیف جیانکانگ (Jiankang) مقاومت میکردند.
نویسنده نکته مهمی را مطرح میکند:
با اینکه زمینداران جنوب در شعرهای خود با اندوه از سرزمینهای ازدسترفته شمال یاد میکردند، در عمل هیچ عجلهای برای بازپسگیری آن مناطق نداشتند.
دلیلش روشن بود.
اگر دولت مرکزی دوباره نیرومند میشد و شمال را فتح میکرد، آنان مجبور بودند مالیات بیشتری بپردازند و بخشی از قدرت و استقلال خود را از دست بدهند.
بنابراین، حفظ منافع شخصی برای بسیاری از اشراف مهمتر از وحدت دوباره چین بود.
نویسنده فصل را با این جمله به اتمام میرساند:
«فرمان آسمان (Mandate of Heaven) از دست رفته بود.»
جمعبندی این فصل
ایان موریس در این فصل استدلال میکند که سقوط دودمان هان (Han Dynasty) صرفاً خروجی حمله اقوام کوچنشین نبود. مجموعهای از عوامل دست به دست هم دادند:
قدرت گرفتن اشراف و زمینداران و تضعیف دولت مرکزی.
خصوصی شدن تدریجی ارتش.
شیوع بیماریها از طریق تبادل جهان قدیم (Old World Exchange).
فساد، کودتا و ناتوانی دربار.
مهاجرت و فشار شیونگنوها (Xiongnu) و چیانگها (Qiang).
دگرگونیها اقلیمی دوره سرد عصر تاریک (Dark Age Cold Period).
ترکیب این عوامل باعث شد چین وارد دورهای طولانی از تجزیه، جنگ و رکود شود؛ دورهای که از نظر نویسنده، از نظر شدت و پیامدهای تاریخی، با فروپاشی بزرگ غرب در حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد قابل مقایسه است.
خلاصهی بخش «از دست رفتن فرمان آسمان» (Losing the Mandate of Heaven) از فصل ششم:
این بخش شرح میدهد چگونه سلسلهی هان (Han) در چین بهتدریج فروپاشید — روندی موازی با افول امپراتوری روم که فصل ششم بهطور کلی به مقایسهی آنها اختصاص دارد.
نکات کلیدی:
هان برای مقابله با شیونگنو (Xiongnu) سوارهنظام بزرگی از عشایر ساخته بود و آنها را در مرزها اسکان داد. این کار مرکز کشور را غیرنظامی کرد؛ ارتش واقعی فقط در حاشیهها بود و اشراف چینی رغبتی به خدمت نظامی نداشتند.
با ضعیفشدن قدرت مرکزی، زمینداران بزرگ بهتدریج دهقانان را مطیع خود کردند و از پرداخت مالیات به دربار سر باز زدند. تلاش اصلاحطلبانهی رادیکال وانگ مانگ (Wang Mang) در سال ۹ میلادی (ملیکردن زمینها و طلا) با شورش دهقانی سرکوب شد.
امپراتور بعدی، گوانگوو (Guangwu)، بهجای مقابله با زمینداران بزرگ، با آنها کنار آمد و حتی پایتخت را به لویانگ (Luoyang) — مرکز قدرت زمینداران — منتقل کرد. دولت بهتدریج از ارتش و مالیاتگیری کناره گرفت.
در همین حال، قوم چیانگ (Qiang) در مرزهای غربی نیرو گرفتند و ارتش کافی برای مهارشان وجود نداشت، چون زمینداران حاضر به پرداخت هزینهاش نبودند.
وقتی «تبادل جهان کهن» (Old World Exchange) اپیدمیها را در دههی ۱۶۰ میلادی به چین آورد، دربار بهجای رهبری قوی، غرق در دسیسههای داخلی میان خواجهسرایان، خویشاوندان درباری، و وزرا شد — تا جایی که پس از سال ۸۸ میلادی هیچ شاهزادهی بالای چهارده سالی زنده نماند تا به تخت برسد.
بحران، مذهبهای عوامگرا و شورشهای میلنیومگرا برانگیخت (مانند شورش دستاربندان زرد / Yellow Turbans در ۱۸۴)، و فرماندهان محلی به جنگسالاران مستقل بدل شدند.
سرانجام دونگ ژوئو (Dong Zhuo) لویانگ را سوزاند، و پس از او کائو کائو (Cao Cao) — شخصیت مشهور و بدنام تاریخ چین — قدرت اصلی شمال شد اما هرگز نتوانست مفصلاً چین را دوباره متحد کند.
خاندان هان رسماً در سال ۲۲۰ منقرض شد و چین به سه پادشاهی تقسیم شد؛ اتحاد کوتاهمدت زیر سلسلهی جین (Jin) نیز با جنگهای داخلی میان پسران امپراتور و حملهی عشایر شیونگنو (که چانگآن و لویانگ را در ۳۱۱ و ۳۱۶ سوزاندند) از هم پاشید.
پیام اصلی بخش: برخلاف بحرانهای پیشین که کوتاهمدت بودند، این فروپاشی — ترکیبی از تضعیف ساختاری دولت (بهخاطر قدرتگیری زمینداران)، فشار عشایر، و اپیدمی — منجر به سقوط بلندمدت و عمیق توسعهی اجتماعی شرق شد؛ دقیقاً همان زمینهای که بعداً در فصل هفتم (که با هم خواندیم) شرح احیای دوبارهی شرق از دل همین ویرانههاست.
THE AWFUL REVOLUTION
انقلاب وحشتناک
برخلاف بحران قرن دوازدهم پیش از میلاد (Twelfth Century BCE Crisis)، بحرانی که در خروجی تبادل جهان قدیم (Old World Exchange) به وجود آمد، سراسر اوراسیا (Eurasia) را دربر گرفت.
بخش غربی این بحران الهامبخش اثری در قرن ۱۸ام شد که شاید بتوان آن را نخستین شاهکار تاریخنگاری مدرن دانست؛ یعنی کتاب تاریخ انحطاط و سقوط امپراتوری روم (History of the Decline and Fall of the Roman Empire) نوشته ادوارد گیبون (Edward Gibbon).
گیبون مسئله کتاب خود را «انقلابی هولناک (Awful Revolution)» توصیف کرد؛ انقلابی که به گفته او:
«همواره در یادها خواهد ماند و ملتهای جهان هنوز هم (در دهه ۱۷۷۰ میلادی) آثار آن را احساس میکنند.»
او در این ارزیابی درست میگفت؛ زیرا تنها در دوران زندگی خود او بود که توسعه اجتماعی (Social Development) در غرب دوباره توانست به همان سطح خیرهکنندهای برسد که در دوران امپراتوری روم (Roman Empire) وجود داشت.
نخستین امپراتوران روم (Rome) و هان (Han) با مشکلاتی مشابه روبهرو بودند، اما راهحلهای متفاوتی برگزیدند.
حاکمان چین، که از جنگ داخلی بهشدت هراس داشتند، ارتش را عملاً خنثی کردند؛ اما در حاصل، دیگر ابزار چندانی برای مهار زمینداران بزرگ (Powerful Landlords) نداشتند.
در مقابل، حاکمان روم ارتش را مستقیماً در اختیار خود گرفتند، فرماندهی آن را به خویشاوندانشان سپردند و سربازان را از میان شهروندان رومی انتخاب کردند.
این سیاست باعث میشد غیرنظامیان نتوانند بهآسانی در برابر امپراتور شورش کنند؛ اما در عوض، خودِ ارتش آسانتر میتوانست علیه امپراتور اقدام کند.
اداره چنین نظامی به مهارت فراوان نیاز داشت.
