فصل هفتم
THE EASTERN AGE
عصر شرق
THE EAST TAKES THE LEAD
شرق پیشتاز میشود
مطابق شکل ۷.۱، سال ۵۴۱ باید یکی از مشهورترین تاریخها در تاریخنگاری باشد. در آن سال (یا حدوداً اواسط قرن ششم، با در نظر گرفتن حاشیهی خطای این شاخص) امتیاز توسعهی اجتماعی شرق از غرب پیشی گرفت و به یک الگوی چهاردههزار ساله خاتمه داد، و در یک لحظه هرگونه نظریهی سادهی «قفلشدگی بلندمدت» دربارهی اینکه چرا غرب حکومت میکند را باطل کرد. تا سال ۷۰۰ امتیاز شرق یکسوم بیشتر از غرب بود، و تا سال ۱۱۰۰ این شکاف—نزدیک به ۴۰ درصد—بزرگتر از هر زمانی در دو هزار و پانصد سال گذشته بود (زمانی که برتری در دست غرب بود).
چرا شرق در قرن ششم پیشی گرفت؟ و چرا امتیاز توسعهی اجتماعیاش طی نیمهزارهی بعد اینقدر بالا رفت، درحالیکه غرب بهطور پیوسته عقب میماند؟ این پرسشها برای شرح اینکه چرا اکنون غرب حکومت میکند، حیاتی هستند، و همانطور که در این فصل تلاش میکنیم به آنها پاسخ دهیم، با گروهی از قهرمانان و شروران، نوابغ و ناشیان روبهرو خواهیم شد. اما پشت همهی این درامها، همان واقعیت سادهای را خواهیم یافت که تفاوتهای شرق و غرب را در سرتاسر این داستان هدایت کرده است: جغرافیا.
شکل ۷.۱. بازگشت بزرگ: شرق روند نزولی خود را معکوس میکند و برای اولین بار در تاریخ از غرب پیشی میگیرد
WAR AND RICE
جنگ و برنج
توسعهی اجتماعی شرق پیش از سال ۱۰۰ میلادی رو به افول گذاشت و تا سال ۴۰۰ ادامه یافت، و تا زمانی که به کف رسید، پایینتر از هر زمانی در پنج قرن گذشته بود. دولتها فروپاشیده بودند، شهرها سوخته بودند، و مهاجرتها—از آسیای درونی به شمال چین، و از شمال چین به جنوب—کل هستهی مرکزی را دچار تلاطم کرده بود. اما دقیقاً از دل همین مهاجرتها بود که احیای شرق آغاز شد.
در فصلهای ۴ تا ۶ دیدیم که چگونه صعود توسعهی اجتماعی، جغرافیا را دگرگون میکرد و مزیتهایی را در عقبماندگی آشکار میساخت و بزرگراههایی را در سرتاسر اقیانوسها و استپها میگشود. اما از قرن سوم به بعد، آشکار شده بود که این رابطه در جهت عکس نیز عمل میکند: افول توسعهی اجتماعی نیز جغرافیا را دگرگون میکرد. همانطور که شهرهای رومی و چینی کوچک میشدند، سواد افت مییافت، ارتشها ضعیف میشدند، و سطح زندگی افت میکرد، هستههای مرکزی نیز از نظر جغرافیایی منقبض میشدند، و تفاوتهای میان این انقباضها تا حد زیادی بیان میدهد که چرا توسعهی اجتماعی شرق اینقدر با سرعت بازیابی شد، درحالیکه توسعهی غرب تا قرن هشتم همچنان رو به افول بود.
شکل ۷.۲. بازگشت شرق، ۴۰۰ تا ۷۰۰. شکل ۷.۲الف دولتهای وی غربی، وی شرقی، و سلسلهی لیانگ در جنوب چین را در سال ۵۴۱ نشان میدهد. سلسلهی سوی هر سه را در سال ۵۸۹ متحد کرد. شکل ۷.۲ب بیشترین گسترهی امپراتوری تانگ را، حدوداً در سال ۷۰۰، نشان میدهد.
میان سالهای ۲۸۰ تا ۴۶۴ تعداد کسانی که بهعنوان مالیاتدهنده در جنوب رود یانگزی (Yangzi) ثبت شده بودند پنج برابر شد، اما این مهاجرت فقط جمعیت بیشتری به جنوب نیاورد؛ بلکه فنون بهروزی نیز با خود آورد. طبق یک کتابچهی راهنمای کشاورزی به نام روشهای ضروری مردم عادی (The Essential Methods of the Common People)، تا دههی ۵۳۰ میلادی دستکم سیوهفت گونهی برنج شناخته شده بود، و شیوهی نشاکاری (transplantation) — یعنی رویاندن نشاء در بسترهای ویژه به مدت شش هفته و سپس انتقال آنها به شالیزارهای غرقاب — به شیوهی متداول تبدیل شده بود. این کار طاقتفرسا بود، اما محصول فراوان را تضمین میکرد. کتاب روشهای ضروری شرح میدهد که چگونه کودها به کشاورزان اجازه میدادند بهجای رها کردن زمین بهصورت آیش، بهطور پیوسته از آن بهرهبرداری کنند، و چگونه آسیابهای آبی (watermills) — بهویژه در صومعههای بودایی، که غالباً کنار نهرهای کوهستانی پرشتاب ساخته میشدند و سرمایهی کافی برای سرمایهگذاریهای بزرگ داشتند — آسیاب کردن غلات به آرد، پوستگیری برنج، و روغنکشی از دانهها را ارزانتر کردند. خروجی، شکلگیری تدریجی یک جبههی تازه از فرصتهای کشاورزی بود، شبیه به آنچه رومیان هنگام فتح اروپای غربی در قرن اول پیش از میلاد پدید آوردند. بهتدریج، طی قرنها، عقبماندگی روستایی جنوب به یک مزیت تبدیل شد.
((پاورقی: آیش یعنی اینکه کشاورز برای مدتی (معمولاً یک فصل یا یک سال) زمین را عمداً کشت نکند تا زمین استراحت کند و حاصلخیزیاش دوباره برگردد.
به این کار رها کردن زمین به صورت آیش میگویند.
هدف از آیش گذاشتن زمین:
رطوبت خاک حفظ شود.
مواد مغذی خاک دوباره تا حدی بازسازی شوند.
حاصلخیزی خاک صعود پیدا کند.
در بعضی موارد، علفهای هرز و آفات بهتر کنترل شوند.
مثلاً اگر کشاورزی امسال گندم بکارد، ممکن است سال بعد همان زمین را آیش بگذارد و هیچ محصولی نکارد، سپس سال بعد دوباره کشت را از سر بگیرد.
در گذشته، مخصوصاً در مناطق کمبارش ایران، آیش بسیار رایج بود، چون کود شیمیایی و سیستمهای آبیاری پیشرفته وجود نداشت و تنها راه حفظ توان خاک، استراحت دادن به آن بود.))
حملونقل ارزان نیز به مکمل غذای ارزان تبدیل شد. رودخانههای چین هنوز جایگزین آبراههایی که مدیترانه در اختیار روم گذاشته بود نبودند، اما اندکاندک نبوغ انسانی این کمبود را جبران کرد. باستانشناسان زیرآبی هنوز آماری مشابه آنچه برای کشتیهای غرقشدهی رومی وجود دارد ارائه نکردهاند، اما اسناد مکتوب نشان میدهند که کشتیها بزرگتر و با سرعتتر میشدند. قایقهای پارویی (paddleboats) در دههی ۴۹۰ میلادی روی رود یانگزی ظاهر شدند، و برنج از چنگدو (Chengdu) تا جیانکانگ (Jiankang) شهرهای رو به رشد را تغذیه میکرد، جایی که بازارهای شهری محصولات نقدی مانند چای (tea) را ترویج میدادند (نخستین بار حدود سال ۲۷۰ میلادی در اسناد باقیمانده ذکر شده و تا سال ۵۰۰ به کالایی لوکس و رایج تبدیل شده بود). اشرافزادگان، بازرگانان و صومعهها همگی از محل اجاره، حملونقل، و آسیابکردن در درهی یانگزی ثروتمند شدند.
اما دربار حاکم در جیانکانگ (Jiankang) ثروتمند نشد. از این نظر، وضعیت آن کمتر شبیه امپراتوری روم بود و بیشتر شبیه آشور در قرن هشتم پیش از میلاد، جایی که فرمانداران و زمینداران — نه دولت — ثمرات رشد جمعیت و تجارت را تصاحب میکردند، تا اینکه البته تیگلت-پیلسر (Tiglath-Pileser) اوضاع را دگرگون کرد. اما چین جنوبی هرگز تیگلت-پیلسر خود را نداشت. گاهگاهی امپراتوری موفق میشد اشرافیت را مهار کند و حتی برای بازپسگیری شمال تلاش کند، اما این تلاشها همیشه در جنگ داخلی فرومیپاشید. میان سالهای ۳۱۷ تا ۵۸۹ میلادی، پنج سلسلهی پیدرپی (بهنوعی) از جیانکانگ حکومت کردند.
کتاب روشهای ضروری نشان میدهد که کشاورزی پیشرفته تا دههی ۵۳۰ در شمال دوام آورد، اما مدتها پیش از آن، تجارت دوربرد و حتی سکهزنی (coinage) از میان رفته بود، زیرا راهزنان سوار بر اسب بهطور گسترده غارت میکردند. در ابتدا این فروپاشی حتی آشوب سیاسی بیشتری نسبت به جنوب ایجاد کرد، اما بهتدریج فرمانروایان تازه ابتدا به برقراری نظم در شمال کردند. در رأس آنان، طایفهی شیانبی (Xianbei) قرار داشت که از حاشیهی استپهای منچوری (Manchuria) آمده بودند. مانند اشکانیان (Parthians) که شش قرن پیشتر ایران را فرا گرفته بودند، شیانبی سنتهای عشایری و کشاورزی را با هم ترکیب کردند و نسلها بهعنوان نخبگان سوارکار جنگیدند و در همان حال از دهقانان باج حمایت میگرفتند.
در میان ویرانههای شمال چین در دههی ۳۸۰، شیانبی دولت خود را برپا کردند که وی شمالی (Northern Wei) نامیده میشد. آنها بهجای اینکه صرفاً اشراف چینی را غارت کنند، با آنها معامله کردند و دستکم برخی از دیوانسالاران حقوقبگیر و نظام مالیاتی دولتهای پیشین سطحبالا را حفظ کردند. این امر به وی شمالی برتریای نسبت به گروههای آشفته و پرآشوب دیگر دولتهای شمال چین داد؛ برتریای که بهقدر کافی بزرگ بود تا وی شمالی بتواند در سال ۴۳۹ کل منطقه را متحد کند.
با این حال، معاملاتی که وی شمالی با بازماندگان اشرافیت قدیمی چین منعقد کرد، همچنان نسبتاً سست بود. بیشتر جنگاوران شیانبی ترجیح میدادند بهجای معاشرت با ادیبان (literati)، به گلهداری بپردازند، و حتی وقتی سوارکاران یکجانشین میشدند، معمولاً قلعههای خودشان را میساختند تا مجبور نباشند با کشاورزان چینی همنشین شوند. دولتشان همچنان قاطعانه در سطح پایین (low-end) باقی ماند. تا زمانی که آنها فقط با دیگر دولتهای راهزن شمالی میجنگیدند، این وضعیت مشکلی نداشت، اما وقتی سواران شیانبی در سال ۴۵۰ به حومهی جیانکانگ رسیدند، دریافتند که هرچند میتوانند نبردها را ببرند و هر چه میخکوب نشده را بدزدند، نمیتوانند شهرهای واقعی را تهدید کنند. تنها یک دولت راستین سطحبالا با کشتی، منجنیقهای محاصره (siege engines)، و کاروانهای تدارکاتی میتوانست چنین کاری بکند.
از آنجا که قادر به غارت چین جنوبی نبودند — چون فاقد ارتشی سطحبالا بودند — و فرصتهای غارت چین شمالی نیز رو به اتمام بود — چون از پیش بر آن حکومت میکردند — پادشاهان وی شمالی بهشدت با کمبود منابع برای تهیه وفاداری هوادارانشان روبهرو شدند؛ ضعفی که میتوانست برای یک دولت سطحپایین مهلک باشد. در دههی ۴۸۰ امپراتور شیائوون (Xiaowen) دریافت که تنها یک راهحل باقی مانده: حرکت بهسوی سطحبالا. او این کار را با قدرت تمام انجام داد. او همهی زمینها را ملی کرد، آنها را میان هر کسی که برای مالیات و خدمت دولتی ثبتنام میکرد بازتوزیع کرد، و — برای اینکه شیانبیها همچون رعایای یک دولت سطحبالا فکر و عمل کنند — حملهای تمامعیار به سنتها آغاز کرد. شیائوون پوشش سنتی شیانبی را ممنوع کرد، نامهای خانوادگی شیانبی را با نامهای چینی جایگزین کرد، همهی درباریان زیر سی سال را ملزم به سخنگفتن به زبان چینی کرد، و صدها هزار نفر را به شهری تازه در محل مقدس لویانگ (Luoyang) کوچاند.