از آنجا که بسیاری از امپراتوران روم تعادل روانی نداشتند، وقوع بحرانهای دورهای اجتنابناپذیر بود.
ولخرجیها و جشنهای افراطی کالیگولا (Caligula) که در سال ۳۷ میلادی به پادشاهی رسید و حتی تصمیم عجیب او برای منصوب کردن اسبش به مقام کنسول (Consul)، به اندازه کافی دردسرساز بود؛
کنسول» (Consul) در روم باستان بالاترین مقام سیاسی-نظامی جمهوری و سپس دوران امپراتوری بود — هرساله دو نفر به این سمت انتخاب میشدند که در رأس دولت، ارتش، و سنا قرار میگرفتند؛ یعنی معادل تقریبی نخستوزیر یا رئیسجمهور امروزی، با اختیارات گسترده در فرماندهی نظامی و ادارهی کشور.
داستان مشهور این است که کالیگولا اسب محبوبش، اینکیتاتوس (Incitatus)، را به این مقام والا منصوب کرد (یا دستکم قصد چنین کاری را داشت). این اسب طبق روایتهای تاریخی زندگیای در حد اشراف داشت: اصطبلی از مرمر، آخوری از عاج، پتویی ارغوانی (رنگ سلطنتی)، و حتی خدمتکارانی برای دعوت مهمانان به ضیافتهایش.
نکتهی مهم این است که این داستان معمولاً بهعنوان نشانهای از دیوانگی، خودکامگی، یا تحقیر عمدی سنا از سوی کالیگولا تعبیر میشود — گویی او با این کار میخواست بگوید که حتی اسبش هم شایستهتر از سناتورهای روم برای این مقام است. برخی مورخان مدرن تردید دارند که او واقعاً این کار را انجام داده باشد (شاید فقط تهدیدی بوده یا شوخی سیاه)، اما در منابع باستانی (مانند سوئتونیوس) بهعنوان نمونهای از زیادهروی و بیثباتی روانی او ثبت شده است.
اما رفتارهای نرون (Nero) از این هم فراتر رفت.
نرون از امپراتوران روم بود که از سال ۵۴ تا ۶۸ میلادی بر این سرزمین فرمان راند و پنجمین و آخرین امپراتور از خانوادهٔ اگوستوس (دودمان ژولیو کلودین) بود که بر روم حکمرانی کرد.
او سناتورها را مجبور میکرد در ملأعام آواز بخوانند و هر کسی را که باعث ناراحتیاش میشد، به قتل میرساند.
سرانجام، در سال ۶۸ میلادی (68 CE)، سه جناح مختلف ارتش، هر کدام فرمانده خود را امپراتور بیان کردند و تنها یک جنگ داخلی خونین توانست این بحران را پایان کار دهد.
مورخ مشهور تاسیتوس (Tacitus) درباره این رویداد نوشت:
«اکنون راز امپراتوری آشکار شد؛ امپراتوران میتوانند خارج از شهر روم نیز ساخته شوند.»
یعنی هر جا ارتشی وجود داشت، قابلیت ظهور یک امپراتور بهروز نیز وجود داشت.
با وجود این ضعف، شیوه رومیها یک مزیت مهم داشت:
آنها توانستند مرزهای (Frontiers) امپراتوری را حفظ کنند.
اقوام ژرمن (Germans) که آن سوی رودهای راین (Rhine) و دانوب (Danube) زندگی میکردند، همانند چیانگها (Qiang) در مرزهای غربی چین، در سدههای نخست میلادی بیشتر شدن جمعیت پیدا کردند.
آنها برای سازگار شدن با این وضعیت، با یکدیگر جنگیدند، با شهرهای رومی تجارت کردند و بهتدریج از رودخانهها عبور کرده و وارد قلمرو روم شدند.
برای انجام چنین فعالیتهایی، تشکیل اتحادهای بزرگتر و پادشاهیهای نیرومندتر منطقی بود.
روم نیز، همانند هان (Han)، در برابر نفوذ روزافزون مرزها واکنش نشان داد.
آنها دیوارهای دفاعی ساختند ــ که مشهورترینشان دیوار هادریان (Hadrian's Wall) در بریتانیا بود ــ تجارت مرزی را زیر نظر گرفتند و با مهاجمان جنگیدند.
در سال ۱۶۱ میلادی (161 CE)، هنگامی که مارکوس اورلیوس آنتونینوس (Marcus Aurelius Antoninus) امپراتور شد، روم هنوز کشوری نیرومند و باثبات به نظر میرسید.
مارکوس آئورلیوس آنتونیوس، یا مارک اورل (به لاتین: Marcus Aurelius Antoninus، به فرانسه: Marc Aurel) از امپراتوران بزرگ روم بود. او یکی از «پنج امپراتور خوب»، از دودمان آنتونی نروایی و یک فیلسوف رواقی بود.
مارکوس امیدوار بود بیشتر وقت خود را صرف علاقه اصلیاش، یعنی فلسفه (Philosophy)، کند.
اما در عوض، ناچار شد با پیامدهای تبادل جهان قدیم (Old World Exchange) روبهرو شود.
در همان سالی که او به سلطنت رسید، نخستین همهگیری بزرگ در اردوگاههای نظامی مرز شمالغربی چین آغاز شد.
در همان زمان نیز حمله اشکانیان (Parthians) به استان سوریه (Syria)، مارکوس را وادار کرد نیروهای فراوانی را به آن منطقه اعزام کند.
اردوگاههای شلوغ نظامی بهترین محیط برای گسترش بیماری بودند.
در سال ۱۶۵ میلادی، بیماری همهگیری ــ که شاید آبله (Smallpox) یا سرخک (Measles) بوده باشد، هرچند منابع تاریخی دقیق نیستند ــ این اردوگاهها را ویران کرد.
در سال ۱۶۷ میلادی بیماری به شهر روم (Rome) رسید؛ درست در زمانی که جابهجایی جمعیتها در شمال و شرق اروپا، اتحادیههای نیرومند نوینی از اقوام ژرمن (Germanic Federations) را به سوی رود دانوب (Danube) رانده بود.
مارکوس سیزده سال اتمامی عمر خود را صرف جنگ با این قبایل کرد.
برخلاف چین، روم در جنگهای مرزی قرن دوم میلادی پیروز شد.
اگر چنین نمیشد، احتمال داشت روم نیز مانند هان (Han)، از دهه ۱۸۰ میلادی وارد بحران عمیقی شود.
اما این پیروزیها فقط سرعت دگرگونیها را افت دادند، نه خروجی نهایی آنها را.
این مسئله مشخص میکند که حتی ارتشهای قدرتمند نیز بهتنهایی قادر به جلوگیری از فروپاشی نبودند.
تلفات گسترده ناشی از همهگیریها (Epidemics) اقتصاد روم را به آشوب کشید.
نرخ مواد غذایی و دستمزد کشاورزان بیشتر شدن یافت.
برای کشاورزانی که زنده مانده بودند، این وضعیت حتی سودمند بود؛ زیرا میتوانستند زمینهای کمبازده را رها کرده و تنها بهترین زمینها را کشت کنند.
اما با کوچک شدن بخش کشاورزی و کم شدن مالیاتها و اجارهها، اقتصاد کل امپراتوری وارد سقوط آزاد شد.
پس از سال ۲۰۰ میلادی، تعداد کشتیهای غرقشده در دریای مدیترانه (Mediterranean) بهشدت نزول یافت و از حدود ۲۵۰ میلادی، میزان آلودگی سرب موجود در یخها، رسوبات دریاچهها و باتلاقها نیز افت کرد؛ شاخصی که افت فعالیتهای اقتصادی و معدنی را مشخص میکند.