برخی از شیانبیها شیوههای نیاکانشان را رها کردند و مانند اشراف معمولی چینی به حکومتداری روی آوردند، اما دیگران سر باز زدند. جنگهای فرهنگی به جنگهای داخلی بدل شد، و در سال ۵۳۴ وی شمالی به دو دولت وی شرقی (نوگرا) و وی غربی (سنتگرا) تقسیم شد. سنتگرایان که به شیوهی زندگی عشایری چسبیده بودند، توانستند همچنان سوارکاران استپ را به خود جذب کنند، و بهزودی چنین به نظر میرسید که قدرت نظامیشان انقلاب آغازشده توسط شیائوون را در هم خواهد کوبید. اما ضرورت، مادر ابداع بود. جایی که شیائوون تلاش کرده بود جنگاوران شیانبی را به اشرافزادگان چینی بدل کند، جانشینانش اکنون کار عکس را انجام دادند: به سربازان چینی معافیت مالیاتی دادند، اشراف چینی را به فرماندهی گماردند، و به جنگاوران چینی اجازه دادند نامهای شیانبی بر خود بگذارند. دهقانان و ادیبان جنگیدن را آموختند، و در سال ۵۷۷ بر مخالفان چیره شدند. این فرایندی طولانی و آشفته بود، اما در نهایت ادیشنای از آرمان شیائوون پیروز شد.
برآیند، چینی بهشدت دوقطبیشده بود. در شمال، یک دولت سطحبالا (که پس از کودتای نظامی سال ۵۸۱ به سلسلهی سوی [Sui] تغییر نام یافت) با ارتشی نیرومند بر فراز اقتصادی پراکنده و فرسوده نشسته بود؛ در جنوب، دولتی پراکنده با نهادهایی ضعیف میکوشید — اما تا حد زیادی ناکام میماند — از ثروت یک اقتصاد رونقگرفته بهره ببرد.
این وضعیت جامعاً ناکارآمد به نظر میرسد، اما در واقع برای جرقهزدن توسعهی اجتماعی ایدهآل بود. در سال ۵۸۹ وندی (Wendi)، نخستین امپراتور سوی، ناوگانی ساخت، درهی یانگزی را تصرف کرد، و ارتشی عظیم (شاید نیممیلیون نفر) را به سوی جیانکانگ گسیل داشت. به لطف عدم توازن شدید نظامی میان شمال و جنوب، شهر ظرف چند هفته سقوط کرد. وقتی اشراف چین جنوبی دریافتند که وندی واقعاً قصد دارد از آنها مالیات بگیرد، بهطور دستهجمعی شورش کردند و — طبق گزارشها — فرمانداران سوی را شکم دریدند، حتی خوردند، اما ظرف همان سال شکست خوردند. وندی چین جنوبی را بدون جنگهای فرسایشی که اقتصادش را نابود کند فتح کرده بود، و احیای شرق آغاز شد.
WU'S WORLD (دنیای وو)
سلسلهی سوی با بازآفرینی یک امپراتوری واحد و عظیم، دو کار را همزمان انجام داد. نخست، به دولت نیرومند مستقر در شمال چین اجازه داد از جبههی اقتصادی نوین جنوب بهره ببرد؛ و دوم، اجازه داد رونق اقتصادی جنوب در سراسر چین گسترش یابد.
این همیشه عمدی نبود. وقتی امپراتوران سوی بزرگترین یادمان آن دوران را ساختند — کانال بزرگ (Grand Canal) به طول ۱۵۰۰ مایل و عرض ۱۳۰ فوت که یانگزی را به شمال چین متصل میکرد — هدفشان بزرگراهی برای جابجایی شتابان ارتشها بود. اما ظرف یک نسل، این کانال به شریان اقتصادی چین بدل شد و برنج جنوب را برای تغذیهی شهرهای شمالی حمل میکرد. دانشمندان قرن هفتم عادت داشتند شکایت کنند که «با بریدن از میان کوههای تایهانگ (Taihang)، [سلسلهی] سوی رنجهای تحملناپذیری بر مردم تحمیل کرد»؛ اما، به اعتراف همان دانشمندان، کانال «منافع بیاتمامی برای مردم فراهم کرد... منافعی که فراهم میکنند بهراستی عظیم است!»
کانال بزرگ همچون یک دریای مدیترانهی ساختهی دست انسان عمل میکرد و جغرافیای شرق را دگرگون ساخت، چرا که سرانجام همان نوع آبراهی را که روم باستان از آن بهرهمند بود در اختیار چین گذاشت. برنج ارزان جنوب، انفجار شهری شمال را تغذیه کرد. شاعر بای جویی (Bai Juyi) دربارهی چانگآن (Chang'an) — که بار دیگر پایتخت چین شد — نوشت: «صدها خانه، هزاران خانه — همچون یک صفحهی شطرنج بزرگ». این شهر بر سی مایل مربع گسترده بود، «همچون کشتزاری پهناور که ردیفهای کلم در آن کاشته شده باشد». یک میلیون ساکن در خیابانهای درختکاریشدهاش، که تا پنج برابر پهنتر از خیابان پنجم نیویورک بود، رفتوآمد میکردند. چانگآن تنها نمونه نبود؛ لویانگ (Luoyang) احتمالاً نیمی از اندازهی آن بود، و دوازده شهر دیگر جمعیتی صد هزار نفری داشتند.
بازیابی چین اما نوعی شمشیر دولبه بود، زیرا ادغام قدرت دولتی شمال و جبههی برنج جنوب دو اثر متضاد داشت. از یکسو، دیوانسالاری رو به رشد، بازارهای شهری را که کشاورزان و بازرگانان را ثروتمند میکرد سازماندهی و نظارت میکرد و توسعهی اجتماعی را بالا میبرد؛ از سوی دیگر، ادارهی بیشازحد، توسعه را با مقید کردن کشاورزان و بازرگانان و تنظیم دقیقترین اطلاعات تجارت، مهار میکرد. مقامات ارزشها را ثابت میکردند، به مردم میگفتند چه زمانی بخرند و بارائهند، و حتی دربارهی چگونگی زندگی بازرگانان حکم میدادند (برای نمونه، آنها اجازهی سوارشدن بر اسب را نداشتند؛ چرا که این کار برای یک دورهگرد ساده بیش از حد باوقار بود).
کارگزاران دولتی بهطور مرتب سیاست را بر اقتصاد مقدم میداشتند. بهجای اجازهدادن به مردم برای خریداری و فروشرسانی املاک، آنها نظام شیائوون را حفظ کردند و همهی زمینها را متعلق به دولت عنوان کردند و صرفاً آن را به کشاورزان قرض میدادند. این کار دهقانان را مجبور به ثبتنام برای مالیات میکرد و زمینداران قدرتمند را مهار میکرد، اما همهچیز را در کاغذبازی گرفتار میساخت. سالیان دراز مورخان گمان میکردند این قوانین ارضی بیشتر از واقعیت، بازتاب ایدئولوژی باشند؛ چرا که، به گمان پژوهشگران، هیچ دولت پیشامدرنی نمیتوانست از پس این حجم کاغذبازی برآید. اما اسنادی که شرایط خشک صحرا در دونهوانگ (Dunhuang) در حاشیهی صحرای گوبی حفظ کرده، نشان میدهند که مدیران قرن هشتم واقعاً این قوانین را دنبال میکردند.
کشاورزان، زمینداران، و سوداگران البته راههایی برای دورزدن این مقررات یافتند، اما خدمات کشوری پیوسته بزرگتر شد تا کوهی از اسناد را پاسخ دهد و خود دستخوش انقلابی شد. در نظریه، از دوران هان (Han) امتحانات ورودی، ادارهی کشور را در انحصار بهترین و باهوشترینهای چین قرار داده بود، اما در عمل خانوادههای اشرافی همیشه موفق میشدند مقامهای عالی را به امتیازی موروثی بدل کنند. اما در قرن هفتم، نمرات امتحان واقعاً به تنها معیار موفقیت بدل شدند. تا زمانی که فرض کنیم (چنانکه بیشتر مردم میکردند) سرودن شعر و نقلقول از ادبیات کلاسیک بهترین راهنما برای استعداد اداریاند، میتوان منصفانه گفت چین منطقیترین فرایندهای گزینش برای خدمت دولتی را که تاریخ به خود دیده، پرورانده بود.
با افت تدریجی سلطهی اشرافیت قدیمی بر مقامهای عالی، مسیر ثروت و نفوذ برای طبقهی اعیان (gentry) هموارتر شد، و رقابت برای ورود به خدمات کشوری (civil service) شدیدتر شد. در برخی سالها کمتر از یک نامزد از هر صد نفر در امتحانات قبول میشد، و داستانهای غمانگیز و طنزآمیز فراوانی دربارهی مردانی وجود دارد که دههها این آزمونها را تکرار میکردند. خانوادههای بلندپرواز معلم خصوصی استخدام میکردند — درست همانطور که در زمان حاضره برای گذراندن نوجوانانشان از امتحانات دانشگاههای پرطرفدار انجام میدهند — و صنعت تازهاختراعشدهی چاپ، هزاران کتاب سؤالات تمرینی تولید میکرد. برخی داوطلبان «پیراهنهای تقلب» میپوشیدند که مقالههای نمونه در آستر آنها نوشته شده بود. چون نمرات بهشدت به نگارش ادبی وابسته بود، هر جوان بلندپروازی به شاعر بدل میشد؛ و با این همه ذهن درخشان که به شعرسرایی روی آورده بودند، این دوره به عصر طلایی ادبیات چین بدل شد.
این امتحانات، تحرک اجتماعی بیسابقهای در میان نخبگان تحصیلکرده پدید آوردند، و برخی مورخان حتی از ظهور نوعی «پیشا-فمینیسم» (protofeminism) سخن میگویند، چرا که این گشودگی تازه به روابط جنسیتی نیز سرایت کرد. نباید این روند را اغراقآمیز جلوه داد؛ توصیههایی که در کتاب اندرزهای خانوادگی پدربزرگ (The Family Instructions of the Grandfather) — یکی از رایجترین کتابهای باقیمانده از قرن هشتم — به زنان میشد، هزار سال پیشتر هیچکس را شگفتزده نمیکرد:
عروس به شوهرش خدمت میکند
درست همانطور که به پدرش خدمت میکرد.
نباید صدایش شنیده شود
نه بدن و نه سایهاش دیده شود.
با پدر و برادران بزرگتر شوهرش هیچ گفتوگویی ندارد.
منظور از «سایهاش هم دیده نشه» اینه که این زن باید چنان کمحضور، ساکت، و نامرئی باشه که حتی ردی از وجودش (نه صداش، نه حضور فیزیکیش، نه حتی نشونهای غیرمستقیم از حضورش مثل سایه) به چشم نیاد.
از سوی دیگر، الگوهای نوین جهیزیه و نگرشهای نسبتاً آزادمنشانهی بودایی (در قیاس با اندیشهی کنفوسیوسی) نسبت به تواناییهای زنان، به ثروتمندترین زنان فرصت داد تا اندرزهای پدربزرگ را نادیده بگیرند. برای نمونه وو زتیان (Wu Zetian) را در نظر بگیرید که پس از نوعی خدمت بهعنوان راهبهی بودایی، نوع دیگری از خدمت را در سیزدهسالگی بهعنوان صیغهی حرمسرای امپراتور آغاز کرد، پیش از آنکه بهعنوان همسر جزء با پسر او ازدواج کند. وو دور شوهر گیج و سهلگیرش میچرخید و از پس پردهی بامبو (bamboo curtain)، به قول معروف، حکومت میکرد. و وقتی شوهرش بهموقع در سال ۶۸۳ درگذشت، گفته میشود وو وارث بدیهی را مسموم کرد، سپس دو پسر خودش را خلع کرد (یکی را پس از شش هفته، دیگری را پس از شش سال).
اینجا منظور اینه که وو زتیان (Wu Zetian) پسرهای خودش رو که هرکدوم بهعنوان ولیعهد یا امپراتور انتخاب شده بودن، از اون مقام برکنار کرد — یعنی رسماً حق جانشینی یا سلطنتشون رو ازشون گرفت
در سال ۶۹۰ او پردهی بامبو را کنار کشید تا تنها زنی شود که تا آن زمان بهطور مستقل بر تخت چین نشسته بود.
از جهاتی وو نمونهی نهایی یک پیشا-فمینیست بود. او مؤسسهی پژوهشیای برای نگارش مجموعهی زندگینامهی زنان مشهور بنیاد نهاد و با رهبری راهپیمایی زنانه به سوی کوه تای (Mount Tai) برای مهمترین آیین چین، یعنی قربانی به آسمان (Sacrifice to Heaven)، محافظهکاران را بهشدت شوکه کرد. اما خواهرخواندگی حد و مرزی داشت — وقتی همسر ارشد شوهرش و صیغهی محبوب او، در زمانی که وو در حال چانهزنی برای رسیدن به قدرت بود، تبدیل به تهدید شدند، او (باز هم بهروایتی) کودک خودش را خفه کرد، رقیبانش را متهم کرد، سپس با قطع دست و پایشان و غرقکردنشان در خمرهای شراب، تنبیهشان کرد.
بوداییگری وو نیز بههمان اندازهی پیشا-فمینیسمش متناقض بود. او قطعاً پارسا بود — یکبار قصابی را ممنوع کرد و بار دیگر شخصاً از حدود شهر چانگآن (Chang'an) بیرون رفت تا راهبی را که از سفر گردآوری متون مقدس در هند بازمیگشت ملاقات کند — اما آشکارا دین را در خدمت اهداف سیاسی به کار میگرفت. در سال ۶۸۵ معشوقش — راهب دیگری — متنی به نام سوترای ابر بزرگ (Great Cloud Sutra) «یافت» که ظهور زنی با چنان شایستگیای را پیشبینی میکرد که به فرمانروای جهانی بدل خواهد شد. وو لقب میتریا (Maitreya)، بودای آیندهی بیهمتا را برگزید، و افسانه میگوید که چهرهی مجسمهی زیبای بودای میتریا در لونگمن (Longmen) بازتاب چهرهی خود وو است (شکل ۷.۳).
وو رابطهای بههمان اندازه پیچیده با خدمات کشوری داشت. او امتحانات ورودی را بر روابط خانوادگی ترجیح میداد، اما ادیبان کنفوسیوسی که برتریشان از این طریق تضمین میشد، حاکم زن خود را با شور و اشتیاق نفرت داشتند، و او نیز همین احساس را متقابلاً داشت. وو ادیبان را پاکسازی کرد و آنها با نگارش تاریخهای رسمی، انتقام گرفتند و او را به کهنالگوی آنچه هنگام حکومت زنان اشتباه میرود بدل کردند.
اما حتی آنان نیز نتوانستند شکوه سلطنتش را پنهان کنند. او فرماندهی ارتشی یک میلیون نفره و منابعی برای اعزام آن به اعماق استپها بود. این ارتش، بیش از آنکه شبیه ارتش هان (Han) باشد، شبیه ارتش رومی بود؛ عمدتاً از درون امپراتوری سربازگیری میکرد و افسرانش را از میان اعیان (gentry) برمیگزید. این ارتش میتوانست رقبای داخلی را بترساند، اما تدابیر پیچیدهای وفاداری فرماندهانش را تضمین میکرد. هر افسری که حتی ده سرباز را بدون اجازه جابهجا میکرد، یک سال زندان در انتظارش بود؛ هر کس یک هنگ را جابهجا میکرد، خطر خفهشدن (strangulation) او را تهدید میکرد.
شکل ۷.۳. چهرهی وو زتیان؟ افسانه میگوید این مجسمهی عظیم بودای آینده، که حدود سال ۷۰۰ در لونگمن (Longmen) تراشیده شده، الگویش تنها زنی بوده که به نام خود بر چین حکومت کرد.
این ارتش، فرمانروایی چین را بیش از هر زمان دیگری به شمالشرق، جنوبشرق، و آسیای مرکزی گسترش داد، حتی در سال ۶۴۸ در شمال هند نیز دخالت کرد، و قدرت «نرم» (soft power) چین باز هم فراتر رفت. در قرنهای دوم تا پنجم، هند بهعنوان مرکز ثقل فرهنگی از چین پیشی گرفته بود، و مبلغان و بازرگانانش بوداییگری را بهطور گسترده منتشر میکردند، و نخبگان دولتهای تازهشکلگرفتهی جنوبشرق آسیا هم لباس و خط هندی و هم دینش را برگزیدند. اما تا قرن هفتم، نفوذ چین نیز احساس میشد. تمدنی متمایز هندوچینی (Indochinese) در جنوبشرق آسیا شکل گرفت، مکاتب چینی بوداییگری اندیشه را حتی در خود هند شکل دادند، و طبقات حاکم در دولتهای نوظهور کره و ژاپن بوداییگری خود را جامعاً از چین آموختند. آنها لباس، برنامهریزی شهری، قوانین، و خط چینی را تقلید کردند و قدرت خود را با ادعای هم تأیید و هم تبار از فرمانروایان چین تحکیم بخشیدند.
بخشی از جذابیت فرهنگ چینی، گشودگی خودش به ایدههای بیگانه و تواناییاش در تلفیق آنها به چیزی نو بود. بسیاری از قدرتمندترین افراد در دنیای وو میتوانستند تبار خود را به عشایر استپ که به چین مهاجرت کرده بودند برسانند، و پیوندشان را با بزرگراه استپی که شرق و غرب را به هم متصل میکرد حفظ کردند. رقاصان و عودنوازان آسیای درونی در چانگآن مُد روز بودند، جایی که مدپرستان لباسهای ایرانی با تنهی تنگبسته، دامن چیندار، و یاردها حجاب میپوشیدند. مدسازان حقیقی تنها از «بردگان اهریمن» آفریقای شرقی بهعنوان دربان استفاده میکردند؛ یکی از صاحبان با بیرحمی میگفت: «اگر نمیرند، میتوان نگهشان داشت، و پس از مدتی نگهداری زبان انسانها را میفهمند، هرچند خودشان نمیتوانند صحبت کنند.»
فرزندان خانوادههای بزرگ چین استخوانهایشان را در بازی چوگان (polo) — بازی محبوب عشایر — میشکستند؛ همه یاد گرفتند به سبک آسیای مرکزی روی صندلی بهجای حصیر بنشینند؛ و بانوان شیکپوش در معابد ادیان عجیب مانند زرتشتیگری و مسیحیت، که بازرگانان آسیای مرکزی، ایرانی، هندی، و عرب به شهرهای چین آورده بودند، وقت میگذراندند. در سال ۲۰۰۷ میلادی یک مطالعهی DNA نشان داد که فردی به نام یو هونگ (Yu Hong)، که در سال ۵۹۲ در تاییوان (Taiyuan) در شمال چین دفن شده، در واقع اروپایی بوده است (هرچند مشخص نیست که خودش تمام مسیر از انتهای غربی تا انتهای شرقی استپها را طی کرده یا اجدادش این مسیر را طی نسلها پیمودهاند).
دنیای وو محصول اتحاد چین در سال ۵۸۹ بود، که دولتی نیرومند را بر جنوب تحمیل کرد و قلمروی گستردهای را به روی توسعهی اقتصادی جنوب گشود. این امر بیان میدهد چرا توسعهی اجتماعی شرق اینقدر سریعتر بالا رفت؛ اما این تنها نیمی از بیان این است که چرا امتیازهای شرق و غرب حدود سال ۵۴۱ از هم عبور کردند. برای پاسخ جامع، باید بدانیم چرا توسعهی اجتماعی غرب همچنان رو به افول بود.
THE LAST OF THEIR BREEDS (آخرین بازماندگان نسل خود)
در نگاه نخست، احیای غرب دستکم بهاندازهی احیای شرق در قرن ششم محتمل به نظر میرسید. در هر یک از دو هستهی مرکزی، یک امپراتوری باستانی عظیم فروپاشیده بود و امپراتوری کوچکتری برجای مانده بود که مدعی حکومت مشروع کار بر کل منطقه بود، در کنار خوشهای از پادشاهیهای «بربر» که چنین ادعایی را نادیده میگرفتند (شکل ۷.۴). پس از فجایع قرن پنجم، بیزانس (Byzantium) مرزهایش را تحکیم کرده و از آرامش نسبی برخوردار شده بود، و تا سال ۵۲۷، هنگامی که امپراتوری نوین به نام ژوستینیانوس (Justinian) بر تخت نشست، همهی نشانهها مثبت بودند.
مورخان اغلب ژوستینیانوس را «آخرین رومی» مینامند. او با انرژی خشمگینی حکومت میکرد، ادارهی کشور را بازسازماندهی کرد، مالیاتها را تقویت کرد، و قسطنطنیه (Constantinople) را بازسازی کرد (کلیسای باشکوه هاجیا سوفیا [Hagia Sophia] بخشی از میراث اوست). او همچون شیطان کار میکرد. برخی منتقدان اصرار داشتند که او واقعاً شیطان بود — مثل یک خونآشام هالیوودی، ادعا میکردند، هرگز نمیخورد، نمینوشید، یا نمیخوابید، هرچند اشتهای جنسی سیریناپذیری داشت. برخی حتی میگفتند دیدهاند سرش از بدنش جدا شده و شبانه در راهروها بهتنهایی پرواز میکند.
شکل ۷.۴. آخرین بازماندگان نسل خود؟ نخست ژوستینیانوس بیزانس (۵۳۳–۵۶۵) و سپس خسرو ایران (Khusrau) (۶۰۳–۶۲۷) میکوشند هستهی مرکزی غرب را دوباره متحد کنند؛ هراکلیوس بیزانس (Heraclius) علیه خسرو ضدحمله میکند (۶۲۴–۶۲۸).
طبق شایعات، آنچه بیش از همه ژوستینیانوس را به حرکت وامیداشت همسرش تئودورا (Theodora) بود (شکل ۷.۵)، که حتی بدنامتر از وو زتیان بود...
تئودورا پیش از ازدواج با ژوستینیانوس، بازیگر بود (در دوران باستان، اغلب واژهای مؤدبانه برای روسپی).
پاورقی :((واژهی انگلیسی «actress» (بازیگر زن) در دوران باستان (بهویژه در امپراتوری روم شرقی/بیزانس) اغلب بهطور تلویحی معادل مؤدبانهای برای «روسپی» (prostitute) بهکار میرفت.
در فارسی هم میشه گفت واژهی «بازیگر» (یا در متون قدیمیتر گاهی «رقاصه» یا «مطربه») در جوامع باستانی نقش مشابهی داشت — چون زنانی که در تئاتر، سیرک، یا نمایشهای عمومی کار میکردن، از نظر اجتماعی بدنام و همردیف با روسپیها تلقی میشدن، حتی اگه واقعاً کارشون فقط بازیگری بود.
این نکته دقیقاً به همین دلیل توی متن مطرح شده: نویسنده میخواد بگه وقتی میگیم تئودورا «بازیگر» بوده، منظور صرفاً حرفهی نمایشی نیست، بلکه در بستر فرهنگی اون دوران، این کلمه بار معنایی جنسی و منفی هم داشته — چیزی شبیه به اینکه امروز بگیم فلان زن «دختر کابارهای» بوده، که فراتر از شغل واقعیش، یه انگ اجتماعی هم باهاش میاد.))
شایعه بود که میل جنسیاش حتی از او هم بیشتر بود؛ که یکبار با همهی مهمانان یک مهمانی شام همبستر شد و سپس، وقتی آنها خسته شدند، با سی خدمتکارشان نیز چنین کرد؛ و اینکه او شکایت داشت چرا خداوند تنها سه روزنه به او داده است. به هر تقدیر، او واقعاً یک ملکه بود. برای نمونه، وقتی اشرافی که با مالیاتهای ژوستینیانوس مخالف بودند در سال ۵۳۲ کوشیدند از هواداران شورشی مسابقات ورزشی برای سرنگونی او استفاده کنند، این تئودورا بود که مانع فرارش شد. او گفت: «هر که زاده شود باید بمیرد، اما من زنده نمیمانم تا روزی را ببینم که مردم دیگر مرا "اعلیحضرت" خطاب نکنند. اگر در پی امنیتی، همسرم، این کار آسان است... اما من ضربالمثل کهن را ترجیح میدهم — ارغوانی [رنگ شاهان] بهترین کفن است.» ژوستینیانوس خودش را جمعوجور کرد، ارتش را فرستاد، و دیگر هرگز به عقب نگاه نکرد.
این ماجرا مربوط به یکی از خطرناکترین شورشهای تاریخ بیزانسه — شورش نیکا (Nika riots) در سال ۵۳۲. بذار واضح بیان بدم:
زمینه:
گروههای هوادار مسابقات ارابهرانی در قسطنطنیه (که مثل هواداران فوتبال در زمان حاضری سازمانیافته بودن) با اشراف ناراضی از مالیاتهای ژوستینیانوس دست به یکی کردن و شورش بزرگی راه انداختن. شورش اونقدر جدی شد که بخش زیادی از شهر آتش گرفت و جمعیت خشمگین محاصرهی کاخ سلطنتی رو شروع کار کردن. وضعیت بهقدری بحرانی بود که ژوستینیانوس (امپراتور) داشت آماده میشد فرار کنه و تسلیم بشه.
نقش تئودورا:
تو همین لحظهی بحرانی، تئودورا (همسرش) جلوش وایساد و نذاشت فرار کنه. حرفش این بود:
«هر که زاده شود باید بمیرد»: یعنی مرگ سرنوشت هرکسیه، پس چرا از مردن بترسیم؟
«من زنده نمیمانم تا ببینم مردم دیگه به من "اعلیحضرت" نگن»: یعنی ترجیح میده بمیره تا اینکه مقامش رو از دست بده و به یه آدم عادی و بیقدرت تبدیل بشه
«اگه دنبال امنیتی، فرار کردن کار سختی نیست»: یعنی به شوهرش میگه اگه میخوای فقط جونت رو نجات بدی، راهش فراره — ولی داره طعنه میزنه که این کار بزدلانهست
«ارغوانی بهترین کفنه»: رنگ ارغوانی (بنفش) رنگ مخصوص لباس شاهانه بود. یعنی میگه: ترجیح میدم بهعنوان یه ملکه بمیرم (با لباس شاهانه، یعنی با عزت و قدرت) تا اینکه فرار کنم و بهعنوان یه آدم معمولی و شکستخورده زندگی کنم.