در همین زمان، همه فشار اقتصادی را احساس میکردند.
استخوانهای گاو، خوک و گوسفند که در محوطههای باستانشناسی پس از سال ۲۰۰ میلادی یافت شدهاند، کوچکتر و کمیابتر میشوند؛ نشانهای از افت سطح زندگی.
تا دهه ۲۲۰ میلادی نیز ثروتمندان شهرها، ساختمانهای باشکوه و کتیبههای یادبود بسیار کمتری نسبت به گذشته برپا میکردند.
حدود پنجاه سال پس از پیروزیهای مارکوس اورلیوس (Marcus Aurelius)، روم با وجود همه موفقیتهای نظامی، کنترل مرزهای خود را از دست داد.
همانگونه که پیروزیهای هان (Han) بر شیونگنوها (Xiongnu) در سده اول پیش از میلاد، در نهایت کنترل مرزهای چین را دشوارتر کرده بود، رشتهای از پیروزیهای روم نیز اشکانیان (Parthians) را چنان تضعیف کرد که حکومتشان در دهه ۲۲۰ میلادی با قیام ایرانیان فروپاشید.
دودمان تازه ساسانیان (Sassanid Dynasty) ارتشی بسیار نیرومندتر تشکیل داد و در سال ۲۴۴ میلادی ارتش روم را شکست داد و امپراتور آن را کشت.
فرستادن سربازان و منابع مالی به جبهه شرقی، باعث شد روم دیگر نتواند از مرزهای دانوب (Danube) و راین (Rhine) بهخوبی دفاع کند.
اکنون دیگر مهاجمان در گروههای کوچک وارد امپراتوری نمیشدند، بلکه دستههای چندصد یا چندهزار نفری از جنگجویان ژرمن وارد قلمرو روم میشدند، شهرها را میسوزاندند، غارت میکردند و بردگان بسیاری با خود میبردند.
گوتها (Goths)، که بهتازگی از سواحل دریای بالتیک (Baltic Sea) به منطقه بالکان (Balkans) مهاجرت کرده بودند، حتی تا یونان (Greece) پیشروی کردند و در سال ۲۵۱ میلادی امپراتور دیگری از روم را کشتند.
در همین دوره، احتمالاً موج تازهای از بیماریهای واگیردار نیز همراه با این مهاجرتها گسترش یافت.
در سال ۲۵۹ میلادی، هنگامی که روم ارتش دیگری را برای نبرد با ایران گرد آورد، بدترین شکست خود را تجربه کرد.
امپراتور والرین (Valerian) اسیر شد و یک سال در قفس نگهداری گردید؛ با لباس بردگان و تحت شکنجههای گوناگون.
رومیها ادعا میکردند که شجاعت او تحسین ایرانیان را برانگیخته بود، اما به نظر میرسد واقعیت این بود که ساسانیان (Sassanids)، همانند شیونگنوها (Xiongnu) هنگام اسارت امپراتوران چینی، سرانجام از او خسته شدند.
آنها پوست والرین (Valerian) را کندند و آن را بر دیوارهای پایتخت خود آویختند.
تبادل جهان قدیم (Old World Exchange) و ظهور شاهنشاهی ساسانی (Sassanid Persia)، جایگاه روم را دقیقاً دگرگون کرد.
در زمانی که جمعیت افت مییافت و اقتصاد رو به زوال بود، امپراتوران بیش از هر زمان دیگری به پول و سرباز نیاز داشتند.
نخستین راهحل آنان، یعنی پرداخت هزینه ارتش با نزول عیار سکهها (Debased Currency)، فقط باعث بیارزش شدن پول و تشدید فروپاشی اقتصادی شد.
ارتش که از ناتوانی حکومت مرکزی به ستوه آمده بود، خود وارد عمل شد و با سرعتی حیرتآور امپراتوران تازهی را بر تخت نشاند.
برخلاف امپراتوران پیشین، این فرمانروایان دیگر هیچ هالهای از تقدس نداشتند.
بیشترشان سربازانی خشن بودند و برخی حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند.
تقریباً هیچکدام بیش از دو سال حکومت نکردند و همگی سرانجام با شمشیر کشته شدند.
با صرف وقت بیشتر ارتش برای جنگ با یکدیگر، به جای دفاع از استانهای امپراتوری، زمینداران بزرگ (Grandees) نیز همان راهی را در پیش گرفتند که همتایانشان در چین رفته بودند.
آنها دهقانان را به افراد وابسته خود تبدیل کردند و آنان را در قالب میلیشیاهای محلی (Militias) سازمان دادند.
در همین زمان، شهر بازرگانی پالمیرا (Palmyra) در سوریه توانست ایرانیان را عقب براند؛ البته از نظر رسمی، این کار را به نمایندگی از روم انجام میداد.
اما ملکه جنگجوی آن، زنوبیا (Zenobia) ــ که شخصاً فرماندهی سپاهیانش را بر عهده میگرفت و اغلب با زره در جلسات شورای شهر حاضر میشد ــ سپس علیه خود روم نیز قیام کرد و مصر (Egypt) و آناتولی (Anatolia) را تصرف نمود.
در سوی دیگر امپراتوری نیز یکی از فرمانداران مرز راین (Rhine)، حکومتی مستقل با نام پادشاهی گلها (Kingdom of the Gauls) عنوان کرد و سرزمینهای گل (Gaul) (فرانسه در روز جاریی)، بریتانیا (Britain) و اسپانیا (Spain) را با خود همراه ساخت.
تا سال ۲۷۰ میلادی (270 CE)، روم از بسیاری جهات شبیه چین در سال ۲۲۰ میلادی (220 CE) شده بود؛ امپراتوری به سه بخش تقسیم شده بود.
با این حال، با وجود تمام این آشوبها، وضعیت روم هنوز از چین بهتر بود.
پالمیرا و گل، با درگیر کردن ساسانیان (Persians) و ژرمنها (Germans) در دهه ۲۶۰ میلادی، فرصتی برای نفس کشیدن به امپراتوری دادند.
از سوی دیگر، شهرهای پیرامون دریای مدیترانه (Mediterranean) ــ که ستون فقرات مالی امپراتوری بودند ــ همچنان تا حد زیادی در امنیت باقی مانده بودند.
تا زمانی که کالاها از راه دریا جابهجا میشدند، درآمد مالیاتی نیز وارد خزانه امپراتوری میشد و فرمانروایان نظامی و عملگرایی که اکنون بر تخت نشسته بودند، میتوانستند نیروهای خود را بازسازی کنند.
این امپراتوران تازه، ریشهای بلند فیلسوفگونه و موهای بلند امپراتوران پیشین را کنار گذاشتند و با صورتهای اصلاحشده و موهای کوتاه نظامی ظاهر شدند.
آنها مالیات را در مناطق تحت کنترل خود رشد دادند، نیروی ضربتی تازهای بر پایه سوارهنظام زرهپوش (Armored Cavalry) تشکیل دادند و سپس به دشمنان حمله کردند.
در سال ۲۷۲ میلادی، پالمیرا (Palmyra) را شکست دادند.
در سال ۲۷۴ میلادی، پادشاهی گلها (Kingdom of the Gauls) را از میان بردند.
و تا سال ۲۸۲ میلادی، بیشتر دستههای مهاجم ژرمن (Germanic War Bands) را نیز سرکوب کردند.
در سال ۲۹۷ میلادی حتی بخشی از شکستهای گذشته را جبران کردند و توانستند حرم سلطنتی شاه ایران (Persian Royal Harem) را به اسارت بگیرند.