خروجی:
این حرف انگیزه داد به ژوستینیانوس؛ اون بهجای فرار، تصمیم گرفت بمونه و بجنگه. ارتشش رو فرستاد که شورشیان رو سرکوب کنن (که طبق تاریخ، هزاران نفر در همون میدان کشته شدن)، و بعد از اون، حکومتش تثبیت شد و دیگه هیچوقت با چنین بحرانی روبهرو نشد.
پیام کلی: این صحنه نشون میده که تئودورا، بهجای ترس و فرار، شجاعت و عزم رو به همسرش تزریق کرد — و همین تصمیم، سرنوشت حکومت ژوستینیانوس رو نجات داد.
شکل ۷.۵. بدتر (یا بهتر، بسته به دیدگاه شما) از وو؟ ملکه تئودورا، چنانکه در موزاییکی در راونا (Ravea) در ایتالیا به تصویر کشیده شده، در سال ۵۴۷ تکمیل شد.
همان سال بعد، ژوستینیانوس ژنرالش بلیزاریوس (Belisarius) را برای بازپسگیری آفریقای شمالی از واندالها (Vandals) اعزام کرد. شصتوپنج سال پیشتر، کشتیهای آتشزا امیدهای بیزانس برای بازپسگیری کارتاژ (Carthage) را بر باد داده بود، اما اکنون نوبت فروپاشی واندالها بود. بلیزاریوس آفریقای شمالی را درنوردید، سپس به سیسیل عبور کرد. آنجا نیز گوتها (Goths) از هم پاشیدند، و ژنرال ژوستینیانوس کریسمس ۵۳۶ را در رم جشن گرفت. همهچیز عالی پیش میرفت. اما تا زمان مرگ ژوستینیانوس در سال ۵۶۵، بازپسگیری متوقف شده بود، امپراتوری ورشکسته بود، و توسعهی اجتماعی غرب پایینتر از شرق افتاده بود. چه چیزی اشتباه پیش رفت؟
به گفتهی پروکوپیوس (Procopius)، منشی بلیزاریوس، که گزارشی به نام تاریخ پنهان (The Secret History) برجای گذاشت، همهچیز تقصیر زنان بود. پروکوپیوس نظریهی توطئهی پیچیدهای ارائه داد که در خور دیوانسالاران کنفوسیوسی ملکه وو بود. به گفتهی پروکوپیوس، آنتونینا (Antonina)، همسر بلیزاریوس، بهترین دوست تئودورا و شریک او در بازیهای جنسی بود. برای منحرف کردن ذهن ژوستینیانوس از شایعات جامعاً درستِ دربارهی آنتونینا (و خودش)، تئودورا بلیزاریوس را در نظر ژوستینیانوس تضعیف کرد. ژوستینیانوس که متقاعد شده بود بلیزاریوس علیه او توطئه میچیند، او را فراخواند — و در خروجی ارتش بیزانس، بدون ژنرالش سرگردان ماند و شکست خورد. ژوستینیانوس بلیزاریوس را دوباره فرستاد تا اوضاع را نجات دهد؛ سپس، بار دیگر پارانوئید شده، همان چرخهی احمقانه را (چندین بار) تکرار کرد.
اینکه داستان پروکوپیوس چقدر حقیقت دارد، هیچکس نمیداند، اما تبیین واقعی شکست بازپسگیری این به نظر میرسد که با وجود شباهتهای میان هستههای مرکزی شرق و غرب در قرن ششم، تفاوتها اهمیت بیشتری داشتند. از نظر راهبردی، موقعیت ژوستینیانوس تقریباً وارونهی موقعیت وندی (Wendi) هنگام اتحاد چین بود. در چین، همهی پادشاهیهای «بربر» شمالی تا سال ۵۷۷ به یک واحد واحد بدل شده بودند، که وندی از آن برای غلبه بر جنوب ثروتمند اما ضعیف بهره برد. در مقابل، ژوستینیانوس میکوشید از دل امپراتوری ثروتمند بیزانس، انبوهی از پادشاهیهای «بربر» عمدتاً فقیر اما نیرومند را فتح کند. اتحاد دوبارهی هستهی مرکزی طی یک لشکرکشی واحد، مانند کار وندی در ۵۸۹، ناممکن بود.
ژوستینیانوس از سوی دیگر باید با ایران کنار میآمد. برای یک قرن، رشتهای از جنگها با هونها (Huns)، نزاع بر سر مالیات، و آشوبهای دینی، ایران را از نظر نظامی آرام نگه داشته بود، اما احتمال احیای امپراتوری روم از خاکستر، نیاز به اقدام داشت. در سال ۵۴۰ ارتش ایران دفاعهای تضعیفشدهی بیزانس را شکست و سوریه را غارت کرد و ژوستینیانوس را مجبور به جنگ در دو جبهه کرد (که احتمالاً بیشتر به فراخوانی بلیزاریوس از ایتالیا مربوط بود تا به هر توطئهای از سوی آنتونینا).
انگار این کافی نبود، بیماری ناخوشایند تازهای در سال ۵۴۱ در مصر گزارش شد. مردم تب میکردند و کشالهی ران و زیر بغلشان متورم میشد. طی یک روز یا بیشتر، تورمها سیاه میشدند و بیماران دچار کما و هذیان میشدند. پس از یک یا دو روز دیگر، بیشتر قربانیان در حالی که از درد هذیان میگفتند میمردند.
این طاعون خیارکی (bubonic plague) بود. این بیماری یک سال بعد به قسطنطنیه رسید و احتمالاً صد هزار نفر را کشت. اسقف جان اهل افسوس (John of Ephesus) ادعا میکرد خطر مرگ چنان بالا بود که «هیچکس بدون برچسبی به گردنش که نامش رویش نوشته شده بیرون نمیرفت.»
اهالی قسطنطنیه میگفتند طاعون از اتیوپی آمده، و بیشتر مورخان با این نظر موافقاند. باسیل (bacillus) احتمالاً مدتها پیش از ۵۴۱ در اطراف دریاچههای بزرگ آفریقا تجامع یافته و در میان ککهای روی موشهای سیاه در ارتفاعات اتیوپی بومی شده بود. بازرگانان دریای سرخ حتماً طی سالیان موشهای اتیوپیایی فراوانی به مصر برده بودند، اما چون ککهای حامل طاعون تنها زمانی واقعاً فعال هستند که دما میان ۵۹ تا ۶۸ درجهی فارنهایت باشد، گرمای مصر یک مانع اپیدمیولوژیک ایجاد کرده بود — تا اینکه ظاهراً در اواخر دههی ۵۳۰ این مانع از میان رفت.
آنچه در آن زمان رخ داد مورد مناقشه است. حلقههای درختان نشان میدهند چند سالِ سرمای غیرمعمول وجود داشته، و رصدگران آسمانِ بیزانسی و آنگلوساکسون دنبالهداری بزرگ را ثبت کردهاند. برخی مورخان فکر میکنند دنبالهی آن پردهای از غبار ایجاد کرد که دما را پایین آورد و طاعون را از قفسش رها کرد. برخی دیگر خاکستر آتشفشانی را مسئول کم شدن دما میدانند. برخی دیگر نیز فکر میکنند پردههای غبار و آتشفشانها هیچ ربطی به این ماجرا ندارند.
با این حال، در نهایت، نه دنبالهدار، نه راهبرد، و حتی نه اخلاق سست بهتنهایی توسعهی اجتماعی غرب را در قرن ششم به پایین کشاندند. تضاد بنیادین میان شرق و غرب — که تعیین میکرد ضربههای جنگ و بیماری چگونه بر توسعه اثر بگذارند — مسئلهی نقشهها بود، نه آدمها. اقتصاد ژوستینیانوس بهخوبی میچرخید — کشاورزان مصری و سوری بیش از هر زمان دیگری بارور بودند، و بازرگانان همچنان غله و روغن زیتون را به قسطنطنیه میبردند — اما غرب چیزی همانند جبههی نوینِ رونقگرفتهی شالیزارهای برنج شرق نداشت. وقتی وندی جنوب چین را فتح کرد، دستکم ۲۰۰,۰۰۰ سرباز بهکار گرفت؛ در اوج جنگ ایتالیایش، در سال ۵۵۱، ژوستینیانوس تنها ۲۰,۰۰۰ سرباز میتوانست بیابد. پیروزیهای وندی ثروت عظیم جنوب چین را به چنگ آورد، اما ژوستینیانوس تنها سرزمینهای فقیرتر و اغلب ویرانشدهی جنگ را به دست آورد. اگر چند نسل فرصت داشت، شاید امپراتوری روم متحد میتوانست مدیترانه را دوباره به بزرگراه تجاری بدل کند، جبههی اقتصادی نوینی بگشاید، و مسیر توسعهی اجتماعی را معکوس کند؛ اما ژوستینیانوس چنین تجملی نداشت.
جغرافیا بازپسگیری قهرمانانه و خودبزرگبینانهی ژوستینیانوس را پیش از آنکه حتی آغاز شود محکوم به شکست کرده بود، و تلاشهای او احتمالاً تنها این سرنوشت را بدتر کرد. سربازانش ایتالیا را به بیابانی بدل کردند و بازرگانانی که آنها را تغذیه میکردند، موش، کک، و مرگ را در سرتاسر مدیترانه پخش کردند. طاعون پس از ۵۴۶ فروکش کرد، اما باسیل ریشه دوانده بود، و تا حدود سال ۷۵۰ هیچ سالی بدون شیوع در جایی نگذشت. جمعیت، شاید تا یکسوم، افت یافت. همانطور که چهارصد سال پیشتر هنگامی که «تبادل جهان کهن» (Old World Exchange) اپیدمیها را آزاد کرده بود رخ داده بود، مرگومیر گسترده در آغاز به سود برخی افراد تمام شد؛ با کارگران کمتر، دستمزدها برای بازماندگان صعود یافت. اما البته این تنها اوضاع را برای ثروتمندان سختتر کرد (در گفتهای که بهطرزی چشمگیر غیرمسیحی بود، اسقف جان اهل افسوس در سال ۵۴۴ شکایت کرد که همهی این مرگها هزینهی خدمات لباسشویی را سرسامآور کرده)، و ژوستینیانوس با میخکوبکردن دستمزدها در سطح پیش از طاعون واکنش نشان داد. این کار ظاهراً هیچ حاصلای نداشت. زمینها رها شدند، شهرها کوچک شدند، مالیاتها افت یافتند، و نهادها فروپاشیدند. بهزودی همه در وضعیت بدتری قرار گرفتند.
طی دو نسل بعد، بیزانس از درون منفجر شد. بریتانیا و بیشتر گل (Gaul) در قرن پنجم از هستهی مرکزی غرب خارج شده بودند؛ ایتالیای جنگزده و بخشهایی از اسپانیا در قرن ششم از پی آمدند؛ و سپس موج فروپاشی، که بهآرامی از شمالغرب به جنوبشرق میغلتید، قلب بیزانس را نیز فرو گرفت. جمعیت قسطنطنیه سهچهارم افت یافت، کشاورزی، تجارت، و درآمدهایش فروپاشید، و اتمام نزدیک به نظر میرسید. تا سال ۶۰۰ تنها یک مرد هنوز آرزوی بازسازی هستهی مرکزی غرب را در سر میپروراند: پادشاه خسرو دوم ایران (Khusrau II).
روم، بههرحال، تنها امپراتوری غربی نبود که میتوانست دوباره ساخته شود. در حدود سال ۵۰۰ پیش از میلاد، زمانی که روم هنوز شهری حاشیهای بود، ایران بیشتر هستهی مرکزی غرب را متحد کرده بود. اکنون، با بهزانو درآمدن بیزانس، به نظر میرسید نوبت ایران دوباره فرارسیده است. در سال ۶۰۹ خسرو از دژهای مرزی رو به زوال عبور کرد و ارتش بیزانس فروپاشید. او اورشلیم را در سال ۶۱۴ گرفت، و همراه آن، مقدسترین یادگارهای مسیحیت را: پارههایی از صلیب راستین (True Cross) که عیسی بر آن مصلوب شده بود، نیزهی مقدس (Holy Lance) که پهلوی او را سوراخ کرده بود، و اسفنج مقدس (Sacred Sponge) که او را تازه کرده بود. پنج سال دیگر، مصر را برای خسرو به ارمغان آورد، و در سال ۶۲۶، نودونه سال پس از بهقدرترسیدن ژوستینیانوس، ارتش خسرو از آنسوی تنگهی بسفر (Bosporus) به خودِ قسطنطنیه چشم دوخته بود. آوارها (Avars)، متحدان عشایریای که او از استپهای غربی جذب کرده بود، در سرتاسر بالکان میتاختند و آمادهی حمله از ساحل دیگر بودند.
اما رؤیاهای خسرو حتی سریعترتر از رؤیاهای ژوستینیانوس فروپاشید. تا سال ۶۲۸ او مرده بود و امپراتوریاش متلاشی شده بود. هراکلیوس (Heraclius)، امپراتور بیزانس، ارتشهای بیرون دیوارهای قسطنطنیه را نادیده گرفت و طلا و نقرهی کلیسا را «قرض» گرفت و به سوی قفقاز بادبان کشید، جایی که از این غنیمت برای اجارهی سوارهنظام عشایری خود از قبایل ترک (Turkic) استپ استفاده کرد. او استدلال میکرد که سوارهنظام است که اهمیت دارد؛ و از آنجا که بیزانس دیگر سوارهنظام چندانی نداشت، برخی را اجاره خواهد کرد. ترکهای اجیرشدهاش ایرانیانی را که برای متوقفکردنشان فرستاده شده بودند شکست دادند و بینالنهرین را ویران کردند.
همین برای بهراهانداختن موج فروپاشی در ایران نیز کافی بود. طبقهی حاکم از هم پاشید. پسر خودِ خسرو او را زندانی و گرسنه نگه داشت، سپس سرزمینهایی را که خسرو فتح کرده بود واگذار کرد، یادگارهایی را که او به دست آورده بود پس فرستاد، و حتی مسیحیت را پذیرفت. ایران در جنگ داخلی فرو رفت، طی پنج سال هشت پادشاه به قدرت رسیدند، درحالیکه هراکلیوس بهعنوان بزرگترین مرد بزرگ ستوده میشد. یکی از همعصرانش با شور مینوشت: «شادی بیکران و خوشبختی وصفناپذیر تمام جهان را فرا گرفت.» دیگری مینوشت: «بگذارید همه با صدایی واحد ستایشهای فرشتگان را بسراییم: جلال در اعلیعلیین برای خدا، و صلح بر زمین، خیرخواهی برای بشر.»
نوسانات وحشیانهی بخت در قرنی که پس از ۵۳۳ گذشت، آخرین رمقهای امپراتوریهای باستانی غرب بود. بدون جبههی اقتصادی تازهی مانند چین، خسرو نمیتوانست بیش از ژوستینیانوس توسعهی اجتماعی غرب را معکوس کند، و هرچه هریک بیشتر تلاش میکرد، اوضاع را بدتر میکرد. آخرین رومی و آخرین ایرانی، هستهی مرکزی غرب را با یک قرن خشونت، طاعون، و افول اقتصادی تهی کردند. تنها یک دهه پس از آنکه هراکلیوس در سال ۶۳۰ به اورشلیم رفت تا صلیب راستین را به جایگاه شایستهاش بازگرداند، تمام پیروزیها و تراژدیهای آنان دیگر اهمیتی نداشت.
THE WORD OF THE PROPHET (کلام پیامبر)
ژوستینیانوس و خسرو، بیآنکه بدانند، از کتابهای الگوی بسیار کهنی پیروی میکردند. مبارزات آنان برای کنترل هستهی مرکزی، آن را بیثبات کرد و بار دیگر مردمی را از حاشیهها به درون کشید. خسرو آوارها را به قسطنطنیه آورد، هراکلیوس ترکها را به بینالنهرین راهنمایی کرد، و هر دو امپراتوری قبایل عرب را برای نگهبانی از مرزهای صحراییشان اجیر کردند، زیرا این کار ارزانتر از نگهداری پادگانهای خودشان بود. همان تفکری که مرزهای روم را ژرمنیزه (Germanized) و مرزهای چین را شیونگنویی (Xiongnuized) کرده بود، اکنون مرز مشترک بیزانس و ایران را عربی (Arabized) میکرد، و در طول قرن ششم هر دو امپراتوری بیش از پیش با عربستان درگیر شدند. هر دو پادشاهیهای تابع عرب برپا کردند، ایران عربستان جنوبی را به امپراتوریاش ضمیمه کرد، و متحدان اتیوپیایی بیزانس برای موازنهی این کار به یمن حمله کردند. عربستان به درون هستهی مرکزی کشیده میشد، و اعراب پادشاهیهای خودشان را در صحرا برپا میکردند، شهرهای واحهای در امتداد راههای تجاری میساختند، و به مسیحیت میگرویدند.
جنگهای بزرگ ایران-بیزانس این حاشیهی عرب را به تلاطم انداخت، و وقتی امپراتوریها از هم پاشیدند، زورمندان عرب بر سر ویرانهها به جنگ افتادند. در غرب عربستان، مکه و مدینه (شکل ۷.۶) در دههی ۶۲۰ بر سر مسیرهای تجاری جنگیدند، و دستههای جنگیشان در سرتاسر صحرا پخش میشدند تا متحد بیابند و کاروانهای یکدیگر را کمین کنند. مرزهای امپراتوری کهن در این بازی اهمیت چندانی نداشت، و تا زمانی که رهبر مدینه کنترل مکه را در سال ۶۳۰ به دست گرفت، مهاجمانش پیشاپیش در فلسطین میجنگیدند. آنجا اعراب وفادار به مدینه با اعراب وفادار به مکه درگیر میشدند، درحالیکه اعراب دیگری، که از سوی قسطنطنیه مزد میگرفتند، با هر دو گروه میجنگیدند.
بیشتر این وضعیت برای مثلاً یک قبیلهنشین آرامی (Aramaean) که در همین حاشیههای صحرایی فعالیت میکرد، در زمانی که امپراتوریهای مصر و بابل پس از ۱۲۰۰ پیش از میلاد فروپاشیده بودند، آشنا مینمود: این صرفاً همان چیزی بود که در مرزها هنگام فروپاشی دولتها رخ میداد. اما یک چیز برای آن آرامی آشنا نمینمود. آن رهبر مدینه بود، مردی به نام محمد بن عبدالله.
حدود سال ۶۱۰، درست زمانی که ایران جنگ فاجعهبارش را علیه بیزانس آغاز میکرد، این محمد رؤیایی دیده بود. فرشتهی جبرئیل (Archangel Gabriel) ظاهر شده و فرمان داده بود: «بخوان!» محمد، که بهطبیعت آشفته شده بود، اصرار داشت که خواننده نیست، اما جبرئیل دوباره و سهباره فرمانش داد. سپس واژههایی، ناخواسته، بر محمد نازل شد:
شکل ۷.۶. جهاد: اعراب هستهی مرکزی غرب را تقریباً دوباره متحد میکنند، ۶۳۲–۷۳۲. فلشها مسیرهای اصلی تهاجم عرب را نشان میدهند.
محمد فکر کرد جنون یا اجنه او را تسخیر کردهاند، اما همسرش او را قانع کرد که چنین نیست. طی بیستودو سال بعد، جبرئیل بارها و بارها بازگشت و محمد را به تشنج و تعریق و کما دچار میکرد و کلام خدا را از لبهای بیمیل پیامبر آزاد میساخت. و چه کلامی بود: زیباییشان، بهروایتی، مردم را در همان لحظهی شنیدن دگرگون میکرد. عمر (Umar)، یکی از مهمترین مؤمنان، گفت: «قلبم نرم شد و گریستم. اسلام در من وارد شد.»
اسلام — تسلیم در برابر ارادهی خدا — از بسیاری جهات یک دین کلاسیک محوری موجدوم (second-wave Axial religion) بود. بنیانگذارش از حاشیهی نخبگان میآمد (او چهرهای فرعی در قبیلهای تازهبهدورانرسیدهی بازرگانی بود) و از حاشیهی امپراتوری؛ او چیزی ننوشت (قرآن، یا «تلاوتها»، تنها پس از مرگ او گردآوری شد)؛ او باور داشت که خدا شناختناپذیر است؛ و بر پایهی اندیشهی محوری پیشین بنا کرد. او عدالت، برابری در برابر خدا، و شفقت نسبت به ضعیفان را موعظه میکرد. همهی اینها را با متفکران محوری پیشین به اشتراک داشت. اما به شیوهای دیگر، او مخلوقی جامعاً تازه بود: یک جنگاور محوری (Axial warrior).
برخلاف بوداییگری، کنفوسیوسگرایی، یا مسیحیت، اسلام در لبهی امپراتوریهای رو به فروپاشی زاده شد و در میان جنگهای دائمی بالغ شد. اسلام دین خشونت نبود (قرآن بهمراتب کمخونریزیتر از تورات عبری است)، اما مسلمانان نمیتوانستند از جنگ کناره بگیرند ، در حالی که مالکوم ایکس (Malcolm X)، مسلمان آمریکایی، در قرن بیستم بیان کرد: «صلحجو باش، مؤدب باش، از قانون پیروی کن، به همه احترام بگذار؛ اما اگر کسی دست روی تو گذاشت، او را به قبرستان بفرست.» اما مسلمانان («تسلیمشدگان» به خدا) موظف بودند هرگاه ایمانشان تهدید میشد از آن دفاع کنند — که، از آنجا که آنان همزمان با گسترش کلام، به درون امپراتوریهای رو به فروپاشی میراندند و غارت میکردند، این تهدید احتمالاً بسیار زیاد بود.
بدینسان مهاجران عرب مزیتهای عقبماندگی خودشان را یافتند: ترکیب رستگاری و نظامیگری به آنها در جهانی که هر دو کمیاب بود، سازمان و هدف بخشید.
مانند بسیاری دیگر از اقوام حاشیهای که در پی جایگاهی در یک هستهی مرکزی بودند، اعراب مدعی شدند که برای این جایگاه زاده شدهاند، بهعنوان فرزندان اسماعیل، پسر ابراهیم. مسلمانان مدعی بودند که ابراهیم و اسماعیل با دستان خودشان کعبه، مقدسترین زیارتگاه مکه، را ساختهاند؛ اسلام در واقع دین اصیل ابراهیم بود، که یهودیت از آن منشعب شده بود. قرآن یهودیت را صرفاً پسرعموی اسلام معرفی میکرد؛ میپرسید: «چه کسی جز نادانی، دین ابراهیم را رها میکند؟» همهی پیامبران، از ابراهیم تا عیسی، معتبر بودند (هرچند عیسی مسیح موعود نبود)، و محمد صرفاً آخرین پیامبر بود که مهر پیام خداوند را میزد و وعدهی یهودیت و مسیحیت را برآورده میساخت. محمد اصرار داشت: «خدای ما و خدای شما یکی است.» هیچ تضاد ضروریای میان ادیان کتاب وجود نداشت: در واقع، غرب به اسلام نیاز داشت.
محمد نامههایی برای خسرو و هراکلیوس فرستاد و همهی اینها را تبیین داد، اما هرگز پاسخی نشنید. اهمیتی نداشت؛ اعراب بههرحال به فلسطین و بینالنهرین میرفتند. آنها در قالب دستههای جنگی، نه ارتش، حرکت میکردند، بهندرت بیش از پنج هزار نفر و احتمالاً هرگز نه بیش از پانزده هزار نفر، و بیشتر ضربه میزدند و میگریختند تا در نبردهای تمامعیار بجنگند؛ اما نیروهای اندکی که در برابرشان مقاومت میکردند نیز بهندرت بسیار بزرگتر بودند. امپراتوریهای دههی ۶۳۰ ورشکسته، تقسیمشده، و ناتوان از رویارویی با این تهدید سردرگمکنندهی نو بودند.
در واقع، به نظر میرسد بیشتر مردم جنوبغرب آسیا چندان اهمیتی نمیدادند که آیا سران عرب جای مقامات بیزانسی و ایرانی را بگیرند یا نه. برای قرنها هر دو امپراتوری بسیاری از رعایای مسیحی خود را بر سر تبیینات دقیق عقیدتی آزار داده بودند. برای نمونه، در امپراتوری بیزانس، از سال ۴۵۱ موضع رسمی این بود که عیسی دو طبیعت داشته، یکی انسانی و یکی الهی، که در یک بدن ادغام شدهاند. برخی نظریهپردازان مصری پاسخ میدادند که عیسی در واقع تنها یک طبیعت (صرفاً الهی) داشته، و تا دههی ۶۳۰ چنان افراد زیادی بر سر این پرسش کشته شده بودند که بسیاری از مسیحیان تکطبیعتی (One-Nature) در سوریه و مصر، مسلمانان را با آغوش باز پذیرفتند. بهتر بود اربابانی کافر داشته باشند که این پرسش برایشان بیمعنا بود، تا همکیشانی که بهخاطر آن، وحشت مقدس (holy terror) به راه میانداختند.
تنها چهار هزار مسلمان در سال ۶۳۹ به مصر یورش بردند، اما اسکندریه بدون جنگ تسلیم شد. امپراتوری نیرومند ایران، که هنوز از یک دهه جنگ داخلی متزلزل بود، مانند خانهای از کارتها فروپاشید، و بیزانسیها به آناتولی عقبنشینی کردند و سهچهارم پایهی مالیاتی امپراتوریشان را واگذار کردند. طی پنجاه سال بعد، نهادهای سطحبالای بیزانس تبخیر شدند. امپراتوری تنها با یافتن با سرعت راهحلهای سطحپایین بقا یافت، با تکیه بر بزرگان محلی برای برپایی ارتش و بر سربازانی که بهجای دریافت حقوق، غذای خودشان را میکاشتند. تا سال ۷۰۰ بهسختی پنجاه هزار نفر در قسطنطنیه زندگی میکردند که حومههای شهر را شخم میزدند تا محصول بکارند، بدون کالای وارداتی سر میکردند، و بهجای سکه از پایاپای استفاده میکردند.