دیوکلتیان (Diocletian)، که از سال ۲۸۴ تا ۳۰۵ میلادی حکومت کرد، از این فرصت برای اجرای اصلاحات گسترده اداری (Administrative)، مالی (Fiscal) و دفاعی (Defensive) استفاده کرد تا امپراتوری را با شرایط دنیای بهروز سازگار کند.
اندازه ارتش تقریباً دو برابر شد.
مرزها هرگز جامعاً آرام نشدند، اما روم اکنون بیش از آنکه شکست بخورد، پیروز میشد.
با استفاده از دفاع عمقی (Defense in Depth)، یورشهای ژرمنها را مهار میکرد و با محاصرههای طولانی، ساسانیان (Persians) را فرسوده میساخت.
برای اداره بهتر این امپراتوری، دیوکلتیان (Diocletian) حکومت را به چهار بخش تقسیم کرد.
دو فرمانروا و دو جانشین، بهترتیب اداره استانهای غربی و شرقی را بر عهده گرفتند.
البته همانطور که انتظار میرفت، این فرمانروایان بارها وارد جنگهای داخلی دو، سه یا چهارجانبه شدند.
اما در مقایسه با جنگ داخلی بیستوهفتجانبه (Twenty-seven-way Civil War) که در دهه ۲۹۰ میلادی در امپراتوری جین (Jin Empire) چین رخ داده بود، این وضعیت همچنان نوعی ثبات به حساب میآمد.
امپراتوری تازهای در حال شکلگیری بود.
شهر روم (Rome) دیگر پایتخت واقعی امپراتوری نبود.
مرکز تصمیمگیری در غرب به پایگاههای نظامی نزدیک مرزها منتقل شد و در شرق نیز به شهر باشکوه قسطنطنیه (Constantinople) انتقال یافت.
اما در نهایت، هیچ مقدار اصلاحات اداری نتوانست مشکلات بنیادی امپراتوری را حل کند.
شبکه عظیم یکپارچگی اقتصادی (Economic Integration) که طی قرنها شکل گرفته بود، آسیب دیده بود.
استانهای شرقی در قرن چهارم دوباره رونق گرفتند و تجارت غلات (Grain)، شراب (Wine) و روغن زیتون (Olive Oil) بار دیگر ثروت را در سراسر جامعه توزیع کرد؛ اما استانهای غربی بهتدریج از این چرخه اقتصادی خارج شدند.
زمینداران بزرگ (Great Landlords) در اروپای غربی بخش زیادی از قدرتی را که در بحران قرن سوم به دست آورده بودند حفظ کردند.
آنها دهقانان «خود» را به زمین وابسته ساختند و از پرداخت مالیات به دولت محافظت کردند.
هرچه این املاک خودکفاتر میشدند، شهرهای اطرافشان کوچکتر میشدند و تجارت و صنعت نیز بیش از پیش رو به افول میرفت.
از سوی دیگر، سختترین مشکلات اساساً خارج از توان هر امپراتوری بود.
دمای هوا و میزان بارندگی همچنان نزول مییافت، فارغ از اینکه فرمانروایان چه میگفتند یا چه میکردند.
همهگیریها (Epidemics) همچنان قربانی میگرفتند.
و اقوام ساکن استپها (Steppes) نیز همچنان به مهاجرت ادامه میدادند.
حدود سال ۳۵۰ میلادی (350 CE)، قومی به نام هونها (Huns) از مسیر قزاقستان (Kazakhstan) به سوی غرب حرکت کرد و زنجیرهای از مهاجرتها را در سراسر اوراسیا به راه انداخت.
دقیقاً معلوم نیست چرا هونها (Huns) تا این اندازه موجب وحشت میشدند.
نویسندگان باستانی، علت را وحشیگری و خشونت فوقالعاده آنان میدانستند؛ اما پژوهشگران در زمان حاضری بیشتر بر کمانهای نیرومند (Powerful Bows) آنها تأکید میکنند.
در هر صورت، آنچه با اطمینان میتوان دید، پیامدهای حرکت آنان است.
کوچنشینانی که از دست هونها میگریختند، یا وارد هند (India) و ایران (Iran) شدند، یا به سمت غرب، یعنی مجارستان (Hungary) در روز جاریی، عقب نشستند.
این جابهجاییها زندگی را برای گوتها (Goths) نیز دشوار کرد؛ همان قومی که پس از حملات قرن سوم، به عنوان کشاورز در منطقهای که در روز جاری رومانی (Romania) نامیده میشود، ساکن شده بودند.
پس از بحثهای فراوان در میان خود، گوتها از روم درخواست کردند که به آنان اجازه دهد در داخل قلمرو امپراتوری پناه بگیرند.
این درخواست چیز تازهای نبود.
روم سالها بود سیاستی مشابه سیاست «استفاده از بربرها برای جنگ با بربرها» (Using Barbarians to Fight Barbarians) در امپراتوری هان (Han) را دنبال میکرد.
روم بهطور معمول مهاجران را میپذیرفت، آنان را به گروههای کوچک تقسیم میکرد و سپس یا وارد ارتش میساخت، یا در مزارع اسکان میداد و یا به بردگی میفروخت.
این سیاست هم فشار بر مرزها را نزول میداد، هم تعداد سربازان را رشد میداد و هم جمعیت مالیاتدهنده را بیشتر میکرد.
البته خود مهاجران معمولاً نظر دیگری داشتند.
آنها ترجیح میدادند به صورت یکپارچه در داخل امپراتوری ساکن شوند و همان شیوه زندگی پیشین خود را حفظ کنند.
برای جلوگیری از این وضعیت، روم باید همیشه نیروی نظامی کافی در اختیار میداشت تا بتواند مهاجران را تحت کنترل نگه دارد.
رسیدن گوتها (Goths) به رود دانوب (Danube) در تابستان سال ۳۷۶ میلادی (376 CE)، تصمیم بسیار دشواری را پیش روی امپراتور والنس (Valens) قرار داد؛ کسی که از قسطنطنیه (Constantinople) بر استانهای شرقی حکومت میکرد.
از یک سو، تعداد گوتها آنقدر زیاد بود که باعث نگرانی میشد.
از سوی دیگر، پذیرش این جمعیت عظیم میتوانست سود فراوانی برای امپراتوری داشته باشد و شاید اصولاً جلوگیری از ورود آنان نیز ممکن نبود؛ بهویژه آنکه بهترین نیروهای والنس در آن زمان مشغول جنگ با ساسانیان (Persia) بودند.
سرانجام، والنس تصمیم گرفت به گوتها اجازه ورود بدهد.
اما تقریباً بلافاصله پس از عبور آنان از رودخانه، فرماندهان محلی ــ که بیش از حفظ نظم، به سودجویی شخصی علاقه داشتند ــ کنترل اوضاع را از دست دادند.
گوتهای نیمهگرسنه دست به شورش زدند، منطقهای را که در روز جاری بلغارستان (Bulgaria) نام دارد غارت کردند و خواستار داشتن سرزمینی مستقل در داخل امپراتوری شدند.
والنس که میخواست با قدرت با آنان برخورد کند، از مذاکره خودداری کرد.
او ارتش خود را از جبهه ایران جدا کرد و با شتاب به بالکان (Balkans) بازگشت.
اما بار دیگر تصمیمی اشتباه گرفت.
به جای آنکه منتظر رسیدن نیروهای کمکی امپراتور همکار خود در غرب بماند، فوراً وارد نبرد شد.