طی یک قرن، اعراب ثروتمندترین بخشهای هستهی مرکزی غرب را بلعیدند. در سال ۶۷۴ ارتشهایشان زیر دیوارهای قسطنطنیه اردو زدند. چهل سال بعد، در کرانههای رود سند (Indus) در پاکستان ایستادند و به اسپانیا رسیدند، و در سال ۷۳۲ یک دستهی جنگی به پواتیه (Poitiers) در مرکز فرانسه رسید. سپس مهاجرتها از بیابانها به قلب امپراتوریها کند شد. هزار سال بعد، گیبون (Gibbon) با خود اندیشید:
«خط پیشروی پیروزمندانهای بیش از هزار مایل از صخرهی جبلالطارق تا کرانههای رود لوار امتداد یافته بود؛ تکرار همین فاصله، ساراسنها [مسلمانان شمال آفریقا] را تا مرزهای لهستان و مرتفعات اسکاتلند میبرد: رود راین بیش از نیل یا فرات دستنیافتنی نیست، و ناوگان عربی میتوانست بدون نبرد به دهانهی رود تیمز بادبان بکشد. شاید اکنون تفسیر قرآن در مدارس آکسفورد تدریس میشد، و منبرهایش به مردمی ختنهشده قداست و حقیقتِ وحی محمد را نشان میدادند.»
گیبون با کنایهای بیکموکاست افزود: «مسیحیت از چنین بلایایی رهایی یافت.» خرد متعارف در بریتانیای قرن هجدهم، همانند خرد متعارف قسطنطنیهی قرن هفتم، مسیحیت را ارزش تعیینکنندهی غرب و اسلام را ضد آن میدانست. حاکمان هستههای مرکزی احتمالاً همیشه کسانی را که از حاشیهها به درون میآیند بربر تصور میکنند، اما گیبون مفصلاً میفهمید که اعراب در واقع بخشی از دگرگونی بزرگتر محوری موجدومِ هستهی مرکزی غرب بودند که با پیروزی مسیحیت آغاز شده بود. ما در واقع میتوانیم از خود گیبون هم فراتر برویم و اعراب را در سنتی حتی طولانیتر جای دهیم که تا آموریهای (Amorites) بینالنهرین در سال ۲۲۰۰ پیش از میلاد ادامه دارد، و آنها را همانطور ببینیم که خودشان خود را میدیدند: مردمی که پیشاپیش با درگیریهای هستهی مرکزی به درون آن کشیده شده بودند و اکنون جایگاه شایستهی خود را در رأس آن مطالبه میکردند. آنان نه برای دفن غرب، بلکه برای مفصلکردن آن آمدند؛ نه برای خنثیکردن آرزوهای ژوستینیانوس و خسرو، بلکه برای تحققبخشیدن به آنها.
بسیاری از تحلیلگران سیاسیِ قرن ما، همچون منتقدان قرنهجدهمی گیبون، ترجیح میدهند تمدن اسلامی را بیرون از و مخالف با تمدن «غربی» (که معمولاً منظورشان شمالغرب اروپا و مستعمرات فرامرزیاش است) تصور کنند. اما این کار واقعیتهای تاریخی را نادیده میگیرد. تا سال ۷۰۰ جهان اسلام کموبیش خودِ هستهی مرکزی غرب بود، و مسیحیت صرفاً حاشیهای در امتداد مرز شمالیاش بود. اعراب تقریباً همانقدر از هستهی مرکزی غرب را در یک دولت واحد گرد آورده بودند که روم گرد آورده بود.
فتوحات عرب بیش از فتوحات وندی در شرق طول کشید، اما چون ارتشهای عرب چنان کوچک بودند و مقاومت مردمی معمولاً چنان محدود بود، آنها بهندرت سرزمینهای فتحشده را ویران کردند، و در قرن هشتم توسعهی اجتماعی غرب سرانجام از افت باز ایستاد. اکنون، شاید، هستهی مرکزی غربِ عمدتاً بازمتحدشده میتوانست همچون هستهی مرکزی شرق در قرن ششم بازگردد، و شکاف شرق-غرب دوباره تنگتر شود.
THE CENTERS DO NOT HOLD (مرکزها دوام نمیآورند)
با اینهمه، آنچه انتظار میرفت رخ نداد. طبق نمودار ۷.۱، با اینکه هر دو هستهی مرکزی تا سال ۷۰۰ عمدتاً دوباره متحد شده بودند و سرنوشت سیاسی نسبتاً مشابهی را بین قرن هشتم تا دهم تجربه کردند، توسعهی اجتماعی شرق همچنان با سرعتتر از غرب بالا میرفت.
هر دو هستهی تازهمتحدشده از نظر سیاسی نااستوار از آب درآمدند. حاکمانشان باید دوباره درسی را میآموختند که هان (Han) و رومیان بهخوبی میدانستند: امپراتوریها با مصالحه و انعطاف اداره میشوند، نه با سرکوب صرف. اما نه سلسلهی سوی (Sui) در چین و نه اعراب، در این کار مهارت زیادی نداشتند. سوی، مثل هان، باید نگران عشایر میبود (اکنون ترکها بهجای شیونگنو)، اما به لطف رشد هستهی مرکزی شرق، باید نگران دولتهای تازهشکلگرفته هم میبود. وقتی پادشاهی کوگوریو (Koguryo) در کرهی در زمان حاضری با ترکها بر سر غارت مشترک چین مذاکرهی پنهانی کرد، امپراتور سوی احساس کرد باید واکنش نشان دهد. در سال ۶۱۲ ارتشی عظیم علیه کوگوریو فرستاد، اما آبوهوای بد، تدارکات ضعیف، و فرماندهی فاجعهبار آن را نابود کرد. سال بعد ارتش دوم و سال بعدترش ارتش سوم را فرستاد. و درست وقتی ارتش چهارم را آماده میکرد، شورشها علیه خواستههایش امپراتوریاش را از هم درید.
برای مدتی به نظر میرسید سوارکاران آخرالزمان دوباره آزاد شدهاند. جنگسالاران چین را تقسیم کردند، سرداران ترک آنها را به جان هم انداختند و هر جا خواستند غارت کردند، و قحطی و بیماری گسترش یافت. یک اپیدمی از راه استپها آمد و دیگری، که شباهت ناخوشایندی به طاعون خیارکی داشت، از راه دریا رسید. اما همانطور که بیعرضگی احمقانه برای آغاز بحران کافی بود، مدیریت خوب برای اتمام آن نیز کافی بود. یکی از جنگسالاران چینی، دوک تانگ (Duke of Tang)، سرکردگان اصلی ترک را متقاعد کرد از او در برابر دیگر جنگسالاران چینی حمایت کنند، و پیش از آنکه ترکها متوجه اشتباهشان شوند، او خودش را فرمانروای سلسلهی بهروز تانگ (Tang) عنوان کرده بود. در سال ۶۳۰ پسرش از جنگ داخلی ترکها بهره برد تا حکومت چین را بیش از هر زمان دیگری به درون استپها گسترش دهد. کنترل دولتی بازگشت؛ جابهجاییهای جمعیتی، قحطیها، و اپیدمیها فروکش کردند؛ و همان جهش در توسعهی اجتماعی که «دنیای وو» را ساخت، بهطور جدی آغاز شد.
حتی بیشتر از دوران هان، نگهداشتن مرکز نیازمند دستانی توانا بود، اما چون انسانها همانگونهاند که هستند، چنین دستانی همیشه در دسترس نبودند. در واقع، همان انسانیترین احساس — عشق — بود که امپراتوری تانگ را از پا درآورد. بهروایت شاعر بزرگ بای جویی (Bai Juyi)، امپراتور شوانزونگ (Xuanzong) در جستوجوی زیباییای که بتواند امپراتوری را بلرزاند، در سال ۷۴۰ دیوانهوار عاشق یانگ گویفِی (Yang Guifei)، همسر پسرش، شد و او را به صیغهی خود بدل کرد. این داستان شباهت مشکوکی به داستان عشق پادشاه یو (King You) و زنمار باو سی (Bao Si) دارد که گفته میشود پانزده قرن پیشتر سلسلهی جوی غربی (Western Zhou) را سرنگون کرد، اما بههرحال، طبق روایتهای سنتی، شوانزونگ حاضر بود هر کاری برای خشنودی یانگ گویفی بکند. یکی از ایدههای «درخشان» او این بود که افراد مورد لطف او را غرق افتخار کند، از جمله یک ژنرال ترک به نام آن لوشان (An Lushan) که در سمت چینی میجنگید. شوانزونگ با نادیدهگرفتن تدابیر معمول پیرامون قدرت نظامی، به آن لوشان اجازه داد کنترل ارتشهای عظیمی را به دست بگیرد.
با توجه به پیچیدگی توطئههای درباری، اجتنابناپذیر بود که آن لوشان دیر یا زود از چشم بیفتد؛ و وقتی این اتفاق در سال ۷۵۵ رخ داد، آن لوشان اقدام بدیهی را انجام داد و ارتشهای عظیمش را به سوی چانگآن (Chang'an) برگرداند. شوانزونگ و یانگ گریختند، اما سربازانی که آنها را همراهی میکردند، یانگ را مسئول جنگ داخلی دانستند و مرگ او را خواستار شدند. شوانزونگ — با هقهق گریه، درمانده از اینکه عشقش را از دست سربازان دور نگه دارد — به رئیس خواجهسرایانش دستور داد او را خفه کند.
پس از آن، پسر شوانزونگ شورش را سرکوب کرد، اما شیوهی انجام این کار — بخشیدن قدرتهای گسترده به دیگر فرمانداران نظامی، همانند آن لوشان، و دعوت از ترکهای استپ به داخل — نسخه جدیدای برای فجایع بیشتر بود. مرزها فروپاشیدند، درآمدهای مالیاتی کم شدن یافت، و برای نسلها امپراتوری میان دورههای بازگشت نظم و شورشهای تازه، تهاجمها، و سرکشیها نوسان کرد. در سال ۹۰۷ یک جنگسالار سرانجام با قتل امپراتور نوجوان، به رنج سلسلهی تانگ پایان کار داد، و برای پنجاه سال بعد یک پادشاهی بزرگ بر شمال چین و هشت تا ده پادشاهی کوچکتر بر جنوب حکومت کردند.
شوانزونگ مشکل بنیادین سیاسی چین را برملا کرده بود: امپراتوران قدرتمند قدرت بیشازحد داشتند و میتوانستند دیگر نهادها را کنار بزنند. با امپراتوران توانا این وضعیت خوب بود، اما توزیع تصادفی استعداد و دامنهی چالشهای پیشآمده به این معنا بود که دیر یا زود فجایع تقریباً اجتنابناپذیر بودند.
هستهی مرکزی غرب، بهنوعی، مشکل معکوس داشت: رهبری بیشازحد ضعیف بود. امپراتوری عظیم عرب امپراتوری نداشت. محمد پیامبر بود، نه پادشاه، و مردم از او پیروی میکردند چون مطمئن بودند او میداند خدا چه میخواهد. وقتی او در سال ۶۳۲ درگذشت، دلیل بدیهیای برای پیروی از کس دیگری وجود نداشت، و اتحاد عرب محمد نزدیک بود از هم بپاشد. برای پیشگیری از این، چند تن از دوستانش تمام شب نشستند و یکی از خودشان را بهعنوان خلیفه (khalifa) — واژهای مبهم که هم «جانشین» (خدا) و هم «وارث» (محمد) معنا میداد — برگزیدند. اما ادعای خلیفه برای رهبری تنها از نزدیکیاش به پیامبر فقید نشأت میگرفت.
با توجه به اختلافهای میان سرداران عرب (برخی میخواستند امپراتوری ایران و بیزانس را غارت کنند، برخی دیگر میخواستند آنها را تقسیم کرده و بهعنوان زمیندار مستقر شوند، و برخی دیگر میخواستند پیامبران تازهای برگزینند)، چند خلیفهی نخست بازده قابلتوجهی داشتند. آنها موفق شدند اکثر اعراب را قانع کنند که در امپراتوریهای بیزانس و ایران کمترین اختلال ممکن ایجاد کنند، دهقانان مطیع را در زمینهایشان، زمینداران را در املاکشان، و دیوانسالاران را در دفاترشان نگه دارند. تنها تغییر اصلی، انحراف مالیاتهای این امپراتوریها به دست خودشان بود، بهطوریکه اعراب بهطور مؤثر برای خدمت بهعنوان جنگاوران حرفهای خدا، در شهرهای پادگانیِ ویژهی عرب در نقاط راهبردی سرزمینهای فتحشده، مزد میگرفتند.