در ماه اوت سال ۳۷۸ میلادی (August 378 CE)، حدود پانزده هزار سرباز رومی ــ که بسیاری از آنان خود مهاجران ژرمن (Germanic Immigrants) بودند ــ با حدود بیست هزار جنگجوی گوت (Goths) در نبرد آدریانوپل (Battle of Adrianople) روبهرو شدند.
در شکست سنگینی که پس از آن رخ داد، دو سوم نیروهای رومی، از جمله خود والنس (Valens)، کشته شدند.
در زمان آگوستوس (Augustus)، از دست دادن ده هزار سرباز حادثه مهمی به شمار نمیرفت؛ روم بهسادگی چند لژیون دیگر بسیج میکرد و انتقامی سخت میگرفت.
اما در سال ۳۷۸ میلادی، امپراتوری آنقدر ضعیف و تحت فشار بود که دیگر فرصت جایگزین کردن این نیروها وجود نداشت.
اکنون گوتها (Goths) در داخل مرزهای امپراتوری بودند و دیگر هیچکس نمیتوانست آنها را کنترل کند.
وضعیت عجیبی به وجود آمد.
گوتها (Goths) مانند شیونگنوها (Xiongnu) کوچنشین نبودند که فقط غارت کنند و دوباره به استپها (Steppes) بازگردند.
از سوی دیگر، مانند ساسانیان (Persians) نیز امپراتوریطلب نبودند که بخواهند استانهای روم را به قلمرو خود ضمیمه کنند.
آنها فقط میخواستند قلمرو مستقلی در داخل امپراتوری روم برای خود داشته باشند.
اما چون نه ماشینهای محاصره (Siege Engines) برای تصرف شهرها داشتند و نه دستگاه اداری لازم برای اداره آنها، ناچار بودند با رومیان همکاری کنند.
وقتی این همکاری شکل نگرفت، سالها در منطقه بالکان (Balkans) سرگردان ماندند و تلاش کردند با فشار و تهدید، قسطنطنیه (Constantinople) را وادار کنند که تشکیل پادشاهی مستقلی را برای آنان بپذیرد.
از آنجا که امپراتوری دیگر **لژیونها (Legions)**ی کافی برای بیرون راندن آنان نداشت، امپراتور بخش شرقی گاهی با پرداخت رشوه، گاهی با درگیریهای محدود و گاهی با اظهار ناتوانی مالی، اوضاع را مدیریت میکرد.
سرانجام، در سال ۴۰۱ میلادی (401 CE)، موفق شد گوتها را قانع کند که اگر به سمت غرب مهاجرت کنند، امتیازهای بیشتری به دست خواهند آورد.
به این ترتیب، مشکل گوتها به دوش امپراتور همکار او در بخش غربی افتاد.
اما همه این دیپلماسی ماهرانه، در سال ۴۰۵ میلادی (405 CE) اهمیت خود را از دست داد؛ زیرا هونها (Huns) دوباره حرکت خود به سوی غرب را از سر گرفتند.
بار دیگر، موجی از مهاجرتها آغاز شد و قبایل بیشتری از ژرمنها (Germanic Tribes) به مرزهای روم هجوم آوردند.
لژیونهای روم ــ که اکنون بیشتر از مهاجران ژرمن تشکیل شده بودند و فرماندهی آنها را نیز ژنرالی نیمهژرمن بر عهده داشت ــ با نبردهای خونین تلاش کردند آنان را متوقف کنند.
دیپلماتها نیز همچنان به بافتن شبکههای پیچیده اتحاد و مذاکره ادامه میدادند.
اما در شب سال نو ۴۰۶ میلادی (New Year's Eve, 406 CE)، روم سرانجام کنترل اوضاع را از دست داد.
هزاران جنگجوی ژرمن از روی رود راین (Rhine) که یخ زده بود، عبور کردند.
دیگر ارتشی وجود نداشت که بتواند جلو آنها را بگیرد.
مهاجران در سراسر سرزمینها پراکنده شدند و هرچه به دستشان رسید، تصاحب کردند.
شاعر رومی سیدونیوس (Sidonius)، که از ثروتمندترین اشراف زمان خود بود، تحقیرهایی را که پس از استقرار یکی از این گروهها در ملکش در گل (Gaul) تحمل کرده بود، چنین توصیف میکند:
«چرا از من میخواهی برای ونوس آواز بخوانم، وقتی در میان انبوهی از مردان موبلند گرفتار شدهام، مجبورم به زبان ژرمنی گوش بدهم و در حالی که لبخند میزنم، آوازهای مردی بورگوندی را ستایش کنم که موهایش را با کره فاسد چرب کرده است؟ ... تو مجبور نیستی هر صبح، بوی سیر و پیازِ آروغزده پس از ده صبحانه را تحمل کنی.»
البته بسیاری از مردم آرزو میکردند فقط همین مشکلات را داشته باشند.
یکی دیگر از شاهدان عینی، وضعیت را بسیار صریحتر توصیف میکند:
«تمام گل، از دود یک آتشسوزی بزرگ جنازهها پوشیده شده است.»
ارتش روم در بریتانیا (Britain) نیز شورش کرد و تصمیم گرفت خودش مسئول دفاع از آن سرزمین باشد.
در سال ۴۰۷ میلادی (407 CE)، آنچه از ارتشهای مستقر در راین (Rhine) باقی مانده بود نیز به این شورش پیوست.
تا آن زمان، تقریباً همه چیز در حال فروپاشی بود.
در حالی که امپراتور روم غربی درگیر این همه بحران بود، گوتها (Goths) برای جلب توجه او در سال ۴۰۸ میلادی به ایتالیا (Italy) حمله کردند و سرانجام در سال ۴۱۰ میلادی (410 CE) شهر روم (Rome) را غارت کردند.
سرانجام، در سال ۴۱۶ میلادی (416 CE)، به توافقی رسیدند.
امپراتور پذیرفت که اگر گوتها به او کمک کنند تا ژرمنها و مدعیان تاجوتخت را از گل (Gaul) و اسپانیا (Spain) بیرون براند، بخشی از آن سرزمینها را برای همیشه در اختیار خود نگه دارند.
مرزهای روم، درست مانند مرزهای چین، اکنون به مناطقی تبدیل شده بود که در آن بربرها (Barbarians) ــ همان نامی که هر دو امپراتوری به بیگانگان میدادند ــ در داخل مرزها ساکن میشدند و سپس با دریافت حقوق از دولت، از امپراتوری در برابر بربرهای دیگری که قصد ورود داشتند، دفاع میکردند.
این وضع، برای امپراتوران یک بازی مفصلاً باخت-باخت بود.
وقتی گوتهای ژرمن (Germanic Goths) که حالا در کنار روم میجنگیدند، در سال ۴۲۹ میلادی (429 CE)، وندالهای ژرمن (Germanic Vandals) را در اسپانیا (Spain) شکست دادند، وندالها از تنگه عبور کردند و وارد شمال آفریقا (North Africa) شدند.
شاید در روز جاری باورش دشوار باشد، اما منطقهای که اکنون بخشی از صحرای تونس (Tunisian Sahara Desert) است، آن زمان انبار غله روم بود.
حدود ده هزار مایل مربع زمین آبیاریشده داشت و هر سال نزدیک به پانصد هزار تن غله به ایتالیا (Italy) صادر میکرد.
بدون این غلات، شهر روم (Rome) از گرسنگی میمرد.
و بدون مالیات حاصل از آن، دولت روم دیگر نمیتوانست حتی به سربازان ژرمن خود پول بدهد تا با ژرمنهای دشمن بجنگند.
ده سال دیگر نیز فرماندهان و دیپلماتهای برجسته روم ــ که بسیاری از آنان خود ریشه ژرمنی داشتند ــ توانستند وندالها (Vandals) را مهار کنند و بخشهایی از گل (Gaul) و اسپانیا (Spain) را وفادار نگه دارند.
اما در سال ۴۳۹ میلادی (439 CE) همه چیز فرو ریخت.
وندالها مناطق کشاورزی اطراف کارتاژ (Carthage) را تصرف کردند و بدترین کابوسی که روم از آن میترسید، به واقعیت تبدیل شد.
فرمانروایان قسطنطنیه (Constantinople) اغلب از اینکه رقبای احتمالیشان در روم گرفتار مشکلات بودند، چندان ناراحت نمیشدند.
اما این احتمال که بخش غربی امپراتوری واقعاً از هم بپاشد، تئودوسیوس دوم (Theodosius II)، امپراتور شرق، را آنقدر نگران کرد که سپاه بزرگی برای آزادسازی سرزمینی که امروز تونس (Tunisia) است، آماده ساخت.
اما درست زمانی که نیروهای او در سال ۴۴۱ میلادی (441 CE) گرد میآمدند، ضربه دیگری وارد شد.
پادشاه نوین هونها (Huns)، یعنی آتیلا (Attila) ــ همان کسی که نویسندگان رومی او را «بلای خدا» (Scourge of God) مینامیدند ــ به منطقه بالکان (Balkans) یورش آورد.
او نهتنها سوارهنظامی بسیار نیرومند در اختیار داشت، بلکه از تجهیزات پیشرفته محاصره شهرها (Siege Train) نیز استفاده میکرد.
(احتمال دارد این فناوری را پناهندگانی که از قسطنطنیه (Constantinople) گریخته بودند، در اختیار او گذاشته باشند؛ سفیر تئودوسیوس (Theodosius) در سال ۴۴۹ میلادی (449 CE) گزارش میدهد که در دربار آتیلا با یکی از همین مهاجران دیدار کرده است.)
در حالی که شهرهای امپراتوری زیر ضربات **دژکوبها (Battering Rams)**ی هونها یکی پس از دیگری فرو میریختند، تئودوسیوس دوم (Theodosius II) ناچار شد حمله به وندالها (Vandals) را لغو کند.
او توانست ــ به زحمت ــ قسطنطنیه (Constantinople) را نجات دهد، اما این روزها برای روم بسیار تاریک بود.
شهر روم (Rome) در حدود سال ۴۰۰ میلادی (400 CE) هنوز نزدیک به هشتصد هزار نفر جمعیت داشت؛ اما تا سال ۴۵۰ میلادی (450 CE)، سهچهارم جمعیت آن شهر را ترک کرده بودند.
درآمدهای مالیاتی به شدت نزول یافت، ارتش عملاً از میان رفت و هرچه اوضاع بدتر میشد، مدعیان بیشتری برای تصاحب تاجوتخت ظاهر میشدند.
آتیلا (Attila) نیز درست در همین زمان تصمیم گرفت که دیگر چیزی برای غارت در بالکان (Balkans) باقی نمانده است و به سوی غرب حرکت کرد.
فرمانده نیمهگوت ارتش روم غربی توانست گوتها (Goths) را متقاعد کند که آتیلا دشمن آنها نیز هست.
او با ارتشی که تقریباً بهطور جامع از جنگجویان ژرمن (Germanic) تشکیل شده بود، تنها شکست دوران فرماندهی آتیلا را بر او وارد کرد.
اما آتیلا پیش از آنکه فرصت انتقام پیدا کند، درگذشت.
او هنگام جشن گرفتن یکی از ازدواجهای متعددش، بر اثر ترکیدن یک رگ خونی (Burst Blood Vessel) جان باخت و «بلای خدا» (Scourge of God) به دیدار آفریدگارش رفت.
پس از مرگ آتیلا (Attila)، امپراتوری سستبنیاد هونها (Hun Empire) از هم پاشید.
این اتفاق به امپراتوران قسطنطنیه (Constantinople) فرصت داد تا دوباره برای بازسازی بخش غربی امپراتوری تلاش کنند.
اما تا سال ۴۶۷ میلادی (467 CE) همه شرایط لازم فراهم نشد؛ یعنی پول، کشتی و یک فرمانده رومی که ارزش حمایت کردن داشته باشد.
امپراتور شرق، خزانه خود را تقریباً خالی کرد و دریاسالارش باسیلیسکوس (Basiliskos) را با هزار کشتی روانه کرد تا شمال آفریقا (North Africa) را بازپس بگیرد و دوباره ستون فقرات مالی (Fiscal Backbone) استانهای غربی را احیا کند.
اما در نهایت، سرنوشت امپراتوری را باد تعیین کرد.
در تابستان سال ۴۶۸ میلادی (468 CE)، هنگامی که ناوگان باسیلیسکوس (Basiliskos) به کارتاژ (Carthage) نزدیک میشد، بادها طبق معمول باید در امتداد ساحل شمال آفریقا به سمت غرب میوزیدند و کشتیهای او را پیش میراندند.
اما درست در آخرین لحظه، جهت باد تغییر کرد و کشتیها را کنار ساحل گرفتار ساخت.
وندالها (Vandals) کشتیهای آتشگرفته خود را به میان ناوگان متراکم روم فرستادند؛ همان روشی که بعدها انگلیسیها در سال ۱۵۸۸ میلادی (1588 CE) علیه ناوگان آرمادای اسپانیا (Spanish Armada) به کار بردند.
کشتیهای باستانی با طنابهای خشک، عرشههای چوبی و بادبانهای پارچهای، ظرف چند ثانیه به جهنمی از آتش تبدیل میشدند.
کشتیهای رومی که به هم فشرده شده بودند، در تلاش برای دور کردن کشتیهای آتشین با تیرکها، دچار وحشت شدند و دیگر فضایی برای فرار نداشتند.
نظم ناوگان جامعاً از بین رفت و وندالها (Vandals) حمله نهایی را انجام دادند.
همه چیز در همانجا پایان کار یافت.
در فصل پنجم درباره «نظریه مرد بزرگ» (Great-Man Theory of History) صحبت کردم؛ نظریهای که معتقد است این افراد استثنایی ــ مانند تیگلت-پیلسر (Tiglath-Pileser) پادشاه آشور ــ هستند که مسیر تاریخ را تعیین میکنند، نه نیروهای بزرگ و غیرشخصی مانند تبادل جهان قدیم (Old World Exchange).
اما روی دیگر این سکه، «نظریه احمق نالایق» (Bungling-Idiot Theory of History) است.
طبق این دیدگاه باید پرسید:
اگر باسیلیسکوس (Basiliskos) آنقدر بیتدبیر نبود که ناوگان خود را کنار ساحل گرفتار کند، چه اتفاقی میافتاد؟
احتمالاً او کارتاژ (Carthage) را دوباره تصرف میکرد.
اما آیا این کار میتوانست دوباره محور مالی ایتالیا–شمال آفریقا (Italy–North Africa Fiscal Axis) را احیا کند؟
شاید.
وندالها کمتر از چهل سال بود که در آفریقا استقرار یافته بودند و شاید امپراتوری روم (Roman Empire) میتوانست ساختارهای اقتصادی گذشته را نسبتاً با سرعت بازسازی کند.
اما شاید هم نه.
در همین زمان، اودواکر (Odoacer)، پادشاه گوتها (Goths) و نیرومندترین فرمانروای غرب اروپا، از مدتها قبل چشم به ایتالیا (Italy) دوخته بود.