اما خلیفهها هرگز نتوانستند ابهام دربارهی اینکه خلیفه واقعاً چیست را حل کنند. آیا آنها پادشاهانی بودند که درآمدها را متمرکز و فرمان صادر میکردند، یا رهبران دینی که صرفاً به شیخهای مستقل در استانهای تازهفتحشده مشاوره میدادند؟ آیا باید نمایندهی نخبگان قبیلهای پیش از اسلام باشند؟ یا نمایندهی برگزیدگان مسلمان از میان نخستین پیروان محمد؟ یا سرپرست جامعهای برابرخواهانه از مؤمنان؟ هیچ خلیفهای نمیتوانست همهی مسلمانان را همیشه راضی نگه دارد، و در سال ۶۵۶، وقتی خلیفهی سوم به قتل رسید، این دشواریها به بحرانی تمامعیار بدل شد. کمتر یکی از دوستان اصلی محمد هنوز زنده بود، و انتخاب به علی (Ali)، پسرعموی بسیار جوانتر (و دامادِ) محمد، رسید.
علی میخواست آنچه را که روح اصلی اسلام میدانست بازگرداند، اما راهبردش در حمایت از فقرا، در دستنگهداشتن درآمدهای مالیاتی نزد سربازان، و تقسیم عادلانهتر غنایم، گروههای پیشتر ممتاز را به خشم آورد. جنگ داخلی زیر خاکستر شعله میکشید، اما مسلمانان (در آن مقطع) هنوز بهشدت بیمیل بودند یکدیگر را بکشند. در سال ۶۶۱ آنها از پرتگاه بازگشتند: بهجای فروبردن کل جهان عرب در جنگ، هوادارانِ سرخوردهی علی، خودِ او را به قتل رساندند. خلافت اکنون به رهبر بزرگترین دستهی جنگاوران عرب رسید، که پایتختی در دمشق بنا کرد و با تلاشی نهچندان موفق کوشید امپراتوری متعارفی با مالیات متمرکز و دیوانسالاری بسازد.
در چین، عشق شوانزونگ فاجعهی سیاسی به بار آورد؛ در غرب، این محبتِ برادرانه — یا بهتر بگوییم، فقدان آن — بود که فاجعه را رقم زد. سلسلهی بهروزی از خلفا پایتخت را در سال ۷۵۰ به بغداد منتقل کرد و تمرکزگرایی را مؤثرتر پی گرفت، اما در سال ۸۰۹ اختلافی بر سر جانشینی میان دو برادر، خلیفه المأمون (al-Ma'mun) را حتی به معیار عرب هم ضعیف کرد. او با شهامت تصمیم گرفت به قلب مسئله برود: خدا. برخلاف مسیحیان یا بوداییها، مسلمانان هیچ سلسلهمراتب کلیسایی نهادینهشدهای نداشتند، و درحالیکه خلفا قدرت دنیوی قابلتوجهی داشتند، هیچ ادعایی نداشتند که بیش از هر کس دیگری بدانند خدا چه میخواهد. المأمون تصمیم گرفت این وضعیت را با بازکردن زخمی کهن در اسلام تغییر دهد.
در سال ۶۸۰، کمتر از بیست سال پس از قتل علی، پسر خودِ علی، حسین (Husayn)، پرچم شورش علیه خلفا را برافراشت. مسلمانان اندکی هنگام شکست و کشتهشدن حسین حرکتی کردند، اما طی صد سال بعد، فرقهای (شیعه) خود را متقاعد کرد که چون خلفای کنونی جایگاهشان را از قتل علی وام گرفتهاند، نامآغازاند. این فرقه — شیعیان — استدلال میکردند که خون حسین، علی، و محمد واقعاً دانشی ویژه از خدا فراهم میکند، و بنابراین تنها امامان، اخلاف این نسل، میتوانند اسلام را هدایت کنند. بیشتر مسلمانان (که چون از سنت پیروی میکردند، سنی خوانده میشدند) این داستان را مضحک میدانستند، اما شیعیان به گسترش الهیات خود ادامه دادند. تا قرن نهم، برخی شیعیان باور داشتند که سلسلهی امامان به مهدی، یک ناجی که پادشاهی خدا را بر زمین برپا خواهد کرد، منتهی میشود.
ایدهی درخشان المأمون این بود که امام کنونی (نوادهی چندم حسین) را وارث خود قرار دهد و بدینترتیب شیعیان را فرقهی شخصی خود سازد. این نقشهای زیرک، اگرچه فرصتطلبانه، بود، اما وقتی امام ظرف همان سال درگذشت و پسرش هیچ علاقهای به نقشههای المأمون نشان نداد، نقش بر آب شد. المأمون، بیآنکه مأیوس شود، طرح ب را رونمایی کرد. برخی از نظریهپردازان دینی که او در بغداد استخدام کرده بود، تحت تأثیر فلسفهی یونانی، حاضر بودند بگویند قرآن کتابی است که توسط انسان خلق شده، نه (چنانکه بیشتر مسلمانان میپنداشتند) بخشی از ذات خدا. بدینترتیب، قرآن — و همهی روحانیونی که آن را تفسیر میکردند — زیر سلطهی نمایندهی زمینی خدا، یعنی خلیفه، قرار میگرفت. المأمون یک بازجویی عراقی (Inquisition) برپا کرد تا دیگر عالمان را به توافق وادار کند، اما چند روحانی سختکیش تهدیدهای او را نادیده گرفتند و اصرار کردند که قرآن، کلام خودِ خدا، بر همهچیز — از جمله المأمون — برتری دارد. این کشمکش تا سال ۸۴۸ ادامه یافت، وقتی خلفا سرانجام شکست را پذیرفتند.
بدبینی طرحهای الف و ب المأمون، اقتدار خلافت را تضعیف کرد، اما طرح ج آن را در هم شکست. با اینکه اقتدار دینی هنوز از دستش گریخته بود، المأمون تصمیم گرفت کمتر ظریف عمل کند و بهسادگی نیروی نظامی بخرد — بهمعنای واقعی، با خریدارین سوارهنظام ترک بهعنوان ارتش برده. اما مانند فرمانروایان پیشین، المأمون و وارثانش دریافتند که عشایر اساساً غیرقابلکنترلاند. تا سال ۸۶۰ خلفا عملاً گروگان ارتش بردگان خودشان بودند. بدون قدرت نظامی یا حمایت دینی، آنها دیگر نمیتوانستند مالیات جمع کنند، و سرانجام استانها را به امیران فروختند: فرمانداران نظامیای که مبلغی یکجا میپرداختند و سپس هر مالیاتی که میتوانستند استخراج میکردند برای خود نگه میداشتند. در سال ۹۴۵ یک امیر بغداد را برای خودش تصرف کرد و خلافت به دوازده امیرنشین مستقل تجزیه شد.
تا آن زمان، هستههای مرکزی شرق و غرب هرکدام به بیش از ده دولت تجزیه شده بودند، اما با وجود شباهتهای میان فروپاشی در دو هسته، توسعهی اجتماعی شرق همچنان شتابانتر از غرب بالا میرفت.
****** شرح، بار دیگر، این به نظر میرسد که تاریخ را نه امپراتوران و روشنفکران، بلکه میلیونها انسان تنبل، طماع، و ترسان میسازند که بهدنبال راههای آسانتر، سودآورتر، و امنتر برای انجام کارها بودند.
صرفنظر از آشوبی که حاکمان بر آنها تحمیل کردند، مردم عادی به راه خود ادامه دادند و بهترین استفاده را از شرایط بردند؛ و چون واقعیتهای جغرافیاییای که در آن مردم شرق و غرب به راه خود ادامه میدادند بهشدت متفاوت بود، بحرانهای سیاسی در هر هسته پیامدهای بسیار متفاوتی داشتند.
در شرق، مهاجرت داخلی که از قرن پنجم مرز تازهای در آنسوی یانگزی پدید آورده بود، موتور واقعی توسعهی اجتماعی بود. بازسازی امپراتوری واحد در قرن ششم، رشد توسعه را شتاب داد، و تا قرن هشتم روند رو به رشد چنان قوی بود که حتی از پسلرزههای زندگی عاشقانهی شوانزونگ هم جان بهدر برد. آشوب سیاسی البته پیامدهای منفی داشت؛ برای نمونه، افت شدید امتیاز شرق در سال ۹۰۰ (نمودار ۷.۱) عمدتاً حاصلی نابودی شهر یکمیلیوننفرهی چانگآن توسط ارتشهای رقیب بود. اما بیشتر جنگها دور از شالیزارهای حیاتی برنج، کانالها، و شهرها باقی ماند، و شاید حتی با از میان بردن ریزمدیران دولتی که پیشتر تجارت را فلج کرده بودند، توسعه را شتاب داد. دیوانسالاران، که در چنین دورههای آشفته نمیتوانستند بر زمینهای دولتی نظارت کنند، شروع کار کردند به کسب درآمد از انحصارها و مالیاتهای تجاری و دیگر به بازرگانان دستور نمیدادند چگونه کسبوکار کنند. انتقال قدرتی از مراکز سیاسی شمال چین به بازرگانان جنوب رخ داد، و بازرگانان، که به حال خود گذاشته شده بودند، راههای بیشتری برای تشتابان تجارت یافتند.
بخش عمدهای از تجارت فراسرزمینی شمال چین، دولتمحور بود، میان دربار امپراتوری و فرمانروایان ژاپن و کره، و فروپاشی قدرت سیاسی سلسلهی تانگ پس از ۷۵۵ این پیوندها را از هم گسست. برخی نتایج مثبت بود؛ با قطعشدن از الگوهای چینی، فرهنگ نخبگان ژاپنی مسیر خودش را در پیش گرفت...
با گسست پیوندهای دولتمحورِ چین با ژاپن و کره پس از ۷۵۵، فرهنگ نخبگان ژاپن مسیر مستقل خودش را در پیش گرفت، بدون الگوبرداری مستقیم از چین.
در غرب، شارلمانی (Charlemagne) هم آرزوهایی شبیه امپراتور شیائوون داشت — از جمله فرستادن سفیر به بغداد برای دوستی با خلیفه (که بهروایت وقایعنگاران فرانک، خلیفه در پاسخ فیلی برایش فرستاد) — اما منابع عربی نه از فرانکها و نه از فیل خبری دارند. شارلمانی هرگز واقعاً به سطحبالا نرسید و شانسی برای اتحاد دوبارهی هستهی مرکزی غرب نداشت. یکی از پیامدهای ناخواستهی کارش این بود که با بالابردن نسبی توسعهی اجتماعی، غارتگرانی از سرزمینهای وحشیتر بیرون از حاشیهی مسیحی را بهدرون امپراتوریاش کشاند: وایکینگها (Vikings)، مجارها (Magyars)، و دزدان دریایی ساراسن (Saracen). پس از مرگش در ۸۱۴ و تقسیم امپراتوری میان نوادگانش در ۸۴۳، پادشاهان دیگر برای بیشتر رعایایشان اهمیت چندانی نداشتند.
UNDER PRESSURE (تحت فشار)
پس از سال ۹۰۰، اصلاحات اقلیمی ناشی از چرخش زمین، فشار هوا را بر سرتاسر اوراسیا بیشتر شدن داد و بادهای غربی اقیانوس اطلس و بادهای موسمی اقیانوس هند را ضعیف کرد. این «دورهی گرم قرونوسطا» (Medieval Warm Period) در اروپای شمالی خوشآیند بود (جمعیت میان ۱۰۰۰ تا ۱۳۰۰ تقریباً دو برابر شد)، اما در هستهی مرکزی اسلامی گرموخشک، کمتر خوشآیند بود؛ جمعیت جهان اسلام احتمالاً ده درصد نزول یافت، هرچند برخی مناطق، بهویژه در شمال آفریقا، رونق گرفتند. در سال ۹۰۸ افریقیه (Ifriqiya، تقریباً تونس در زمان حاضری) از خلفای بغداد جدا شد و فاطمیان (Fatimids) — شیعیانی که خود را از نسل فاطمه، دختر محمد، میدانستند — در سال ۹۶۹ مصر را فتح کردند، شهر قاهره را بنا نهادند، و در آبیاری سرمایهگذاری کردند. تا سال ۱۰۰۰ مصر بالاترین توسعهی اجتماعی در غرب را داشت.
بخش زیادی از دانش ما دربارهی این بازرگانان مرهون کشف اسناد ژنیزای قاهره (Cairo Geniza) است — انبار اسناد کهنهی یک کنیسهی یهودی که در سال ۱۸۹۶ کشف شد و شامل صدها نامهی بازرگانی از اسپانیا تا هند بود؛ نامههایی که بیشتر دلمشغول آبوهوا، خانواده، و ثروت بودند تا دین و سیاست — نشانهای از رونق تجارت بینالمللی مدیترانه، از سیسیل مسلمان تا ایتالیای مسیحی.
اما بخش قدیمیتر هستهی مرکزی اسلامی، در جنوبغرب آسیا، وضع بهتری نداشت. از دههی ۸۶۰ بردگان ترک که خلفای عراقی برای ارتش خود تهیهه بودند، کودتا میکردند و خود را سلطان میخواندند. در سال ۹۶۰ قبیلهی قارلوق (Karluk) در ازبکستان در روز جاریی دستهجمعی مسلمان شدند و امپراتوری قرهخانی (Karakhanid) خودشان را بنا نهادند، و سلجوقیان (Seljuks)، قبیلهی ترک دیگری، پس از گرویدن به اسلام، بغداد را در ۱۰۵۵ گرفتند و تا ۱۰۷۹ بیزانس را از بیشتر آناتولی و فاطمیان را از سوریه بیرون راندند. امپراتوری سلجوقی حتی از خلافت هم ناکارآمدتر بود؛ فرماندهان کوچرو اداره و تجارت را به فراموشی سپردند، سکهزنی متوقف شد، شهرها کوچک شدند، و کانالهای آبیاری لایهروبی نشدند.