او در سال ۴۷۶ میلادی (476 CE) نامهای به زنو (Zeno)، امپراتور قسطنطنیه (Constantinople)، نوشت و عنوان کرد که جهان دیگر به دو امپراتور نیاز ندارد.
او نوشت که شکوه و عظمت زنو برای همه کافی است و سپس پیشنهاد کرد:
او اداره ایتالیا (Italy) را ــ البته «با وفاداری مفصل» ــ از طرف زنو بر عهده بگیرد.
زنو بهخوبی میدانست که این نامه در واقع اعلام تصرف ایتالیاست.
اما او از سوی دیگر میدانست که دیگر ارزش درگیر شدن بر سر این محور را ندارد.
و بدین ترتیب، خاتمه روم (Rome) نه با انفجاری عظیم، بلکه با نالهای آرام فرا رسید.
اگر باسیلیسکوس (Basiliskos) موفق شده بود کارتاژ (Carthage) را بازپس بگیرد، آیا زنو (Zeno) در سال ۴۷۶ میلادی توان بیشتری برای دفاع از ایتالیا (Italy) میداشت؟
نویسنده پاسخ میدهد:
«من بعید میدانم.»
در این مرحله، حفظ امپراتوریای که سراسر دریای مدیترانه (Mediterranean) را در بر بگیرد، دیگر از توان هر انسانی خارج بود.
آشوبهای دیوانهوار قرن پنجم ــ از جنگ و توطئه گرفته تا رقابتهای سیاسی و قتلهای پیدرپی ــ دیگر نمیتوانستند واقعیتهای بنیادی را تغییر دهند:
افول اقتصادی (Economic Decline)،
فروپاشی سیاسی (Political Breakdown)،
و مهاجرتهای گسترده اقوام (Migrations).
دنیای کلاسیک (Classical World) به اتمام رسیده بود.
SMALLER WORLDS
جهانهای کوچکتر
هستههای شرقی (Eastern Core) و غربی (Western Core) هر کدام به دو بخش تقسیم شده بودند.
در چین، دودمان جین شرقی (Eastern Jin Dynasty) بر بخش جنوبی امپراتوری پیشین حکومت میکرد، اما خود را وارث قانونی سراسر قلمرو چین میدانست.
به همین ترتیب، در غرب نیز امپراتوری بیزانس (Byzantine Empire) ــ که این نام را از آن رو گرفته است که پایتختش، قسطنطنیه (Constantinople)، بر محل شهر یونانی قدیمی بیزانتیوم (Byzantium) ساخته شده بود ــ بر بخش شرقی امپراتوری روم سابق فرمان میراند، اما ادعای مالکیت بر تمام امپراتوری را داشت (شکل ۶٫۸).
امپراتوری جین شرقی (Eastern Jin Empire) و امپراتوری بیزانس (Byzantine Empire) همچنان دولتهای سطح بالا (High-End States) بودند.
آنها دستگاه دیوانسالاری (Bureaucrats)، نظام مالیاتی (Taxes) و ارتشهای حقوقبگیر (Salaried Armies) داشتند.
هر دو دارای شهرهای بزرگ و دانشمندانی برجسته بودند و زمینهای کشاورزی در درههای رود نیل (Nile Valley) و رود یانگتسه (Yangzi Valley) از هر زمان دیگری حاصلخیزتر شده بود.
اما هیچیک با امپراتوری هان (Han Empire) و امپراتوری روم (Roman Empire) در دوران اوجشان قابل مقایسه نبودند.
دنیای این دو امپراتوری روزبهروز کوچکتر میشد؛ زیرا شمال چین (Northern China) و اروپای غربی (Western Europe) به تدریج از هستههای اصلی تمدن خارج میشدند.
بیماریها (Disease)، مهاجرتها (Migration) و جنگها (War) شبکههای مدیران، بازرگانان و نظام پولی را که پیشتر بخشهای مختلف هر دو امپراتوری را به صورت یک کل منسجم به هم پیوند میداد، از هم پاشیده بود.
پادشاهان بهروز شمال چین (Northern China) در قرن چهارم و اروپای غربی (Western Europe) در قرن پنجم، آگاهانه حکومتهایی از نوع سطح پایین (Low-End States) ایجاد کردند.
آنها در تالارهای باشکوهی که تصرف کرده بودند، همراه با اشراف جنگجوی موبلند خود جشن و ضیافت برپا میکردند.
این پادشاهان با خوشحالی از دهقانان مغلوب مالیات میگرفتند، اما چون دیگر مجبور نبودند ارتشهای حقوقبگیر را تأمین مالی کنند، این درآمد برایشان ضرورت حیاتی نداشت.
آنها از پیش ثروتمند بودند، بیتردید قدرت نظامی داشتند و اداره دستگاههای دیوانسالار و گرفتن منظم مالیات از پیروان نافرمانشان، اغلب دردسری بیشتر از سودش داشت.
بسیاری از خانوادههای اشرافی و ثروتمند قدیمی در شمال چین (Northern China) و امپراتوری روم غربی (Western Roman Empire)، همراه با داراییهای خود به جیانکانگ (Jiankang) یا قسطنطنیه (Constantinople) گریختند.
اما شمار بیشتری از آنان در میان ویرانههای امپراتوریهای قدیم باقی ماندند.
شاید، همانگونه که سیدونیوس (Sidonius) توصیف کرده بود، با اکراه و در حالی که از وضعیت تازه بیزار بودند، هر توافقی را که میتوانستند با فرمانروایان تازه انجام دادند.
آنها جامههای ابریشمی (Silk Robes) خود را با شلوارهای پشمی (Woolen Pants) عوض کردند، شعر کلاسیک (Classical Poetry) را کنار گذاشتند و به شکار (Hunting) روی آوردند و خود را با واقعیتهای بهروز سازگار کردند.
برخی از این واقعیتهای بهروز، در عمل چندان هم بد نبود.
اشراف فوقثروتمند دوران گذشته، که املاکشان در سراسر امپراتوری هان (Han Empire) یا امپراتوری روم (Roman Empire) پراکنده بود، از میان رفتند؛
اما حتی وقتی داراییهایشان به یک پادشاهی محدود شد، بعضی از زمینداران قرن چهارم و پنجم همچنان ثروتی حیرتانگیز داشتند.
نخبگان قدیمی روم و چین با فاتحان خود ازدواج کردند و از شهرهایی که رو به ویرانی میرفتند، به املاک بزرگ روستایی (Great Manors) نقل مکان کردند.
با شتاب گرفتن گرایش به دولتهای سطح پایین (Low-End States) در شمال چین (Northern China) طی قرن چهارم و در اروپای غربی (Western Europe) طی قرن پنجم، پادشاهان به اشراف خود اجازه دادند مازاد تولیدی را که دهقانان پیشتر به صورت مالیات به دولت میپرداختند، این بار به عنوان اجاره (Rent) برای خود تصاحب کنند.
حتی ممکن است این مازاد تولید بیشتر هم شده باشد؛ زیرا با افت جمعیت، کشاورزان میتوانستند تلاش خود را فقط بر بهترین زمینها متمرکز کنند.
روستاییان نیز تقریباً همه مهارتهایی را که طی قرنها آموخته بودند حفظ کرده بودند و حتی مهارتهای تازهای نیز به آن افزوده بودند.
پس از سال ۳۰۰ میلادی (300 CE)، روشهای زهکشی (Drainage Techniques) در دره یانگتسه (Yangzi Valley) و آبیاری (Irrigation) در دره نیل (Nile Valley) پیشرفت کرد.