در واکنش به گسترش نظریههای شیعی رادیکال، عالمان شرق ایران مدارسی برای پاسخ سنی منسجم بنیاد نهادند که به «احیای سنی» (Sui Revival) معروف شد — با آثاری چون احیاء علومالدین غزالی (al-Ghazali) که همچنان از پایههای اندیشهی سنی بهشمار میرود. برخی شیعیان در واکنش، فرقهی مخفی «فداییان» (که دشمنانشان «حشاشین»/Assassins میخواندند) را در کوهستانهای ایران بنیاد نهادند.
در همین حال، همان آبوهوایی که برای جنوبغرب آسیا مشکلآفرین بود، در اروپای شمالی فصل رشد طولانیتر و محصول بیشتر پدید آورد. کشاورزان اروپایی جنگلهای گستردهای را (شاید نیمی از درختان اروپای غربی) شخم زدند. گسترش کشاورزی به سوی شرق اروپا از دو راه رخ داد: نخست از طریق مهاجرت و مسیحیسازی (اغلب به رهبری کلیسا)، و دوم از طریق تقلید بومیان بوهم، لهستان، مجارستان، و روسیه از فنون کشاورزان فرانک و ژرمن. اما برخلاف جبههی برنج جنوب چین، این گسترش هیچ معادلی برای کانال بزرگ چین نداشت و جریان تجاری بزرگی میان مرز روستایی تازه و مراکز شهری کهن پدید نیاورد؛ شهرهای اروپای غربی بهجای واردات غذا از شرق اروپا، عمدتاً با تشدید تولید محلی و بهرهگیری از منابع انرژی بهروز (مانند گسترش آسیابهای آبی، و یوغهای تازه اسب که قدرت کشش را چهار برابر کرد) رشد کردند.
مناسبات فئودالی میان دهقانان، اربابان، پادشاهان، و کلیسا پر از کشمکش بود، از جمله نزاع معروف میان پاپ گرگوری هفتم (Pope Gregory VII) و امپراتور هانری چهارم آلمان (Henry IV) بر سر انتصاب اسقفها در ۱۰۷۵ — که به تحریم هانری از سوی پاپ و زانوزدن او در برف پیش از صومعهای در آلپ ختم شد، بدون آنکه در نهایت کسی واقعاً پیروز شود. اما این کشمکشهای بهظاهر آشفته، رفتهرفته نهادها را قویتر و حوزهی مسئولیتها را روشنتر کرد؛ پادشاهان بهتدریج توانستند مردم را در قلمروشان سازمان دهند، بسیج کنند، و از آنها مالیات بگیرند.
این دوره از سوی دیگر «عصر کلیساهای جامع» (age of cathedrals) بود؛ تنها در فرانسه، میان ۱۱۸۰ تا ۱۲۷۰، هشتاد کلیسای جامع و پانصد صومعه ساخته شد. با گشودهشدن مدارس کنار کلیساهای جامع و انتقال ترجمههای منطق ارسطو از اسپانیای مسلمان، زندگی فکری مسیحی نیز رشد کرد — که پیتر آبلار (Peter Abelard) در پاریس نمادش بود؛ فیلسوفی که با منطق ارسطویی استادان قدیمی را به چالش کشید، درگیر رسوایی عاشقانه با شاگردش هلوئیز (Héloïse) شد، و در نهایت الهیات مسیحی را بهسوی آشتی با خردگرایی ارسطویی سوق داد — روندی که تا آکویناس (Thomas Aquinas) در ۱۲۷۰ ادامه یافت.
در همان دوران، نورمنها (Normans) — بازماندگان وایکینگهای اسکاندیناوی — در سرتاسر مدیترانه توفانی از غارت و فتح برانگیختند: در ایرلند و بریتانیا مستقر شدند، در فرانسه نورماندی را بنیاد نهادند، و در ۱۰۶۱ سیسیل مسلمان را با جنگی نزدیک به نسلکشی فتح کردند. سرانجام، وابستگی خطرناک بیزانس به این سربازان اجیرشده به شکستی فاجعهبار از ترکان در ۱۰۷۱ منجر شد، که زمینهساز درخواست کمک امپراتور بیزانس از پاپ در رم شد. پاپ در ۱۰۹۵ بهجای صرفاً یافتن سرباز اجیر، ایدهی یک لشکرکشی مذهبی — جنگ صلیبی (crusade) — برای بیرونراندن ترکان از اورشلیم را مطرح کرد.
برآیند شور و هیجانی بیسابقه بود. سپاهی از شوالیههای فرانسوی و نورمن در ۱۰۹۹ اورشلیم را فتح کردند و برای دوازده ساعت غارت و قتلعامی بهراه انداختند که حتی نورمنها را هم شوکه کرد. اما این تهاجم مستقیم هرگز واقعاً اسلام را تهدید نکرد؛ پادشاهی صلیبی اورشلیم بهتدریج پسگرفته شد تا در ۱۱۸۷ مسلمانان شهر را بازپس گرفتند، و چهارمین جنگ صلیبی در ۱۲۰۴، بهجای اورشلیم، قسطنطنیه را غارت کرد — ضربهای که نه جنبش صلیبی و نه امپراتوری بیزانس هرگز از آن بهبود نیافتند.
غرب زیر فشار «دورهی گرم قرونوسطا» شکل تازهای میگرفت: سرزمینهای مسلمان همچنان هستهی مرکزی بودند، اما با رکود توسعه در جنوبغرب آسیا، مرکز ثقل اسلام بهسوی مدیترانه — بهویژه مصر — رفت، درحالیکه بیزانس، آخرین یادگار روم، رو به زوال نهایی میرفت و حاشیهی خام و عقبافتادهی شمالغرب اروپا سریعترتر از همه گسترش مییافت.
DARK SATANIC MILLS (کارخانههای اهریمنی و تیره)
اوضاع در هستهی مرکزی شرق جامعاً متفاوت بود. امپراتوری تانگ در ۹۰۷ فروپاشیده بود، اما تا ۹۶۰ چین دوباره متحد شده بود. تایزو (Taizu)، نخستین امپراتور سلسلهی سونگ (Song)، بهجای زور، بیشتر با مذاکره دولتها را متحد کرد و با ترفند معروفش («انحلال قدرت نظامیان با یک جام شراب») فرماندهانش را بدون خونریزی بازنشسته کرد و از آن پس شخصاً فرماندهی ارتش را در دست گرفت.
اما چین همچنان با دو قدرت نیمهکوچنشین، ختاییها (Khitans) و تانگوتها (Tanguts)، در شمال روبهرو بود که با هدیه (نه شراب) آرام میشدند — سیاستی که تا دههی ۱۰۴۰ سونگ را برای نگهداری ارتش یکمیلیوننفره و تهیه سلاح ورشکسته کرد. کیمیاگران داوئیستی حدود سال ۸۵۰ نوعی باروت خام کشف کرده بودند (در جستوجوی اکسیر جاودانگی!) و تا ۱۰۴۴ کتابچهای نظامی از «داروی آتش» سخن میگفت، اما این سلاح هنوز بیشتر ترس ایجاد میکرد تا آسیب واقعی.
در همین بحبوحه، جنبش نوکنفوسیوسی (Neo-Confucian) در میان اعیان چین اوج گرفت. پس از شورش آن لوشان، بسیاری از ادیبان بوداییگری را واردکاری خارجی و مسبب بینظمی میدانستند. هان یو (Han Yu) در ۸۱۹ رسماً بوداییگری را نکوهش کرد و خواستار بازگشت به فضیلتهای باستانی چین شد. سرکوب بوداییگری در دههی ۸۴۰ توسط امپراتور ووزونگ (Wuzong) — که احتمالاً بیشتر با انگیزهی مالی بود تا الهیاتی — این نگرش را رسمیت بخشید. نوکنفوسیوسیان مطالعات کلاسیک را به برنامهای برای اصلاح جامعه بدل کردند؛ اویانگ شیو (Ouyang Xiu) و بهویژه وانگ آنشی (Wang Anshi) — صدراعظم و مصلح رادیکالِ «سیاستهای نو» (New Policies) — با افت مالیات، اصلاح جمعآوری درآمد، وامهای کشاورزی، و کاستن هزینهی نظامی، اصلاحات چشمگیری در اقتصاد پدید آوردند.
اما مهمتر از دستاوردهای نوکنفوسیوسیان، انفجار اقتصادی بیسابقهای بود که رقیب روم باستان بهشمار میرفت. دورهی گرم قرونوسطا برای چین مفید بود: شمال خشک بارانیتر و جنوب مرطوب کمی خشکتر شد، و جمعیت چین تا ۱۱۰۰ به حدود صد میلیون رسید. انواع برنج پربازدهتر جای سیوهفت گونهی قدیمی را گرفتند، کشتیسازان چینی جانکهای اقیانوسپیمای بزرگ با محفظههای ضدآب و خدمهی هزار نفره ساختند، و هزینهی حملونقل بهشدت کم شدن یافت.
کمبود سکهی مسی برای این اقتصاد روبهرشد به اختراع «پول اعتباری» (fiduciary money) منجر شد — بازرگانان سیچوان (Sichuan) در قرن نهم «پول پرنده» (flying money) — بروات کاغذی — را ابداع کردند، و دولت در ۱۰۲۴ اسکناس رسمی چاپ کرد. با نفوذ پول کاغذی و اعتبار به روستاها، بازارهای محلی و شهری هر دو رونق گرفتند؛ کوانژو (Quanzhou) به بندری متصل به جزایر ادویهی اندونزی و اقیانوس هند بدل شد، و کارگاههای خانگی ابریشم، چینی، لاک، و کاغذ تولید میکردند. تا دههی ۱۰۴۰ میلیونها کتاب ارزان از چاپخانههای چوبی بیرون میآمد.
اما مهمترین دگرگونیها در نساجی و ذغالسنگ بود — همان حوزههایی که هجده قرن بعد انقلاب صنعتی بریتانیا را رقم زدند. کارگران نساجی قرن یازدهم دستگاه ابریشمپیچی پدالدار ساختند، و بعدتر وانگ ژن (Wang Zhen) دستگاه نخریسی بزرگی توصیف کرد که با آب یا حیوان کار میکرد و بهگفتهی تاریخدان مارک الوین (Mark Elvin)، شباهت آن به طرحهای اروپایی هجده قرن بعد چشمگیر است.
تولید آهن نیز میان ۸۰۰ تا ۱۰۷۸ شش برابر شد (به حدود ۱۲۵,۰۰۰ تن — تقریباً برابر با کل تولید اروپا در ۱۷۰۰). کارخانههای آهنگری در اطراف کایفنگ (Kaifeng)، شهر یکمیلیوننفره و پایتخت پرهیاهو و پرجنبوجوش سونگ، خوشهای شدند. اما سوخت این کارخانهها — چوب — رو به اتمام بود؛ جنگلهای کوهستانی برای تولید ذغال قطع میشدند، بها ذغال بالا میرفت، و در ۱۰۱۳ صدها نفر در شورشهای سوخت کشته شدند.
کایفنگ بهطور طبیعی به دو منبع بزرگ ذغالسنگ چین نزدیک بود، و کارآفرینان — با طمع و ناچاری، نه نبوغ — دریافتند چگونه بهجای ذغال چوب، از ذغالسنگ برای ذوب آهن استفاده کنند. این گذار از اقتصاد ارگانیک باستانی به دنیای تازهی سوختهای فسیلی بود. کارخانهای در کیچونژن (Qicunzhen) سالانه ۳۵,۰۰۰ تن سنگمعدن و ۴۲,۰۰۰ تن ذغالسنگ مصرف میکرد و ۱۴,۰۰۰ تن آهن خام تولید میکرد. تا ۱۰۵۰ حتی خانوارهای عادی از ذغالسنگ استفاده میکردند.
تا آن زمان، توسعهی اجتماعی شرق به همان اوجی رسیده بود که روم باستان هزار سال پیشتر رسیده بود. غرب — که میان هستهی مسلمان و حاشیهی مسیحی تقسیم شده بود — اکنون بسیار عقبتر بود و تا قرن هجدهم، درست پیش از انقلاب صنعتی بریتانیا، به این سطح نمیرسید. همهچیز نشان میداد که یک انقلاب صنعتی چینی در دل دیوارهای سیاهشده از دودهی کایفنگ در حال شکلگیری است و برتری عظیم شرق در توسعهی اجتماعی را به حکومت شرق بدل خواهد کرد. به نظر میرسید تاریخ در مسیری حرکت میکند که آلبرت (Albert) را به پکن میبرد، نه لوتی (Looty) را به بالمورال (Balmoral) — نه غرب فاتح شرق، بلکه شرق فاتح غرب.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با Why the West rules-- for now 6 بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره میکرد در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: مهران شاکری