استفاده از خیشهای گاوکش (Ox-Drawn Plows) در شمال چین گسترش یافت و بذرکارها (Seed Drills)، خیشهای برگرداندار (Moldboard Plows) و آسیابهای آبی (Watermills) در سراسر اروپای غربی رواج پیدا کردند.
اما با وجود همه تجملگرایی اشراف (Nobles) و همه ابتکار و مهارت دهقانان (Peasants)، کم شدن تدریجی شمار دیوانسالاران (Bureaucrats)، بازرگانان (Merchants) و مدیران (Managers) ــ همان کسانی که در دوران امپراتوریهای هان (Han) و روم (Roman) به شکوفایی رسیده بودند ــ باعث شد اقتصادهای بزرگ در هر دو سوی اوراسیا (Eurasia) همچنان کوچکتر شوند.
این افراد، هرچند اغلب فاسد و نالایق بودند، اما واقعاً کارکرد مهمی داشتند.
آنان با جابهجا کردن کالاها میان مناطق مختلف، از مزیتهای نسبی هر منطقه بهره میبردند و اقتصاد را به هم پیوند میدادند.
بدون این واسطهها، اقتصادها هرچه بیشتر محلی (Localized) شدند و بیش از پیش بر تولید برای مصرف خود (Subsistence) تکیه کردند.
راههای تجارت (Trade Routes) کوتاهتر شد و شهرها (Cities) کوچکتر شدند.
مسافران جنوبی از دیدن ویرانی شهرهای شمال چین (Northern China) شگفتزده میشدند.
در برخی بخشهای امپراتوری روم سابق نیز این افول آنقدر شدید بود که شاعران با خود میاندیشیدند آیا ویرانههای عظیم سنگی که پیرامونشان دیده میشد، اصلاً میتوانسته ساخته دست انسان باشد؟
در شعری انگلیسی متعلق به حدود سال ۷۰۰ میلادی (700 CE) آمده است:
«تیرهای سقف شکستهاند، برجها در حال فروریختناند؛ اینها ساخته دست غولهاست. کپک (Rime) برجهای دروازه را فرسوده و بر ملات نشسته است؛ سپرهای سقف در هم شکستهاند و بامها ویران شدهاند. گذر زمان همه آنها را بلعیده است.»
پاورقی :
دربارهی کلمهی «Rime»: در خودِ متن کتاب موریس، کلمهی انگلیسی «Rime» با یک بیان داخل کروشه بهصورت «Rime [mold]» آمده — یعنی مترجم/نویسنده خودش در پرانتز معادل «mold» (کپک/قارچ) را برای این کلمه گذاشته.
نکتهی زبانی: کلمهی «rime» در انگلیسی در زمان حاضری معمولاً به معنای «یخزدگی» یا «برفک/شبنم یخزده» (hoarfrost) است — یعنی لایهی نازک یخی که روی سطوح سرد مینشیند. اما در انگلیسی باستان (Old English)، همین واژه معنای گستردهتری داشت و میتوانست به هر نوع رسوب یا لایهی فرسایشی روی سطوح اشاره کند — از جمله چیزی شبیه کپک، گردوغبار، یا زنگار.
پس بیان داخل کروشه («mold») که در کتاب آمده، تفسیر و معادلسازی خود منبع انگلیسی برای کمک به خوانندگان مدرن است، نه اشتباه من — من همان تبیین داخلکروشهی متن اصلی را به فارسی برگرداندم.
------
در قرن اول میلادی، امپراتور آگوستوس (Augustus) با افتخار میگفت که روم (Rome) را از شهری آجری به شهری مرمری تبدیل کرده است.
اما تا قرن پنجم، اروپا دوباره به دنیایی چوبی (A World of Wood) بازگشته بود.
کلبههای ساده چوبی در فضاهای بازی که میان پوستههای فروریخته خانههای رومی باقی مانده بود، ساخته میشدند.
در روز جاریه گزارشها فراوانی درباره این خانههای ساده در اختیار داریم.
اما زمانی که من در دهه ۱۹۷۰ میلادی (1970s) حفاریهای باستانشناسی را در انگلستان (England) آغاز کردم، باستانشناسان هنوز در تلاش بودند روشهایی ابداع کنند که آنقدر دقیق باشد که حتی کوچکترین آثار باقیمانده از این خانهها را نیز شناسایی کند.
در این دنیای سادهتر، سکه (Coinage)، حسابداری (Counting) و نوشتن (Writing) نیز بسیاری از کاربردهای خود را از دست دادند.
وقتی دیگر کسی مس (Copper) استخراج نمیکرد تا ضرابخانهها را تأمین کند، پادشاهان شمال چین (Northern China) ابتدا کوشیدند مقدار فلز موجود در سکهها را نزول دهند؛
تا آنجا که بعضیها ادعا میکردند سکهها آنقدر سبک شدهاند که روی آب شناور میمانند.
سرانجام، آنان بهکلی از ضرب سکه دست کشیدند.
ثبت حسابها، سرشماری جمعیت و نگهداری اسناد به تدریج از میان رفت و کتابخانهها (Libraries) رو به نابودی گذاشتند.
این روند در همه جا یکسان نبود و طی چندین قرن بهآرامی پیش رفت.
اما در بیشتر نقاط شمال چین (Northern China) و اروپای غربی (Western Europe)، جمعیت نزول یافت، خارهای خودرو و جنگلها دوباره زمینهای کشاورزی را پس گرفتند و زندگی انسانها کوتاهتر، سختتر و فقیرانهتر شد.
خلاصه این بخش
هر دو هستهی مرکزی (شرق و غرب) بعد از فروپاشی امپراتوریهای بزرگ اولیهشان (هان و روم)، به دو نیم تقسیم شدند — و هرکدام از این نیمهها بهجای امپراتوری واحد و بزرگ قبلی، دنیایی بسیار کوچکتر و محدودتر داشتند:
در شرق: سلسلهی جین شرقی (Eastern Jin) فقط بر جنوب چین حکومت میکرد (نه کل کشور)
در غرب: امپراتوری بیزانس فقط بر شرق امپراتوری قدیمی روم حکومت میکرد (نه کل روم)
هر دو خودشان را وارث برحق کل امپراتوری قدیم میدانستند، اما در عمل قلمروشان بسیار کوچکتر شده بود.
نکتهی اصلی بخش این است که: حتی همین دولتهای باقیمانده (جین شرقی و بیزانس) هنوز دولتهای «سطحبالا» بودند — یعنی دیوانسالاری، مالیات، و ارتش حقوقبگیر داشتند — اما شمال چین و اروپای غربی (که به دست پادشاهیهای تازهوارد افتاده بودند) مفصلاً از این سیستم خارج شدند و به دولتهای «سطحپایین» تبدیل شدند: پادشاهانی که بهجای مالیات منظم و بوروکراسی، صرفاً از رعایا باج میگرفتند، بدون نیاز به سیستم اداری پیچیده.
حاصل: شبکههای تجاری، بازرگانان، پول رایج، و حتی سواد و کتابت در این مناطق کوچک شدند یا از بین رفتند؛ شهرها کوچک شدند، زمینها رها شدند، و زندگی بهطور کلی «محلیتر» و سادهتر شد — دقیقاً برخلاف دوران اوج امپراتوریهای بزرگ که دنیا «بزرگتر» و بههمپیوستهتر بود.
پس عنوان «جهانهای کوچکتر» به این اشاره دارد: دنیای بزرگ و یکپارچهی امپراتوریهای قدیم، به چند دنیای کوچکتر، محلیتر، و کمارتباطتر با هم تجزیه شد.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره امپراتوری در متن مقاله بررسی شده است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به میلادی در این گزارش ارائه شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
برچسب:
نویسنده: مهران شاکری